English Version
This Site Is Available In English

مرد سفید پوش با آرامش عجیب

مرد سفید پوش با آرامش عجیب

دلنوشته
مرد جوون پک عمیقی به سیگار  زدودود تلخ وسفید رنگ سیگارش رو با هوای سرد زمستان به ریه های دود گرفتش فرستاد،نور قرمز رنگ سیگار برای لحظات کوتاهی پر نورتر از قبل شدومثل زندگی رو به افول مرد زیرخاکستر سیگار محو شد
چهره ی مرد توسرمای استخوان سوز زمستان تکیده تر وپژمرده تر از همیشه به نظر میرسید نه توان موندن تو اون هوای سردوبی رحم رو داشت ونه رویی برای رفتن به خونه
یاد قول وقرارش با شقایق همسرش افتاد،
صبح اون روز وقتی ازخواب بیدار شدشقایق داشت بچه هارو راهی مدرسه میکردچشماش پراز اشک بود ودلش دریای خون
مرد خودشو به ندیدن زد ،بدون اینکه کلمه ای بینشون ردو بدل بشه کاپشن سیاهشو برداشت که مثل همیشه بره بیرون
نگاهش به گوشه ی طاقچه افتادبرق حلقه ی ازدواجشون مثل خوره به افکار مرد چنگ انداخت. مرد باتمام بی رحمی حلقه رومشت کرد وبه سرعت ازخونه خارج شد

شب قبل دعوای سختی بین زن ومرد شکل گرفته بود
مرد که شدیدا خماروعصبی بود تهدید کرده بود که اگر زن آخرین یادگاری روزهای خوششون رو بهش نده از رفتن بچه ها به مدرسه جلوگیری میکنه...

معلم با عصبانیت دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا…
دخترک خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم رسوند و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟
معلم تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن؟ هـــا؟!
فردا پدرت رو میاری مدرسه، می‌خوام در مورد بچه بی‌انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترک چونه‌ی لرزونش رو جمع كرد… بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم… پدرم مریضه… اما مادرم  گفته آخر ماه بهش حقوق می دن…
اونوقت میشه بابام  رو بستری كنیم كه دیگه سیگار نکشه..
اونوقت میشه برای خواهرم هم شیر خشک بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه…
اونوقت قول داده اگه پولی موند، برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاک نكنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو…

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند، مکثی کرد بغضش رو قورت داد  و به آرومی گفت: بشین سارا…“

مرد اونروز صبح حلقه نامزدی همسرش  رو با بی رحمی تمام برداشت تا بفروشه وبا پولش  مواد تهیه کنه تا غروب ده بارجلوی طلافروشی رفت وبرگشت،گویی وجودش به یک میدان جنگ تبدیل شده بود ولی خماری خسته وعصبیش کرده بود با عجله وارد طلافروشی شد که درحین ورود با یک مرد سفید پوشی که کیک سفید رنگ کوچیکی دستش بود تنه به تنه شد
مرد سفید پوش با آرامش عجیب ولبخندی که بر لب داشت گفت آقا شرمنده مغازه تعطیله من باید برم
مرد بدون اینکه به صورت مرد سفید پوش نگاه کنه حلقه ی ازدواجشون رو گذاشت رو پیشخون مغازه وگفت اینو میخام بفروشم پول لازم دارم
مرد سفیدپوش مکثی کرد ورفت پشت پیشخون بدون اینکه حلقه رو وزن کنه یه مقدار پول تو جیب مرد جوان  گذاشت ولابلای اون پولها یه آدرسی  بود که ده روز بعد مرد حوان رو کنجکاو به رفتن به اون آدرس کرد

اونجا پراز آدمهای سفیدپوشی بود که مثل رضا  یه روزی مصرف کننده موادبودند والان توسفری بودندکه آخرش به رهایی از بندهیولای اعتیاد منتهی میشد
رضا چندباری مرد طلا فروش رو تواون جمع دیده بود ولی بخاطر اتفاقی که بینشون افتاده بود نمیخاست بااون روبرو بشه

تقریبا11ماه وچندروزی از سفر رضا  گذشته بود،رضا  به تازگی گل رهایی رو از  دستای مهربون جناب مهندس دژاکام گرفته بود

جشن مفصلی  برای رهایی رضا تو شعبه گرفته شدوهمه این حرکت عظیم رضا رو با آغوش گرفتنش تبریک می گفتند.
مرد طلافرش هم رضارو به گرمی به آغوش کشید وجعبه کوچکی رو توجیب رضا گذاشت

رضا وقتی توراه برگشت به خونه در جعبه رو بازکرد گریه امانشو برید،درست یکسال بعد از اون روز سرد زمستونی خدا به لطف کنگره هم رضارو به خانواده برگردونده بود وهم یادگار روزهای خوش گذشتشون رو
رضاوخانوادش گرمتر از همیشه زمستان سرد ویخ زده رو  به گرمی درکنار هم سپری میکردن
تشکر فراوان از مردی که به کالبد یخ زده مصرف  کنندگان .جانی دوباره بخشیدند
تشکر از جناب مهندس دژاکام که امید را به دل پدران ومادرانمان عشق را به دل همسرانمان و لبخند وشادی گمشده را به لب  فرزندانمان بازگرداند
تشکر از  همه خدمتگزاران شعبه محمدی پور قم

نگارش: مسافر رضا لژیون چهارم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .