یازدهمین جلسه از دوره دوم لژیون سردار نمایندگی صبا با استادی پهلوان محمود، نگهبانی مسافر رامین و دبیری مسافر حسین با دستور جلسه «وادی سوم(هیچ موجودی به میزان خود انسان، برای خویشتن خویش فکر نمیکند) و تاثیر آن روی من» دوشنبه ۴خرداد ۱۴۰۵ ساعت۱۵:۳۰ آغاز به کارکرد
سخنان استاد:
سلام دوستان محمود هستم مسافر؛ دستور جلسه این هفته «وادی سوم» است. صبح قصد داشتم در اینترنت جستوجو کنم و با نگاهی به سایت، مشارکتها را مطالعه کنم ولی پیش خودم فکر کردم که اگر چنین کاری کنم، دیگر تفکرِ خود من کجا است؟ اگر از روی نوشتههای دیگران یادداشتبرداری کنم و اینجا صحبت کنم، یعنی تفکر نکردهام. پس باید اینجا صحبت کنم تا معلوم شود که چه آموختهام. روز اولی که به اینجا آمدم، فقط قصد داشتم سری بزنم و برگردم؛ مشابه < NGO> دیگر که در آن بودم ولی زمانی که وارد شدم، دیدم کنگره ۶۰ متفاوت است. روز اول برای مشاوره به راهنمای تازهواردین گفتم که چهارشنبهها به هیچ عنوان نمیتوانم بیایم، چون از همان ابتدا در فکرِ گریز بودم. هفتهی دوم چهارشنبه آمدم؛ راهنما پرسید چرا آمدی؟ قرار نبود بیایی. گفتم چیزی اینجا هست که باید به آن پی ببرم و آن داستان این بود: اینجا جایی است که باید به درمان برسم. اگر میخواهم زندگیام به آرامش و تعادل برسد، باید تفکر کنم. باید ابتدا خودم را دوست داشته باشم تا بتوانم خانوادهام را دوست داشته باشم. اگر عشقی نباشد، محبتی ایجاد نمیشود. آن عشق، من را اینجا نگه داشت؛ آن عشق و روی بازِ مرزبانی که روز اول با وجود اوج عصبانیت و خستگی من، با بغلی گرم پذیرایم شد و گفت: «حالا بیا سر جلسه، بعد صحبت میکنیم.»
کمی که جلوتر آمدم، دیدم کارهایی هست که باید انجام دهم و کارهایی که نباید انجام دهم. باید هر آنچه داشتم را بیرون میگذاشتم و تسلیموار، گوشبهفرمان وارد میشدم؛ چون حقیقتاً خسته بودم. با تمام داشتههایم شامل خانه، ماشین، همسر، زندگی و کارگاه به کنگره آمدم ولی در خانه خودم یک کارتنخواب بودم. وقتی فرزندم من را میدید، میگفت: «وای، بابا آمد!» این بسیار دردناک بود. من فکر میکردم مایحتاج زندگی فقط تأمین هزینههای مالی است ولی به نیازهای عاطفی فکر نکرده بودم؛ حتی اجازه نمیدادم صحبت کنند. امروز اینجا نشستهام و باید درون خودم تفکر کنم که چگونه میتوانم در درجهی اول به خودم کمک کنم تا از مسیری که به سمت تاریکی و ظلمات میرفت، رهایی یابم و به آرامش برسم. اگر به آرامش برسم، میتوانم به خانواده و جامعهام نیز آرامش بدهم؛ اگر آرام نباشم و مدام با خودم در جنگ باشم، با دیگران هم در جنگ خواهم بود و حالم خراب میشود. دوستان اینجا به من لطف دارند و «پهلوان» خطابم میکنند ولی من حقیقتاً پهلوان نیستم و هنوز راه زیادی تا پهلوانی دارم. پهلوان واقعی کسی است که با تمام وجود ببخشد؛ کسی که در اوج عصبانیت بخشش داشته باشد. اگر کسی با ماشین جلویم پیچید، بددهنی نکنم و اگر برخلاف خواسته من عمل کرد، با او در جنگ نباشم. کسی که تمام موجودی جیبش را بدون نگاه کردن میبخشد و پیاده تا خانهاش میرود، از نظر من پهلوان است؛ او از تمام نقدینگی خود گذشته است. من تنها بخشی را بخشیدهام. مهندس همیشه میگویند مقداری باید داده شود که قابل لمس باشد. زمانی که با راهنمایم صحبت کردم و گفتم میخواهم پهلوان شوم، گفتند باید اجازهاش را از مهندس بگیرم. برایم جالب بود که در چه جایگاهی هستیم که برای پول دادن هم باید اجازه بگیریم! وقتی نزد مهندس رفتم، گفتند: «هر روز که دلت خواست پولت را پس بگیری، بیا به خودم بگو تا بازگردانم.» اینجا باید متوجه باشیم کنگره کیسهای برای من ندوخته است و نیازی به من ندارد؛ این من هستم که به کنگره نیاز دارم.

زمانی که وارد کنگره شدم، همسفرم ناراحتی اعصاب داشت. برای هر جلسه تراپی، هزینههای سنگین میپرداختیم و کلی پول دارو میدادیم ولی هیچگاه حالش خوب نمیشد. سه سال تمام، دکترها نتوانستند داروهایش را کاهش دهند یا قطع کنند. کجا میتوانستند این کار را برای من انجام دهند؟ راضی بودم نیمی از زندگیام را بدهم تا همسفرم شب تا صبح گریه نکند. کدام دکتر توانست این لطف را در حق من بکند؟ این لطفی بود که مهندس و خانوادهشان در حق تکتک ما انجام دادند. ما باید قدرشناس باشیم؛ قدرشناسی هم یک بخش مالی دارد و هم یک بخش گوشبهفرمان بودن. تا آنجایی که توانستهام سعی کردهام گوشبهفرمان باشم ولی از لحاظ مالی هنوز نتوانستهام دینی که به گردنم است را ادا کنم. از اینکه به صحبتهای من گوش کردید از همه شما متشکرم.
تهیه عکس: مسافر ابوالفضل
تایپ: مسافر رضا
ارسال: مسافر حیدررضا
خدمتگزاران سایت نمایندگی صبا
- تعداد بازدید از این مطلب :
43