جلسه پنجم از دوره شصتوچهارم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره60 نمایندگی ابنسینا به استادی راهنما همسفر فاطمه، نگهبانی همسفر فاطمه و دبیری همسفر نسرین با دستور جلسه «وادی سوم (باید دانست هیچ موجودی به اندازه خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند.) و تأثیر آن روی من» روز سهشنبه ۵ خردادماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
قطعاً انتخاب و شروع دوباره وادیها حکمتی دارد. وادی سوم برای من یک اتفاق قشنگ را رقم زد؛ هرچند کمی ناخوشایند بود؛ چون در خود گرهای دیدم که فکر میکردم مدتها قبل آن را حل کردهام و جنسش را میشناسم؛ اما این وادی به من نشان داد که هنوز آن گره در وجودم هست. ابتدا کمی از خودم دلخور شدم؛ اما خیلی زود خود را جمعوجور کردم و به این فکر افتادم که باید چه کاری انجام بدهم. به نظر من مخاطب هر وادی و هر دستور جلسه، تکتک ما هستیم؛ قرار نیست فقط برای دیگران گفته شود. هر دستور جلسه، مختص خود هر فرد است.
در وادی اول، تفکر لازم است و ما را به فکر کردن دعوت میکند. در وادی دوم، با مهربانی به ما دلگرمی میدهد و میگوید ناامید نباش اگر تا امروز فکر میکردیم بیهوده به دنیا آمدهایم، اینطور نیست؛ ما رسالتهای زیادی داریم. برای من این دستور جلسه جزء جذبه پدری است؛ چون با جملهای شروع میشود که حجت را بر من تمام میکند؛ چه بخواهم چه نخواهم، چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم، چه قبول داشته باشم چه نداشته باشم، هیچکس جز خودم نمیتواند به من کمک کند. همه ما این ماجرا را سیر کردهایم این وادی من را محکوم میکند که بپذیرم و قبول مسئولیت کنم، در مقابل چه؟ در مقابل هر مسئلهای که با آن درگیرهستم.
حال اگر در این مکان هستیم، اعتیاد در زندگی ما است؛ مسائل متفاوت دیگر هم هست. کسانی که خارج از کنگره۶۰ هستند، اعتیادی در زندگیشان نیست، مسائل و مشکلاتشان هر چه که هست، باید بپذیرم که اصل داستان مربوط به خودم است؛ البته کمک دیگران مؤثر است؛ اما اصل داستان با خود من فاطمه است و باید برای خودم چاره کنم. در مثال بیرونی هم میبینیم که تاریکیهای بیرون، ریشه در درون خود ما دارند؛ باید اول به خودمان بپردازیم تا مسئله بیرونی حل شود. مثال مهمی از استرس پسرم برایم پیش آمد، پسرم شدیداً استرسی بود و هنوز هم هست، اما کمتر شده است. کاهش استرس او را نتیجه کم شدن استرس خودم میدانم؛ زیرا زمانیکه یاد گرفتم بر استرس خود غلبه کنم، پسرم هم روزبهروز بهتر شد.
درباره مسافران هم همینطور است تا وقتی به مسائل بیرونی، مثل همسر، مادر، صاحبکار، صاحبخانه، ایجنت، راهنما و اسیستانت، گیر میدهیم نمیتوانیم تاریکی درون خود را پیدا کنیم؛ اما وقتی خودمان را بررسی میکنیم و روی خودمان چالش ایجاد میکنیم، مسئله بیرونی هم حل میشود. گاهی درباره دیگران توقعاتی داریم، مخصوصاً در موضوع اعتیاد؛ اینکه فردی که با مصرفکننده زندگی میکند از خانواده طرف مقابل از نظر مادی و معنوی انتظار حمایت دارد، در حالی که خودش این مسیر را انتخاب کرده و اصل موضوع به خودش برمیگردد. گاهی اوقات، ناخواسته خودمان را در موقعیتهایی قرار میگیریم که درک عمیقتری از مفاهیم پیدا میکنیم.
برای من این اتفاق زمانی افتاد که در مواجهه با یک مصرفکننده پاسخی را یافتم که در ابتدا تئوری آن را میدانستم؛ اما حال باید در عمل با آن روبهرو میشدم. با خودم میگفتم که مگر چهقدر سخت است که بتوان کنار یک مصرفکننده زندگی کرد؟ این سوالی بود که در ذهن داشتم و اکنون در عمل، پاسخ آن پیش روی من قرار گرفت. زندگی همینطور است؛ هر جا با یک مشکل تئوری روبهرو میشویم، در بعدی دیگر، آن را در عمل تجربه میکنیم تا پاسخش را بیابیم. این رویکرد در بسیاری از مشکلات روابطمان، چه در خانواده و چه بیرون از آن با هر شخصی صدق میکند.
معمولاً اولین کاری که میکنیم این است که دنبال مقصر میگردیم: چرا فلانی آن حرف را به من زد؟ چرا آنطور به من نگاه کرد؟ چرا اینطور جوابم را داد؟ اما حقیقت این است که وقتی نگاه میکنیم، میبینیم که ما اغلب در چنین موقعیتهایی، اینگونه عمل میکنیم. من جملهای از دیدهبان لژیون سردار مسافر علیرضا را همیشه به یاد دارم؛ چه چیزی ناراحتت میکند مهم نیست، تو چرا ناراحت میشوی مهم است، به نظرم این جمله را باید روی یخچال، کابینت، دفتر و همهجا نوشت. وقتی به مسافرم گیر میدادم که چرا لباس سفید نمیپوشی، چرا حمام نکردی، چرا زود نمیروی، چرا سیدی نمینویسی، چرا سیدی گوش نمیکنی، چرا میروی، چرا میآیی، چرا مشارکت نمیکنی و چرا خدمت نمیکنی، هرچه بیشتر گیر میدادم، او تکان نمیخورد و حتی بدتر میشد.
از جایی تصمیم گرفتم دیگر به او گیر ندهم و خودم برای خودم باشم و مسائل را از سر خودم ببینم. آن طنابی را که به من مربوط بود به دست بگیرم و جلو بروم، دیدم مسافرم دارد خودبهخود درست میشود؛ سر ساعت میآید، سر ساعت میرود، مشارکت میکند. آنقدر تغییرش تدریجی بود که اصلاً متوجه نشدم چه زمانی تغییر کرد. زمانیکه من و مسافرم در حال سفر بودیم، فکر میکردم مسافرم تغییر کرده که من هم تغییر کردهام، روز رهایی، مسافرم گفت: من زمانی تغییر کردم که همسفرم تغییر کرد و من متوجه شدم که تغییر کردهام؛ اما خودم متوجه نشده بودم. یاد گرفته بودم دیگر گیر ندهم، کاری به کار او نداشته باشم و از خودم یاد بگیرم.
اگر قرار است رشد کنیم، بایستی به داشتههایمان و به چیزهایی که یاد میگیریم عمل کنیم. زمانیکه عمل کنیم، گرههایمان باز میشود، تا وقتی گرههای درونی خود را باز نکنیم، نمیتوانیم عمل کنیم و تا وقتی عمل نکنیم هیچوقت گرهها باز نمیشود. آقای مهندس میفرمایند؛ ارزش علم به عملش است یعنی هرچه یاد میگیریم، باید به آن عمل کنیم. فقط حرف زدن دوای درد ما نیست، راهنما، ایجنت، اسیستانت، سفر دومی یا هر شخص دیگری باشیم. برای اینکه آنها را ببینیم، باید تفکر و تعقل خود را رشد بدهیم تا آن تبدیل به نور شود و بتوانیم تاریکیهای درون خود را پیدا کنیم. در نهایت کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من، باز هم خود ما هستیم که باید حرکت کنیم. در هر جایگاهی که هستیم، اگر دیدیم حالمان خراب است، بدانیم عمل ما کم است. جایی که زیاد حرف میزنیم و کم عمل میکنیم، حالمان خراب میشود؛ اما جایی که به خودمان فکر کنیم و خودمان عمل کنیم، اتفاقهایی که دنبالش هستیم پیش میآید.
رهایی ۴۰ سیدی همسفر آسیه رهجوی راهنما همسفر اشرف (لژیون هشتم)

رهایی ۴۰ سیدی همسفر کلثوم رهجوی راهنما همسفر نسرین (لژیون دهم)

مرحله ۳۰ سیدی همسفران معصومه و سیمین رهجویان راهنما همسفر نسرین (لژیون دهم)

دریافت نشان پیمان وادی هشتم همسفر سارا رهجوی راهنما همسفر نورا (لژیون هفتم)


مرزبانان کشیک: همسفر طاهره و مسافر علی
تایپیست: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر نورا (لژیون هفتم)
عکاس: همسفر الهه رهجوی راهنما همسفر نسرین (لژیون دهم)
ویرای و ارسال: مرزبان خبری همسفر سمیرا
همسفران نمایندگی ابنسینا
- تعداد بازدید از این مطلب :
1423