به نام نامی عشق
«این عشق پایانی ندارد، زیرا دایرهوار میچرخد و شعاع اضافه میکند و از آن حلقهها پدید میآید تا به آنجا که در فهم من و تو نگنجد.» در این لحظات پایانی خدمت، قلبم مالامال از حسی است که واژهها از توصیفش قاصر هستند. حسی آمیخته از شکرگزاری، افتخار و دلتنگی.
زمانی که برای اولینبار قدم در کنگره۶۰ گذاشتم، هیچگاه تصور نمیکردم قرار است چنین روزهایی را تجربه کنم. نوری بر من تابید و با گرمای آن ذرهذره از دنیای تاریک، منجمد و بیاحساسم بیرون آمدم. با مسیر جدیدی آشنا شدم، مسیر سرسبزی که من را از ظلمت به نور، از نادانی به دانایی، از حقارت به سرافرازی، از ترس به شجاعت، از کفر به ایمان، از قهر به مهر و از نفرت به سمت عشق رهنمود میکرد.
آرامآرام گرمای محبت راهنما را لمس کردم و امید به زندگی درونم بیدار شد تا جایی که حضور در جلسات اولویت اول زندگیم شد. ماندن در کنگره و خدمت، من را به جایگاه مرزبانی سوق داد. زمانی که برای این خدمت انتخاب شدم، حسی آمیخته از ترس و شوق در وجودم اوج گرفت و بسیار خوشحال بودم؛ اما میدانستم مسئولیت سنگینی را پذیرفتهام.
از نظر من مرزبانی مانند علم کیمیاگری است و اگر با آگاهی و عشق هوشیاری انجام شود، بیشترین تأثیر آن بر خود فرد است و فلز وجودی انسان در ۱۴ماه تغییر میکند. دوره فشرده آموزش و امتحان که بیرون از کنگره برای انجام آن شاید هزاران سال زمان لازم باشد.
در این مدت خدمت آموختم که من مرزبان پیش از هر چیز، یک خادم هستم خادمی که باید از قلبها وارد شود و حس خوب را انتقال دهد نه فقط اجرای قوانین را. هر جلسهای که برگزار میشد و هر قدمی که در نمایندگی برداشته میشد، من بیشتر از هر شخصی لذت میبردم؛ چون میدیدم چه زحماتی در پشت صحنه انجام شده تا این نتیجه حاصل شود.
هر رهایی که میدیدم یا اشک شوق مادری که رهایی فرزندش را میدید، کودکی که حال خوب و سلامتی پدرش را میدید و با ذوق بالا و پایین میپرید و یا همسری که پس از سالها سختی، آرامشی را در زندگیاش حس میکرد همه باعث میشد محکمتر و استوارتر در این مسیر قدم بردارم تا انسانهای بیشتری این لحظات را تجربه کنند.
همیشه با خودم میگفتم اگر این آخرین جلسهای باشد که به من فرصت خدمت داده شده، چگونه عمل میکردم؟ این جمله باعث میشد هربار بیش از قبل به اعمال، رفتار و گفتارم دقت داشته باشم و قبل از همه خودم به عنوان الگو حسابگر عملکردم باشم.
مرزبانی دید وسیعی به فرد میدهد و تفاوت آن با زمانی که یک رهجو هستی مانند نگاهکردن از روزنه در و نگاه کردن از دری است که کاملاً باز است. در این جایگاه یکی از بهترین لحظات قرار گرفتن در کنار کودکان بود که با صحبتهای ساده، گلها و نقاشیهای زیبایی که برایم میآوردند؛ گویی گران قیمتترین کادو دنیا به من داده شدهاست.
دردناکترین بخش خدمت مرزبانی برایم این بود که میدیدم گاهی اعضاء فراموش میکنند چه فرصت باارزشی در اختیارشان قرار گرفته و با لجاجت از کاه کوهی میسازند و خودشان هیزم آتش خودشان میشوند، شاید نمیدانند امکان دارد دیگر این فرصت در اختیارشان قرار نگیرد و اگر روزی بخواهند برگردند شاید به زودی اذن و فرمان برگشتن آنها صادر نشود.
در مرزبانی باید مانند بندبازی عمل کرد تا تعادل بین محبت و قانون برقرار شود و حاصل آن عمل و خدمتی سالم باشد. قانونمندی بدون عشق و محبت دیکتاتوری است و محبت بدون اجرای قوانین و حرمتها هرجومرج به وجود میآورد. فراموش نمیکنم که این خدمت بدون همراهی ایجنتها، مرزبانان دیگر و راهنمایان یک عنوان پوچ است. از صمیم قلب از تکتک این عزیزان سپاسگزارم که دست در دست ما حلقهای از اتحاد شکل دادند و قدردان زحمات تکتک آنها هستم.
از تمام اعضاء نمایندگی جواد سپاسگزارم که به من اعتماد کردند و فرصت این تجربه و آموزش را در اختیارم قرار دادند. هر لبخند پایان جلسات پاداشی برای من بود که انرژی آن را به خانه میبردم و امروز با پایان ۱۸ ماه مرزبانی با حسی عمیق قدردان خداوند هستم که توانستم آن را تجربه کنم.
از مسافرم که همیشه در مسیر خدمت مشوق و همراه من بود بینهایت سپاسگزارم؛ همچنین از ایجنتها همسفر راضیه، همسفر مریم و مرزبان همسفر نیره که قدمبهقدم در کنارم بودند، کمال تشکر و قدردانی را دارم، باشد در جایی دیگر کنار هم باشیم. امیدوارم خداوند خدمت من را بپذیرد.
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
عکاس: همسفر زهره رهجوی راهنما همسفر امیره (لژیون هشتم)
ارسال: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی جواد گلپایگان
- تعداد بازدید از این مطلب :
191