English Version
This Site Is Available In English

در استحکام پایه های مالی و علمی کنگره من چه کردم

در استحکام پایه های مالی و علمی کنگره من چه کردم

به نام خدا، سلام عرض می‌کنم خدمت نگهبان محترم آقا محمد، تشکر می‌کنم که به من اجازه دادن تو این جایگاه قرار بگیرم.
واقعاً حس و حال خوبیه، من تا حالا تجربه نکرده بودم.
می‌اومدم اوایلی که سفر اول بودم، آقا مهدی راهنمامون پنج‌شنبه‌ها لژیون ایکس می‌اومد، می‌اومدم حس و حال رو می‌دیدم.
یه دوره مرزبانی حتی بودم اینجا، ولی خب اون حس و حال با الان خیلی فرق می‌کرد.
تجربه استحکام مالی و خدمت در کنگره
خب درباره دستور جلسه، استحکام مالی و علمی کنگره من چه کردم.
من وارد کنگره شدم، یکی دو جلسه اول آقا مهدی گفتش که این صندلی که نشستید شانزده و نیم میلیون برای هر نفر هزینشه
جلسه که تموم شد گفتم آقا من می‌خوام خرد خرد این پولو بدم.
یه لبخندی زد گفت عجله نکن.
اومدیم جلوتر دیدم نه، من واقعاً توان اونو ندارم.
پرسیدم گفتن آقا لژیون سردار 6 میلیون تومنه
سال اول خواستم شرکت کنم در لژیون سردار شش میلیون تومنو
یه تومن یا یکی دو تومن بیشتر نتونستم کمک کنم
بعد اومدم گفتم که خب آقای مهندس تو یه سی‌دی به من گفتن که آقا به کرمی، به قلمی، به درمی یه کاری بکن
اگه از نظر مالی نمی‌تونی، از نظر خدمت که می‌تونی
اومدم گفتم بیام مرزبان بشم
چالش‌های مرزبانی و شرایط سخت مالی
اومدم توی مرزبانی، حالا دوره‌ای بود که کرونا اومده بود و کار ما تعطیل، من از نظر مالی خیلی تو فشارم بود
به خانمم که همسفرمه گفتم که آره کنگره باید مرزبان شیم، یه پولی هم می‌دن
خیلی محکم نگفتم، ولی گفتم یه پولی می‌دن
گفت چقدره اینا؟
گفتم 10 12 میلیون تومن میدن
سال ۹۹ بود
بعد اومدیم، چون واقعاً اگه می‌گفتم ۴ صبح باید بیای تا ۹ شب اینجا، ۹ شبم برگردی... بعد دوره ما هم این‌جوری نبود، دوره آقا علی‌اصغر بودیم، ما به جز یک‌شنبه، پنج‌شنبه و جمعه هم بودیم.
یعنی پنج‌شنبه‌ها که شما تشریف می‌آوردید ما صبح می‌اومدیم، شبم که شما می‌رفتید ما درو می‌بستیم. جمعه‌ها هم که موسیقی بود اینجا. فقط یک‌شنبه‌ها بود.
خب اومدیم جلو یه دو سه ماه گذشت، بعد دو سه ماه دستمون رو شد که اصلاً پولی نمی‌دن.
اصلاً برج ۸ و ۹ بود ما اومده بودیم، شب عید، پدرخانمم گفت عیدی چقدر می‌ریزن؟ گفتم می‌ریزه، مهندس همه‌مون رو در نظر داره.
گفت عیدی می‌ده؟ گفتم آره بابا عیدی می‌ده.
حالا اینجا اصلاً آقای مهندس به ما نفری صد تا دونه پاکت داده بودن
بعد دو سه ماه که فهمید پدرخانمم گفت بابا یعنی پولی نمی‌دن که... اومد توی زندگی ما و من اونجا تونستم تازه بیام سردار شرکت کنم.
خلاصه ما اومدیم جلو، پایه‌های مالی، باورتون نمی‌شه من کارم خب تعطیل شده بود، یه پنج‌شنبه‌ها مثلاً از اینجا می‌رفتم یه سری می‌زدم، یک‌شنبه‌ها هم در اصل سر کار بودم.
از نظر مالی صفر، یعنی به قدری بود که خواستم بیام رفتم یه مقدار دستی گرفتم، یه مقدار پول داشتم، برنج و روغن و اینا خونه گذاشتم که اومدم اصلاً مشکل بحث خورد و خوراک تو خونه نباشه.
برکات خدمت و پیشرفت در زندگی
ولی تو اون ۱۴ ماه، یه ماه آخر مرزبانی هم استاد نشستم اینا رو گفتم، به جایی رسیدیم که من بدهی‌هام رو دادم، خونه خریدم.
پنج شش تا کار انجام دادم، تمام وسایلای خونه عوض شد.
عرض به خدمت شما که ۴، ۵ تا کار انجام دادم که خانم من که حالا می‌گم همسفره، کنگره نمی‌اومد، دورادور برگشت گفت برکت مرزبانی اومد توی زندگی ما.

سال بعدش اومدم دنور شدم و حالا از خدا می‌خوام که بتونم برای پهلوونی... دارم تصویرسازیشو می‌کنم و همیشه از خدا خواستم که بتونم بیام این کارو انجام بدم.
مباحث علمی کنگره و تأثیر آن در درمان
و بحث علمی کنگره؛ آبروی علم، آقای مهندس به من یاد دادن به عملشه.
یعنی چی؟ یعنی این جهان‌بینی که من کار می‌کنم، این تزکیه و پالایشی که به من می‌گن آقا تزکیه و پالایش کن، سعی کن کمتر دروغ بگی، سعی کن مسیر درستو بری، دقیقاً توی زندگی من خودشو نشون داد.
من سر کارم کارگاهم ۴، ۵ نفر همین‌جوری که خودم مصرف‌کننده بودم، ۴، ۵ نفر هم مصرف‌کننده بودن.
اومدم کنگره خب اونا داشتن مصرف می‌کردن، یکی از بچه‌ها که خیلی با من دوست بود می‌گفت خب شما که داری مصرف می‌کنی که.
شربتم قطع که می‌شد گفت نه تو با بچه‌های کنگره یه جا رو گرفتی می‌ری اونجا می‌کشی. گفتم بیا تو کارگاه خودت بکش.
تا یکی دو سال که گذشت تازه دیدن نه، واقعاً من به درمان رسیدم. اومدن دونه دونه و مسیر درمان رو طی کردن.
خدا رو شکر الان توی کارگاهم کسی که مصرف‌کننده باشه نیست و این دقیقاً اون انجام فرامین کنگره‌ست.
آقای ویلیام وایت من یادمه تو مقاله‌ای هفته راهنما بود، گفته بود به آقای مهندس که ما اینجا توی درمان محرک دراگ اصلاً موندیم، دیگه می‌شه یه مصرف‌کننده شیشه رو به درمان برسونید؟
همون‌جا من گفتم خود من، من مصرفم شیشه بود. یعنی تریاک و شیشه بود ولی به خاطر شیشه بود که اومدم کنگره.
علم کنگره این‌قدر بزرگه، این‌قدر غنیه که کشورهای پیشرفته موندن که برای ترک شیشه، برای درمان شیشه ما راهی رو نداریم ولی توی کنگره به راحتی راهنماها دارن این کارو انجام می‌دن.
نقش و سختی‌های همسفران
و در آخر من همسفرها رو، چون یادمه خودم وقتی که مصرف می‌کردم همسفرم می‌گفتش که مریض‌داری سخت‌تر از مریضه.
و واقعاً هم همینه یعنی خدا قوت به شما دوستان می‌گم که واقعاً صبر و شکیبایی شما برای مسافرا که بتونن این مسیر رو بیان، من می‌بینم طرف مثلاً ۴ ساله ۵ ساله مسافرش می‌آد می‌ره ولی همچنان با قدرت داره می‌آد و قطعاً من مطمئنم، حس خودم چون دیدم، به نتیجه می‌رسه.
و به نظر من برای به تکامل رسیدن، همسفرها از نظر من خیلی جلوترن. چرا؟ چون هم باید صبر بکنن، هم باید مسیر رو بیان و هیچ موقع ناامید نشن.
ما اگه مسافرا ناامید بشیم می‌ریم توی خلسه و بی‌خبری خودمون، خدای نکرده. ولی همسفرها نه، همسفرها دارن می‌بینن که مریضش، مسافرش داره قطره قطره آب می‌شه یا می‌آد یه ذره جلوتر دوباره برمی‌گرده، ولی ما اینا رو که نمی‌دیدیم که.
من یادمه اینو آخرین خاطره‌م باشه، می‌رفتم خونه بچه‌هام کوچیک بودن. خانمم گریه می‌کرد می‌گفتم که چی شده بچه‌ها اذیت کردن؟ اگه اذیت کردن بگو من به حسابشون برسم.
می‌گفت اونا که بچه‌ن، تو اذیت می‌کنی. معلوم نیست کی می‌آی، کی می‌ری، چی مصرف می‌کنی، چی‌کار نمی‌کنی. تکلیفت با خودت مشخص نیست. وگرنه بچه که خب مسیرش مشخصه دیگه حداقل اینه تهش می‌زنمش خیالم راحت می‌شه.
ولی اذیت‌کردن‌های تو جوری بود که... موقعی که من مصرف می‌کردم از نظر ظاهری خانمم از من بدتر بود. زیر چشمش کبود بود، داغون بود.
همین‌جوری که من سفر کردم داشتم به درمان می‌رسیدم خانمم بیشتر از من صورتش رو می‌اومد، همه دور و بری‌ها می‌گفتن چقدر داری خوب می‌شی.
چرا؟ دقیقاً اون تأثیر من بود روی خانمم. مرسی که به حرفام گوش دادید.

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .