English Version
This Site Is Available In English

بخشش

بخشش

اولین  جلسه از دور پنجاه و پنجم کارگاه‌های آموزشی کنگره ۶۰؛ ویژه آقایان همسفر در نمایندگی آکادمی، با استادی دیده‌بان محترم دکتر امین ، نگهبانی همسفر محمد و دبیری همسفر کوروش، با دستور جلسه «D.Sap »، پنجشنبه 24 بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۴ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:

ابتدا چون ماه مبارک را در پیش داریم و گروه همسفرها هم یکی دو سال است که افطاری پخت می‌کنند و این حرکت خیلی خوبی است که در قسمت همسفرها هم این توانمندی وجود دارد که بتوانند طبخ غذا را یاد بگیرند. یکی از کارهایی که آقای مهندس انجام دادند پختن غذاهای ماه رمضان بود که در گذشته در روزهای تاسوعا و عاشورا هم انجام می‌شد.
 زمانی که آقای مهندس شروع به آشپزی در مقادیر بالا نمودند یادم هست که آن روز بچه‌ها را به اردو برده بودیم به بچه‌ها گفتم که ما افطاری داریم و بعد از اردو دعوت کردم همه تشریف بیاورند برای صرف افطاری. غذا هم باقالی‌پلو با گوشت بود، یک غذای اسم‌ورسم‌دار.
 من آن زمان مسئول فرهنگی دانشکده بودم و برنامه‌های این شکلی را انجام می‌دادیم، وقتی آمدیم و بچه‌ها غذا را خوردند دیگر هیچ‌کدام نیامدند و این بار آخر بود که بچه‌ها را دیدم و من هم احساس کردم که غذا به طور خاصی بود و مسئله دارد و بعد مشخص شد که چند دلیل باعث پایین آمدن کیفیت غذا شده بود. غذا شور شده بود و گوشت آن کامل نپخته بود. آن موقع آقای مهندس گفته بودند که هر کس برنج می‌تواند بیاورد برای افطاری داوطلب بشود و ازآنجایی‌که اغلب افراد اجناس کم‌کیفیت خود را می‌بخشند هرکس برنج کم‌کیفیت خود را برای افطاری آورده بود؛ بنابراین کیفیت پخت برنج هم پایین شده بود و علاوه بر این که آقای مهندس تازه شروع به آشپزی کرده بودند این عوامل هم دست‌به‌دست هم داده بودند که نتیجه کار کم بشود .
 زمان گذشت و از آن به بعد آقای مهندس روی این قضیه کار کردند و بعضی از بچه‌های کنگره آشپزی می‌کردند و آشپزی هیئتی هم انجام می‌دادند و آقای مهندس تأکید داشتند که خودشان آشپزی را انجام دهند. اگر آن زمان آشپزها کار انجام می‌دادند آموزش حذف می‌شد و مهم این است که یک موضوع تبدیل به آموزش بشود و سپس تکثیر شود.
 آقای مهندس با آن تفکر وجهانبینی که داشتند یک سری اصلاحات در آشپزی انجام دادند؛ مثلاً مشکل لعاب غذا یک مشکلی بود که در آش رشته یا خورشت‌ها با آرد انجام می‌دادند که باعث نفخ می‌شد یا مثال دیگر این که برای برطرف‌کردن بوی ضخم مرغ آن را می‌جوشانند و آب آن را دورمی ریزند درصورتی‌که این کار اشتباه است و راه آن این است که مرغ را قبل از پخت حدود نیم ساعت در آب‌نمک قرار بدهند و بعد از پخت هیچ‌گونه بوی ضخم به مشام نمی‌رسد. نه ادویه و نه هیچ افزودنی برای آن نیاز ندارد حتی بعد از پخت و هنگام گرم‌کردن مزه آن هیچ‌گونه تغییری ندارد و برای آش هم راهکاری دارد به‌جای ریختن آرد در آن پیاز را چرخ می‌کنند و آن را به خورشت یا آش اضافه می‌کنند هم یک سری مواد و املاح مفیدی دارد و هم شکل و طعم غذا بسیار لذیذ می‌شود و از بعضی بیماری‌ها مثل سرماخوردگی و مشکلات قلبی جلوگیری می‌کند. آشپزی کنگره هم از این قوانین تبعیت می‌کند و از یک تعادلی پیروی می‌کند. هرزمان ما آمدیم و یک غذای لاکچری در اردوها درست کردیم یک بلایی سرمان آمد.

  خوب وزن بالابود مثلاً ۶۰ کیلو ۷۰ کیلو، برای ۵۰۰ نفر آدم ۸۰ ۹۰ کیلو باید گوشت می‌گرفتیم ۱۰۰ کیلو گوشت می‌گرفتیم. خوب اینجا انسان‌ها به وسوسه میفتند. لابه‌لای این گوشت‌ها گوشت‌های بنجل و مثلاً بره می‌دهند. گوسفند ۱۰ تا شکم زاییده، پیر هم قاتی‌اش می‌زنند، گوشت بز هم می‌دهند، همه جوری قاتی می‌کنند هرچه گیرشان بیاید می‌دهند. ما درست کردیم اصلاً یک سری از اینها له شده بود یک سری از اینها هرچه چنگال می‌زدیم داخلش نمی‌رفت، یعنی اصلاً یک‌ذره هم نپخته بود؛ ولی یک قاعده تعادل پیدا کردیم غذاهایی که غذای معمولی ولی مفید، مقوی، مثل آش رشته مثل عدس‌پلو مثل مرغ لا پلو مثل همین نون پنیر یا خوراک لوبیا خوراک عدسی که غنی شده بامغز گردو و مثلاً برگه‌ها که خیلی مواد و املاح بسیار مفیدی دارند. آقای مهندس در واقع طبخش را انجام‌دادن که هم خوشمزه باشد هم قیمت مناسب باشد هم مفید باشد؛ یعنی این ۳ تا ویژگی را داشته باشد طعمش، مفیدبودن و قیمت مناسب این ۳ تا ویژگی را باید غذا داشته باشد. اینها را ایجاد کردند و ما داریم استفاده می‌کنیم.

حالا قسمت همسفرها هم که به این نقطه رسیدیم بایستی این هنر را یاد بگیریم فعال بشویم وارد بشویم برنج دم‌کردن، این غذاها را آنهایی که شرایطش را دارند بیایند اینجا من صحبت می‌کنم با ایجنت که چند نفر بیایند، کارآموزی بکنید. اینجا یاد بگیرید از مسافرها. اگر لازم شد دعوت می‌کنیم به ما آموزش بدهند که این غذاها را درست کنیم. در نمایندگی حکیم هیدجی هم که جلسه هماهنگی راهنماها بود بچه‌ها می‌خواستند زرشک‌پلو درست کنند. ما هروقت زرشک‌پلو در برنامه کنگره داشتیم معمولاً به جایش مرغ لاپلو بوده. ما گفتیم مرغ لاپلو که مهندس درست می‌کند درست کنیم همان را که انجامش دادیم هم غذا خوشمزه‌تر شد و هم فکر کنم حدود ۱۰، ۱۵ میلیون تومان هزینه کمتر شد. نه اینکه گدابازی دربیاوریم، این گدابازی نبود، هزینه‌ها را کاهش دادیم. نکته اینکه میزان خورش با میزان برنج می‌بایستی هماهنگی داشته باشد من بیشتر آدم‌های ظاهربین را چطوری تشخیص می‌دهم؟ موقعی که خورش را می‌کشند روی آن فقط یک‌لایه می‌ریزند یا وقتی که سالاد درست می‌کنند روی آن فقط یک‌لایه مثلاً گوجه و خیار می‌ریزند زیرش یک کوهی از کاهو، اینها را که با همدیگر مخلوط کنیم می‌بینی این نسبت درستی نیست. یعنی نسبت وزن خورشت به وزن برنج یک قاعده‌ای دارد مثلاً بایستی از نظر وزنی تقریباً برابر باشند و یک‌بار یکی از بچه‌های کنگره خاطره تعریف می‌کرد می‌گفت ما تو شعبه شادآباد خورش دادیم، فسنجان بود فکر کنم یا خورش قیمه، این غذاها را که دادیم رفت، این خورش تمام نمی‌شد هر چقدر می‌دادیم باز هم تمام نمی‌شد. بعدش خالی خالی دادیم رفت. این هم از برکت کنگره است. گفتم صبر کن صبر کن خیلی ممکنه به برکت کنگره هم ربط نداشته باشد. شما خورش روی برنج‌ها نریختید، ۱۵۰۰ تا برنج خالی دادید یکی یک قاشق روش خورش ریختید آن‌وقت کلی خورش اضافه آمده. فکر کردید این از برکت کنگره است. نه این در واقع از گدابازی به وجود آمد. این‌ها را باید در نظر بگیریم.

یک داستانی در کلام‌الله داریم مربوط به هابیل و قابیل. این روایت هم هست، داستان هم هست که خیلی می‌تواند در زندگی انسان نقش مهمی داشته باشد. هابیل و قابیل برادر بودند می‌گویند فرزندان حضرت آدم و حوا. خداوند می‌گوید که قربانی بدهید. قربانی بدهید در پیشگاه خداوند. هابیل کشاورزی نداشت، دامداری داشت. قابیل کشاورزی داشت، هابیل می‌رود و می‌گردد بین قوچ‌ها و دام خودش بزرگ‌ترین و بهترین قوچ را پیدا می‌کند و برمی‌دارد می‌برد به‌عنوان پیشکش تقدیم می‌کند. قابیل یک سبد بزرگ گندم برمی‌دارد، مثلاً ۴۰ کیلو ۵۰ کیلو گندم می‌برد. یک‌خرده که می‌رود نگاه می‌کند می‌بیند خیلی زیاد است یک‌خرده از آن برمی‌دارد. دوباره یک‌خرده می‌رود جلوتر می‌گوید نه باز هم زیاد است. هی از آن کم می‌کند، کم می‌کند. آخرسر یک مشتی برمی‌دارد می‌برد پیشکش می‌کند به خداوند. می‌گوید این تقدیم برای خداوند. بعد وحی می‌آید که قربانی هابیل پذیرفته شد. برای قابیل پذیرفته نیست که حالا می‌گویند سر همان قضیه همدیگر را کشتند از ناراحتی.

 این داستان چیست؟ این داستان همه ماست. داستان انسان است که پذیرفته می‌شود یا پذیرفته نمی‌شود. هابیل آمد بهترین چیزی را که داشت، گشت و گشت بهترین را پیدا کرد. گفت این خداوند برکت را داده، روزی را داده. همه چیز را داده است. از من چیزی خواسته. پس من باید بهترین را بردارم ببرم و پیشکش کنم. قابیل گندم را برداشت؛ ولی هی از آن کم کرد کم کرد کم کرد و بعدش برد و پذیرفته نشد. پذیرفته نشد؛ یعنی چه؟ یعنی دیگر خیر ندید. یعنی دیگر برکتی به او داده نشد. دیگر مشمول رحمت نشد. معنی‌اش این است.

 خب حالا این در زندگی ما هست. داستان ما هست. شما یک کاسبی راه می‌اندازید. یک کسب‌وکار راه می‌اندازید. یک غذافروشی درست می‌کنی می‌خواهی غذا بدهی دست مردم. خوب حالا هابیل رستوران زده یا قابیل رستوران زده؟ هابیل چه‌کار می‌کند؟ می‌رود می‌گردد روغن کرمانشاهی پیدا می‌کند. می‌رود برنج ایرانی پیدا می‌کند. بهترینش را پیدا می‌کند. می‌رود می‌گردد گوشت تازه گوشت خوب پیدا می‌کند. زعفران پیدا می‌کند و می‌رود و سعی می‌کند بهترینش را پیدا کند. با آن غذا درست می‌کند و می‌دهد به انسان‌ها. چقدر سود می‌گیرد؟ سود اندک. سود معقول. شما می‌دانید مک‌دونالد دنیا را گرفته. من رفتم آنجا. توفیق داشتم سال ۹۵ رفتم قطر با تیم ملی کنگره آنجا مک‌دونالد خوردم. قیمت‌ها خیلی مناسب بود و با قیمت‌های ایران زیاد فرق نداشت. سودش چند درصد؟ ۱۰ درصد ۲۰ درصد، خب چه شد؟ دنیا را گرفت. این یعنی چه؟ یعنی پذیرفته شد. از هابیل پذیرفته شد برکت آمد. خیر آمد. همین‌طوری اضافه شد.

 خب قابیل می‌رود رستوران بزند می‌رود می‌گردد جای زعفران چه پیدا می‌کند؟ رنگ غذا. جای زعفران یک اسانسی پیدا می‌کند که بوی زعفران بدهد؛ ولی زعفران نیست. اسانس است. می‌گردد برنجی پیدا می‌کند که شبیه برنج باشد؛ ولی ممکن است اصلاً برنج نباشد از این خمیرهایی باشد که با دستگاه می‌زنند و قیمتش خیلی پایین‌تر است. روغن می‌رود می‌گردد آن روغنی که از همه به‌دردنخورتر و پایین‌تر است را می‌گیرد. بعد گوشت را چه‌کار می‌کند؟ می‌گذارد گوشت موقعی که دارد فاسد می‌شود می‌بیند قیمتش می‌آید پایین، گوشت مثلاً یک هفته داخل یخچال است دیگر روز آخر اگر نخرند کم‌کم می‌رود به سمت فساد. آن گوشتی که رو به فساد است؛ یعنی کیفیتش را ازدست‌داده قیمتش خیلی پایین‌تر از گوشت تازه هست. قیمت گوشت گوسفند جوان خیلی‌خیلی بیشتر از قیمت گوسفند سن‌وسال دار است. می‌رود می‌گردد آن را پیدا می‌کند و با آن غذا درست می‌کند. چقدر سود می‌کشد؟ ۴۰۰ درصد ۳۰۰ درصد یعنی برای او صدهزار تومان تمام می‌شود می‌فروشد ۴۰۰ هزار تومان. آن یکی چقدر برایش تمام می‌شود با بهترین مواد؟ ۲۵۰ هزار تومان تمام می‌شود. چقدر می‌فروشد؟ ۳۵۰ هزار تومان. نه اینکه سود نگیرد، ۳۰ درصد سود می‌گیرد؛ اما چقدر فروش می‌کند؟ خیلی. همین‌طوری بیشتر می‌شود. یک مغازه‌اش می‌شود دو تا مغازه می‌شود ۳ تا مغازه. می‌شود ۴ تا مغازه، این تفاوت هابیل و قابیل است.

 این‌ها مدل هستند. اینها دو تا آدم نیستند که در یک زمان نامشخصی در یک جای نامشخصی زندگی می‌کردند. چه اهمیتی دارد اگر هابیل و قابیل دو تا آدم بودن که در یک تاریخ نامشخصی در یک سرزمین نامشخصی؟ نه شناسنامه‌شان معلوم است. نه کجا بودند نه کدام سرزمین بودند. نه اینکه چند هزار سال قبل از میلاد بوده است. چرا اینها نامشخص است؟ چون اصلاً مهم نیست. چون همیشه هستند. هابیل و قابیل خود ما هستیم که داریم در جهان زندگی می‌کنیم.

 حالا هابیل با چه نگاهی به قضیه نگاه می‌کند و قابیل با چه نگاهی؟ او می‌گوید زیاد است. برنج ایرانی زیاد است. بعد می‌گوید نه برنج پاکستانی هم زیاد است. بگذار چیزی که شبیه برنج است؛ ولی برنج نیست. باز یک ۳۰ ۴۰ هزار تومان ارزان‌تر است. همین‌طوری از آن کم می‌کند و توجیهش چیست؟ ممکن است توضیحات خیلی مختلفی داشته باشد. صرف نمی‌کند. درست نمی‌شود و این کار را انجام بدهد.

 حالا این در بحث غذا هست. این در بنایی هست. می‌خواهد سیمان درست کند. قابیل سیمان درست کند یا هابیل سیمان درست کند یک چیز دیگر می‌شود. می‌خواهد خیاطی لباس درست کند، کت‌شلوار بدوزد. هابیل کت‌شلوار بدوزد یا قابیل کت‌شلوار بدوزد؟ این انتخاب ماست که در انجام کارها کدام‌یک از این دو تا باشیم. می‌خواهیم هابیل باشیم یا می‌خواهیم قابیل باشیم. هر کدام را انتخاب بکنیم یک مسیری به وجود می‌آید. اگر هابیل را انتخاب کنی رحمت و برکت الهی در مسیرت است. ممکن است سختی داشته باشی؛ ولی یک چیز دیگری است و آن نماد عشق است. شما کسی را که دوست داری آیا آشغال خانه‌ات را به او می‌دهی؟ بدترین چیزها را می‌دهی؟ آیا غذای مسموم به او می‌دهی؟ آیا غذای نیمه فاسد به او می‌دهی؟ آیا گوشت نیمه فاسد به او می‌دهی؟ این کار را می‌کنی؟ کسی که عشق داشته باشد و کسی که محبت داشته باشد نسبت به انسان‌ها، کسی که محبت داشته باشد نسبت به هستی، کسی که نسبت به خداوند عشق داشته باشد، محال ممکن است این کار را انجام بدهد. اگر می‌بیند که صرف نمی‌کند می‌گوید من نمی‌کنم، انجامش نمی‌دهم، انجامش نمی‌دهد، ولی هیچ‌وقت نمی‌تواند غذای نیمه فاسد یا غذای خراب یا غذای بی‌کیفیت درست کند بدهد.

 تفاوت جوامع در همین‌جاست تعداد هابیل‌هایش بیشتر است یا تعداد قابیل‌های آن، می‌گوید جامعه کدام سمت می‌رود اگر ما این‌ها را یاد بگیریم، اینها خیلی اصول ساده‌ای هست. یعنی موفقیت در کاسبی، موفقیت در کارها بیش از آن چیزی که به استعداد و توانایی و هوش، کلاس‌های موفقیت و این چیزها نیاز داشته باشد به اجراکردن اصول درست، اصول درست انسانی، اصول درست اخلاقی، بستگی دارد.

شما بروید بگردید. موفقیت هیچ کشوری بیهوده نیست. اگر سوئیس مثلاً درآمدش خیلی خوب است، اگر سوئد درآمدش خوب است یک چیزی دارد. یک ویژگی در آن هست. یکی از بچه‌ها می‌گفت رفته بودیم سوئد یا چنین کشوری. می‌گفت ما رفتیم سر کارخانه. ما رسیدیم؛ مثلاً ساعت ۸ کارخانه باید شروع می‌شد. ما ساعت ۷ رسیدیم. دیدم ۲ کیلومتر مانده به کارخانه ماشین را پارک کرد. گفتم چرا اینجا پارک می‌کنی؟ ما ۲ کیلومتر دیگر راه داریم برسیم تا کارخانه. گفت نه این جای نزدیک برای کسی است که ساعت ۸ صبح می‌آید. دیرش شده. ما که وقت داریم ما الان اینجا پارک می‌کنیم. آن دو کیلومتر هم یک ساعت وقت داریم پیاده‌روی می‌کنیم. این جای نزدیک برای کسی است که دیرتر می‌رسد. این مشکلی برایش پیش‌آمده نتوانسته زود برسد. او اگر دو کیلومتر هم عقب‌تر بایستد مشکلش اضافه‌تر می‌شود. یعنی باید مسافت زیادی را طی کند تا برسد به کارخانه. این نوع تفکر هابیل است. یعنی بهترین چیز را خواسته است برای یک کس دیگر که دارد می‌آید. این نوع تفکر از کجا می‌آید؟ از همان وادی چهاردهم. شما کسی را که دوستداری بهترین مواد، بهترین خوراک را جلویش می‌گذاری. من بارها دیدم. کسی رو که آدم بدش می‌آید، آدم به او سم می‌دهد تا بخورد و بمیرد. درست است؟ از او حرص دارد، از او ناراحتی دارد به او آت‌وآشغال می‌دهد تا مسموم شود و بیمارستان بخوابد. پس کسانی که این کار را انجام می‌دهند، غذای مسموم به دیگران می‌دهند، غذای بنجل به دیگران می‌دهند، آیا غیر از این است که در درونشان احساس بدی دارند نسبت به دیگران؟ آیا غیر از این است که درونشان بخل دارند؟ آیا غیر از این است که درونشان نفرت دارند؟ آیا غیر از این است که درونشان دشمنی دارند؟ آیا غیر از این است که درونشان تاریکی است؟ تاریکی، تاریکی را خلق می‌کند. به همین سادگی.

پس اگر این اصول را اجرا بکنیم می‌توانیم به نتایج خیلی درخشان برسیم. من یادم است در سال هشتاد و دو بود فکر می‌کنم که دانشگاه درسم تمام شده بود. این را من بارها تعریف کردم. هر چه کنکور می‌دادم قبول نمی‌شدم. چون هدفم از کنکور قبول‌شدن این بود که فوق‌لیسانس قبول شوم و حال بقیه را بگیرم. هدف اصلیم این بود. به جواب هم نمی‌رسیدم. اگر به آنجا می‌رسیدم از هدفم منحرف می‌شدم. گمراه می‌شدم. چون انسان اگر بداندیش باشد یا حس بد داشته باشد اگر این انرژی جذب کند واویلا است. دیگر کار از کار می‌گذرد. مثل یک آدم عصبانی که شما اسلحه هم بدهی دستش. آدم عصبانی را آجر را هم از دستش می‌گیرند. چون می‌دانند کار دست خودش می‌دهد. حالا حساب کن که شما از عصبانیت و عقده و نفرت پر هستی حالا یک مسلسل هم بدهند دستت. آن لحظه که تعادل نداری، همه را نابود می‌کنی.
من به جواب نمی‌رسیدم؛ ولی برای من خوب بود. تا این که سال هشتاد و هشت شد. یک نفر می‌خواست برود کنکور بدهد و من خودم به او درس داده بودم برای لیسانس. دبیرستانی بود و من معلمش بودم. من به این درس می‌دادم که لیسانس قبول بشود. خودم زمانی که به او درس می‌دادم لیسانسم را گرفته بودم. بعد دیدم این می‌خواهد بیاید جلو فوق‌لیسانس شرکت کند و من هنوز ماندم پشت کنکور. حالا باید انتخاب می‌کردم. چه‌کار می‌کردم با این؟ آیا راه درست را به او نشان بدهم؟ یا یک سنگی بیندازم جلوی پایش تا یک خورده‌ای عقب بماند و من برم جلو؟ کدام از این کارها را انجام دهم؟ من گفتم بگذار بدجنسی نکنم. ما که سوختمان تمام شده بگذار حداقل این برود جلو. آمدم وقت گذاشتم. قشنگ توضیح دادم که چه‌کار کن. من نمی‌توانم بگویم چه‌کار کن قبول شوی. چون اگر بلد بودم خودم قبول می‌شدم. ولی من می‌توانم به تو بگویم چه کارهایی را اگر بکنی قبول نمی‌شوی. برایش توضیح دادم که اگر داخل خانه بخوانی رد می‌شوی، اگر فلان کار را بکنی رد می‌شوی.
چند روز مانده به کنکور همان سال یک آگهی آمد که بیایید کنکور بدهید. یکی از بچه‌های کنگره من را برد به یک موسسه‌ای که جزوات کنکور را می‌دادند. می‌دانست که من چندین سال است به کنکور علاقه‌مندم. گفتند تو این کتاب‌ها را می‌گیری این در کنارش دو تا آزمون آزمایشی مجانی هم هست. گفت یکی از این امتحان‌ها که زمانش گذشته است. یک امتحان می‌ماند که شما بیایید و امتحان بدهید. آزمون هم دانشگاه شریف بود. رفتم امتحان دادم. همه رفته بودند و من نشسته بودم که حل کنم. یکی از مشاورها آمد آنجا گفت آقا بلند شو برو. وقت تمام است. گفتم این را چه‌کار کنم؟ گفت این کارها را بکن شاید قبول شدی. گفتم این را ببین. من شش سال است دارم دور خودم می‌چرخم قبول نشدم. دو سال هم هست لای کتاب را باز نکردم.
سه هفته مانده به کنکور اصلی نتیجه کنکور آزمایشی آمد. دیدم مثلاً هزار نفر شرکت کردند من جزو پنجاه نفرم. شانس قبولی مثلاً از هر ده نفر یک نفر است. دیدم من بالای خط شانس قبولی‌ام. شانسم خوب است. رتبه‌ام که خوب شد یک‌دفعه انرژی گرفتم. شروع کردم دوازده روز یا چهارده روز صبح تا شب خواندم. رفتم کنکور شرکت کردم. دو تا سؤال زبان بیشتر نرسیدم بزنم. چون به کنکور هم دیر رسیده بودم. دو تا سؤال زبان نوشتم، بعد پاک کردم. گفتم این‌ها احتمالاً اشتباه است. من عجله‌ای نوشتم. جواب امتحانم آمد. دیدم آن دو تا سؤالی که من زدم و پاک کردم پاسخ‌هایم درست بوده، کامپیوتر خوانده و نمره‌اش را هم به من داده و من شدم نفر آخر قبولی دانشگاه خواجه‌نصیر. یعنی آن دو سؤال را اگر نمی‌خواند من قبول نمی‌شدم. دانشگاه خواجه‌نصیر پشت خانه‌ی ما بود. گفت نزدیک‌ترین دانشگاه کره زمین به خانه‌ی ما دانشگاه خواجه‌نصیر بود.
این آن جایی بود که من راه دیگری را انتخاب کردم. خیروبرکت این‌طوری است. من فکر می‌کنم همیشه باید پول بیاید، دلار بیاید. نه. در هر موردی خیروبرکت خودش است. من گفتم اشکالی ندارد اگر من قبول نشدم. بگذار دیگری قبول شود. تا از خود نگذری... آن کسی که من به او راهنمایی دادم قبول نشد. ولی من قبول شدم. دیگر برای من چراغ سبز شد که می‌توانی عبور کنی و می‌توانی رد شوی.
در هر داستانی همین‌طور است. اگر انسان هابیل بود و بهترین چیز را هدیه کرد... نمی‌گویم بهترین چیز یعنی خودت را فدا کنی. هر چیزی را داری بدهی. من خودم را فنا نکردم. من بهترین چیزهایی را که داشتم در اختیار دیگری گذاشتم. آن آشپزی که بهترین برنج را می‌خرد خودش را فنا نمی‌کند. این نیست که خودش را فنا کند و نابود کند. منظور این نیست که خودش را نابود کند و فنا کند؛ ولی بهترین را برای دیگران می‌خواهد. یعنی خودش را جای دیگران می‌گذارد. چطور می‌گوید همسایه‌ات را مانند خودت دوست داشته باش. این کار را اگر انجام داد خیروبرکت می‌آید و دیریازود رقم می‌خورد و اتفاق می‌افتد. این‌ها یک سری قوانین الهی هستش. ممکنه ما بگوییم که نه. من باید هفت سال تلاش کنم تا به نتیجه برسم. نه. ممکن است زمانش که برسد شما به طرز معجزه‌آسایی در باز می‌شود که اگر خودت می‌خواستی آن در را باز کنی پنج سال طول می‌کشید. این به آن حس درونی بستگی دارد که چطور عمل کند.
داستان هابیل و قابیل خود ما هستیم. مهم نیست. او دامدار بود. اگر هابیل یک بره مریض مردنی که در حال سقط شدن بود را می‌برد تقدیم می‌کرد و قابیل می‌رفت بهترین گندمش را می‌آورد، او نذرش قبول می‌شد. مهم نیست محصول تو چه هست. مهم این است که چطوری و به چه شکلی می‌خواهی آن را عرضه کنی و ارائه کنی. واقعیت این است که ما موجودات تنهایی هستیم و با انسان‌ها در حال زندگی هستیم. در خانه هم همین‌طور. با نزدیکانت همین‌طور، با دوستانت همین‌طور. بهترین چیزی که می‌توانی را برایشان فراهم کنی بدون اینکه خودت را قربانی کنی. بهترین وقت را برایشان بگذار. راهنمایی درستی به آنها بده. کمکشان بده. کار مردم را راه بینداز. گاهی وقت‌ها دستت می‌رسد و می‌توانی کار مردم را به‌راحتی انجام بدی. اگر امکانش را داری، اگر شایستگی‌اش را دارد انجام بده. بعد این شعاع اضافه می‌کند و شکلش تغییر می‌کند؛ چون انسان‌ها می‌فهمند. انسان‌ها می‌فهمند که شما برایشان خیر می‌خواهید یا شر. قطعاً متوجه می‌شوند. حتی انسان‌هایی که شاید خیلی باهوش هم نباشند دیریازود می‌فهمند. احساس قلبی‌شان به آنها می‌گوید که شما برای ایشان خوبی خواستید یا بدی خواستید. هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی.

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .