قلم را برداشتم تا گوشهای از حرف دلم را بنویسم، درمانده بودم دیگر راهی برایم نمانده بود، تمام راهها را رفته بودیم؛ ولی بینتیجه بود. چه شبهایی که سر بر سجده خوابم میبرد؛ اما گویی خدا نیز حرف مرا نمیشنید. شب و روز نداشتم، همیشه در دلم آشوب بود. استرس داشتم و تا یک گوشه خلوت پیدا میکردم با خدای خود صحبت میکردم و خدا را به بزرگیاش قسم میدادم که راهی پیش پای من بگذارد و تنها فرزندم را نجات دهد و به راه راست هدایت کند.
خداوند این بار حرفهایم را شنید، فرمان صادر شد و در رحمت به رویم گشوده شد. به واسطه یکی از آشنایان به من الهام شد، یادم میآید ماه رمضان بود که برای اولین بار وارد مکان مقدسی به نام کنگره۶۰ شدم. فرشتگانی با لباس سفید مرا راهنمایی کردند و در صف اول جلسه نشستم.هیچ کس را نمیشناختم؛ ولی حس عجیبی داشتم. با خود میگفتم: خدایا من چهقدر آرام شدم و بیاختیار اشک میریختم. یک حس نابی داشتم و خوشحال بودم.
هنوز هم علتش را نمیداانم که آن لحظه چرا احساس شعف آرامشی به من دست داد؟ ولی خوشحال بودم بعد از ۳ جلسه راهنمای تازهواردین مرا همسفر خطاب نمود که من همسفر انسانی هستم که از لحاظ جسمی و روحی تعادل ندارد، آدمی که سرمای اعتیاد در تمام تار و پودش رخنه کرده و هیچ حسی ندارد، قرار است همسفر کسی باشم که تاریکیها را تجربه نموده و خواهان روشنایی است و من باید به او کمک کنم؛ چون به این سادگیها نیست، به دلیل اینکه حرکت در یخبندان را با یک ماشین فرسوده در دمای منفی ۶۰ درجه آغاز کرده و جاده لغزنده است و من قبول کردم در این سفر همراهیاش کنم.
در نتیجه کفشهای آهنین پوشیدم و الان در کنار مسافرم خودم نیز آموزش میگیرم. خداوند را هزاران مرتبه شکر که حال دل خودم نیز خوب است، هر روز بیشتر از دیروز ایمانم به خداوند قویتر میشود با دید بازتر به جهان اطرافم مینگرم و دیگر مشکلات را لعنت خداوند نمیدانم. من همه این آموختهها و تجربیات را مدیون کنگره۶۰ هستم. به توصیه آقای مهندس صبر پیشه میکنم و عجله نمیکنم تا زمان رهایی ما هم فرا برسد؛ چون به گفته ایشان نوبت باران محفوظ است...
من در این مدت فهمیدم باید درست حرکت کنم، مقایسه نکنم و در مسیر ارزشها و صراط مستقیم قرار بگیرم. اگر من در مسیر باشم راه خودبهخود برایم باز خواهد شد. چیزهای زیادی یاد گرفتم که قبلاً فکر میکردم همه آنها را بلد هستم؛ ولی در واقع هیچ چیزی نمیدانستم. اکنون حال دلم خوب است، وقتی صبح از خواب بیدار میشوم، دیگر ناراضی نیستم در عوض خدا را هزاران بار شکر میکنم که باز فرصتی دوباره به من عطا فرمود که به طرف روشنایی حرکت کنم.
دلم میخواهد با تمام وجود فریاد بزنم تا مادرانی که هنوز راه برایشان باز نشده صدایم را بشنوند و راه برایشان باز شود،تا زمان رهایی از بند اهریمن مواد مخدر صبر میکنم تا رهایی ما نیز فرا برسد. خداوند را شکر میکنم به واسطه مسافرم وارد کنگره شدم و از آموزشهای ناب کنگره۶۰ بهرهمند میشوم. از آقای مهندس دژاکام برای فراهم نمودن چنین بستری برای ما همسفران تشکر میکنم و از راهنمای خودم نیز کمال تشکر را دارم.
نویسنده: همسفر مینا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون ششم)
رابط خبری لژیون ششم: راهنما همسفر معصومه (لژیون ششم)
ویرایش و ارسال: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صائب تبریزی
- تعداد بازدید از این مطلب :
10