English Version
This Site Is Available In English

همه کارها بر پایه حکمت، نظم و حساب است

همه کارها بر پایه حکمت، نظم و حساب است

به نام خدایی که بدون أذن او، برگی از درخت نمی‌افتد.
من هم روزی وارد کنگره شدم با تخریب فراوان، استرس، ترس و وحشتی که سال‌ها همراهم بود. راستش را بخواهید، در ابتدا هیچ اشتیاقی برای آمدن به کنگره نداشتم. اولین جلسه، در جایگاه تازه‌واردین نشسته بودم، تمام وجودم پر از تنش بود. ماسک زده بودم تا کسی مرا نشناسد. در دلم فقط آرزو می‌کردم هرچه زودتر جلسه تمام شود و به خانه برگردم. در همان جلسه، راهنمای تازه‌واردین همسفر آمنه از موضوعات مختلفی صحبت کردند؛ صحبت‌هایشان آن‌قدر به دلم نشست که همان لحظه احساس کردم تمام وجودم آرام شد. آن حس خوب را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم و همیشه از ایشان سپاسگزارم.

بعد از آن وارد لژیون هفتم شدم و با همسفر راضیه آشنا شدم. از همان دیدار اول، احساس کردم سال‌هاست ایشان را می‌شناسم. انگار صدایی از درونم می‌گفت: «اینجا جایی است که می‌توانی آرامش را با تمام وجودت تجربه کنی.» روزها گذشت و هر جلسه آموزش تازه‌ای آموختم. کم‌کم استرس‌هایم کمتر شد و آرامش جای اضطراب را گرفت تا این‌که زمان پیمان فرا رسید. چند روز مانده به مراسم پیمان، درونم آشوب بود. ذهنم پر از سؤال شده بود؛ سؤال‌هایی که نمی‌دانستم پاسخی برای آن‌ها خواهم یافت یا نه. بارها با خداوند عهد بسته بودم که کارهایی را که باعث آسیب و رنج من می‌شوند، تکرار نکنم؛ اما باز همان اشتباهات را انجام می‌دادم.

روز پیمان، پیش از حرکت، از خداوند خواستم و گفتم: «خدایا، نمی‌دانم بنده خوبی هستم یا نه؛ اما اگر ذره‌ای مرا پذیرفته‌ای و امیدی به تغییر من هست، امروز پیش از پیمان، نشانه‌ای به من نشان بده.» در مسیر، همراه با مسافرم حرکت می‌کردیم که از دور مردی را دیدیم به همراه پسربچه‌ای بیمار، در هوای گرم کنار جاده ایستاده بودند. خودروهای زیادی از کنارشان عبور می‌کردند؛ اما هیچ‌کس آن‌ها را سوار نمی‌کرد. وقتی نزدیک شدیم، متوجه شدیم از مطب پزشک برمی‌گردند و راه زیادی تا مقصدشان دارند، آن‌ها را سوار کردیم. مسیر نسبتاً طولانی بود و در دل نگران بودم که مبادا قبل از ساعت دوازده به محل برگزاری پیمان نرسیم.

هنگام پیاده شدن، آن مرد رو به من کرد و دعایی زیبا در حقم کرد، گفت: «امیدوارم هر جا گیر کردی، خدا دستت را بگیرد.» همان لحظه آرامشی عجیب تمام وجودم را فرا گرفت. احساس کردم این همان نشانه‌ای است که از خدا خواسته بودم. در برابر خداوند پیمان بستم و با تمام وجود گفتم: «خدایا، تو خدای مهربان و حکیمی هستی. این من هستم که گاهی در بندگی ثابت‌قدم نیستم؛ اما می‌دانم که همه کارهای تو بر پایه حکمت، نظم و حساب است.» بعد از مراسم پیمان، ناهار خوردیم. من همیشه عادت داشتم که برای ناهار حتماً غذای پختنی آماده باشد؛ اما آن روز فقط گوجه، خیار، پیاز و چای با خودم برده بودم. با این حال، آن غذای ساده، در آن فضای ساده، یکی از لذت‌بخش‌ترین وعده‌های غذایی زندگی من شد؛ لذتی که هرگز فراموش نخواهم کرد.

آن روز یاد گرفتم که وقتی انسان به تعادل و آرامش برسد، می‌تواند از ساده‌ترین نعمت‌های زندگی نیز عمیق‌ترین لذت را ببرد. در پایان، از راهنمایم، همسفر راضیه صمیمانه قدردانی می‌کنم. ایشان با آموزش‌ها، محبت و سخنان ارزشمندشان به من کمک کردند تا زندگی آرام‌تر و کم‌تنش‌تری را تجربه کنم. بعد از پیمان، احساس کردم انسان دیگری شده‌ام. من ایمان دارم که اگر خیر انسان در چیزی باشد، خداوند بهترین پاسخ را به بندگانش می‌دهد. همان‌گونه که کنگره۶۰ و اعضاء آن وسیله‌ای شدند تا من درمان شوم و به آرامش برسم، از خداوند می‌خواهم به من نیز توفیق دهد تا انسانی مفید، قدردان و خدمتگزار برای کنگره و برای همه کسانی باشم که در کنارشان عشق، محبت واقعی و انسانیت را لمس کردم.

نویسنده: همسفر شهین رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون هفتم)
رابط خبری: همسفر صدیقه رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون هفتم)
ویرایش و ارسال: همسفر رخساره رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تخت‌‌جمشید شیراز

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...