جلسه هفتم از دور یازدهم سری کارگاه های آموزشی کنگره ۶۰ ویژه مسافرین پرند با دستور جلسه " وادی هشتم و تأثیر آن روی من " با ٱستادی راهنمای محترم تازه واردین مسافر مسلم و دبیری مسافر محمد رضا و دبیری مسافر محمود در روز دوشنبه مورخه ۱۳ مهر ماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، مسلم هستم، مسافر.
خدا را شاکرم که در این جایگاه قرار گرفتم. از گروه مرزبانی و ایجنت محترم شعبه تشکر میکنم، از لژیون تازهواردین و از نگهبان جلسه که به من فرصت آموزش دادند تا در این جایگاه قرار بگیرم هم سپاسگزارم.

دستور جلسه، وادی هشتم و تأثیر آن روی من است: «با حرکت، راه نمایان میشود.»
با حرکت، راه نمایان میشود؛ یعنی هیچ موجودی در دنیا وجود ندارد که ساکن باشد و در جای خودش درجا بزند، یعنی همه باید حرکت کنند.
حالا اگر بخواهم ربطش بدهم به تأثیر آن روی خودم، با ورودم به کنگره، من دیگر نتوانستم درجا بزنم. درجا زدن من همان دوران مصرف بود.
زمانی که مصرفکننده بودم، همیشه داشتم درجا میزدم و هیچ پیشرفتی نداشتم، هیچ حرکتی نداشتم و فقط روزمرگی را سر میکردم. هیچ اتفاق خاصی برای پیشرفت و توسعه زندگی من نمیافتاد. درست است که یک چیزهایی را به دست میآوردم، به واسطه کار کردن و شغلی که داشتم و زندگیمان را میکردیم، ولی درون خودم هیچ چیزی را احساس نمیکردم.
تا اینکه یک سری از دوستان و رفقا رفتند به NGO های دیگر و من نرفتم، چون دیدم دوستانی که به کنگره آمده بودند و مسیر را طی کرده بودند، نتیجه گرفته بودند و چقدر حالشان خوب بود. پس دیدم مسیر، مسیر درستی است و من هم باید بروم کنگره.
برای خودم وقت تعیین کرده بودم. میگفتم حالا یک عده هستند که میگویند از شنبه میخواهیم ترک کنیم و فلان و اینها. من هم میگفتم بگذار عید امسال سپری بشود. عید سال ۱۴۰۰ بود. گفتم بگذار عید سپری بشود، بعد من میروم کنگره.
این هم شد و عید را سپری کردیم. خلاصه درجا زدنمان را انجام دادیم و دیگر حرکت کردیم. حرکت کردیم و رفتیم کنگره و نشستیم. مسیر و راه را راهنمای تازهواردین در سه جلسه برایمان توضیح میدهد و قشنگ میشکافد. من هم همان لحظه فهمیدم که اینجا چه جایی است. متوجه شدم که پس واقعاً مسیری که دارم میگذارم، روشی که دارم میگذارم و متدی که دارند میگذارند، درست است.
پس جای من همینجاست. اگر میخواهم شروع کنم و حرکت کنم و بخواهم پیشرفت خودم را ببینم و تغییرات را در خودم احساس کنم، باید همینجا بنشینم تا به آن رهایی، به آن حال خوشی که سفر دومی ها تجربه می کنند، من هم به آن حال خوش برسم.
حالا حرکت کردن، دو جور هست؛ هم در ضد ارزشها و هم در ارزشها میتوان حرکت کرد.
برای منِ سفر اولی، من میتوانستم مثلاً در مسیر ضد ارزشی هم حرکت کنم؛ به حرف راهنمایم گوش ندهم، فرمانبردار نباشم، سفرم را خراب کنم، یا مثلاً یک روز موادم را بالا و پایین کنم، زیاد بخورم یا کم بخورم. بعد سیدیهایم را ننویسم، نیاورم سر جلسه، حاضر نباشم و همیشه غیبت داشته باشم، دیر بیایم سر جلسه. اینها ضد ارزش بود.
ولی ارزش این بود که من توانستم سیدیهایم را بهموقع برسانم به راهنما، سر جلسه حاضر باشم. فکر میکنم کل سفرم دو بار؛ یک بار غیبت داشتم و یک بار هم دیر آمدم که آن هم به دلایلی بوده. حالا بعداً شاید بگویم، شاید در تولدم به شما بگویم که چرا مثلاً غیبت کردم.
این بود که خلاصه مسیر را دنبال کردم، رفتم و ادامه دادم. همهچیز را همان شکل که راهنما می گفت، انجام دادم و همه اینها گذشت و من هم به آن رهایی رسیدم، به آن حال خوش رسیدم؛ یعنی آن حال را درک کردم.
بعد در وادی هشتم، در قسمت دومش، فکر میکنم در مورد جبران خسارت صحبت میکند.
من امروز اصلاً هیچ آمادگی برای استاد جلسه نداشتم. شنبه میدانستم استاد جلسه باید بنشینم یا بخواهم یکی را تأیید کنم، ولی دیروز و امروز به کل فراموش کردم، تا اینکه آمدم و روی تابلو اسم را خواندم.
در قسمت دوم وادی هشتم در مورد جبران خسارت میگوید. جبران خسارت چه چیزی است؟
سه تا جبران خسارت را من باید طی کنم. یکیاش جبران خسارت روی خودم است؛ اینکه چه ضررهایی به خودم زدم، به جسم خودم چه آسیبهایی وارد کردم، همه اینها را باید جبران کنم.
دومین جبران خسارت، روی خانوادهام است. یعنی به خانوادهام، به پدر و مادرم، چه خسارتی وارد کردم، باید آن را جبران کنم. یا اگر در جایگاه پدر خانواده هستم، به فرزند خودم خسارتی وارد کردم، آن را باید تلاش کنم جبران کنم. به همسرم همینطور.
در جبران خسارت سومی، فکر میکنم اجتماع است. یعنی ما به مردم و به اجتماع خودمان واقعاً خسارتهای زیادی وارد کردیم. خیلی کارها کردیم.
حالا مثلاً بخواهم کوچکِ کوچک آن را بگویم؛ همان سیگار کشیدن و فیلتر سیگار را پرت کردن در خیابان و پیادهرو، این هم میشود خسارت به جامعه زدن دیگر. این جبران خسارت را اول باید روی خودم انجام دهم، یعنی اول از خودم جبران خسارت کنم، بعد خانواده و بعد هم جامعه.
بعد در وادی هشتم یک پیمانی هم وجود دارد. بعد از اینکه سفر دومی رهاییاش را میگیرد، سفر دومی میشود، یک پیمانی هست که میبندد با خودش و با خدای خودش و برای همین وصل میشود به همین جبران خسارت.
این پیمان، اولش، من که سفر دومی شدم و مثلاً داشتم خدمت میکردم، راهنما به من میگفت: «در پیمان دروغ نباید باشد.» میگفتم: «نه.» میگفت: «چرا؟» میگفتم: «میترسم. واقعیتش نمیتوانم پیمان ببندم. آن چیزهایی که من دارم میبینم در پیمان وجود دارد، من همه آن کارهای ضد ارزشی را هنوز که هنوز است، در سفر دومم دارم انجام میدهم.»
حالا مثلاً همان دروغ گفتن را دارم انجام میدهم. کم و بیش دارم انجام میدهم. روی این حساب گفتم نمیتوانم انجام بدهم.
ولی راهنما به من میگوید که تو باید انجام بدهی. همان مثال دروغ گفتنی را که زدم، گفته که مثلاً تو باید این پیمان را ببندی که، به قول آقا میلاد، ترمزی بشود برایت که دروغ نگویی، که به سمت ضد ارزش نروی، که نتوانی دیگر کاری انجام بدهی.
حالا از سفر اولیها توصیهام این است که در مسیر باشند، مسیر درست را انتخاب کنند، در مسیر ارزشی باشند، درست سفر کنند، بهموقع بیایند و بروند.
سفارشم به سفر دومیها هم این است که بعد از رهاییشان حتماً به فکر پیمان باشند و پیمان را ببندند. به قول آقا میلاد، همان ترمز است. راحت میتوانی ادامه بدهی و بتوانی خدمتگزار باشی.
اگر در سفر دومت هم بخواهی خدمتگزار خوبی باشی، پس پیمان را ببندی، با خیال راحت میتوانی خدمت انجام بدهی؛ چه خدمت مالی باشد، چه خدمت در شعبه باشد، هر جایی که خدمتی باشد و بخواهی آن را سپری کنی.
ممنونم که به صحبتهای من گوش کردید.



تایپ و تنظیم و بارگزاری : مسافر میلاد و مسافر یوسف ( لژیون دوم )
مرزبان خبری : مسافر مجید
- تعداد بازدید از این مطلب :
101