English Version
This Site Is Available In English

فرمان‌برداری، کلید رسیدن به جایگاه رهایی

فرمان‌برداری، کلید رسیدن به جایگاه رهایی

روز دوشنبه 6 مهرماه ۱۴۰۵، اولین سال رهایی همسفر رها در نمایندگی سهروردی، با حضور اعضای لژیون تغذیه سالم برگزار شد.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان زهرا هستم مسافر و راهنمای تغذیه سالم. خداوند را هزاران بار شکر می‌کنم که برای اولین بار شاهد تولد رهجوی عزیزم همسفر رها هستم. بابت این عمل عظیم، شکر، شکر، شکر. از آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان بسیار سپاسگزارم. اولین سال رهایی و رسیدن به وزن ایده‌آل همسفر رها را از صمیم قلب به ایشان تبریک و شادباش می‌گویم و از خداوند برایشان بهترین‌ها را خواستارم.

همسفر رها با تکیه بر خواسته قوی و قدرت فرمان‌برداری، توانستند این مسیر را با موفقیت طی کنند. ایشان در طول سفر بسیار منظم بودند؛ سر وقت در لژیون حاضر می‌شدند، سی‌دی‌هایشان را به‌موقع ارائه می‌دادند و ثمره تلاش خود را نیز با رسیدن به این جایگاه، یعنی رهایی از اضافه‌وزن، دیدند. امیدوارم در این مسیر مستدام باشند و به‌زودی شاهد دریافت شال راهنمایی ایشان باشیم.

سخنان مسافر تغذیه سالم همسفر رها:
حدود دو سال پیش درگیر بیماری‌هایی مثل کبد چرب، کم‌خونی، پریود نامنظم و خلق‌وخوی نامتعادل بودم. در آن زمان اصلاً فکر نمی‌کردم ۱۱ کیلو اضافه‌وزن داشته باشم؛ چون اضافه‌وزنم به چشم نمی‌آمد و فقط لباس‌هایم کمی تنگ شده بود، اما از درون تمام سیستم جسم من به‌هم‌ریخته بود. فارغ از اینکه خودم به‌دلیل نداشتن آگاهی نسبت به جسمم، ذره‌ذره این بیماری‌ها را جذب کرده بودم.

وقتی متوجه اضافه‌وزن خود شدم، چند بار روی ترازو رفتم و باور نمی‌کردم؛ با خودم می‌گفتم ترازو خراب است، اما حقیقت این بود که «رها» نمی‌خواست این اضافه‌وزن را بپذیرد. وقتی تصمیم به سفر گرفتم و وارد لژیون شدم، به راهنمایم گفتم: «به من نگویید آش رشته نخور! من هر روز عصر آش رشته می‌خورم.» راهنمایم خندید و گفت: «هرچه دوست داری بخور، فقط طبق قانون، سالاد و تخم‌مرغت را بخور و شام سبک داشته باش.» گفتم چشم، ولی آش رشته‌ام را هم می‌خورم!

سفر که شروع شد، کم‌کم هوس آش رشته از سرم افتاد. بعد هوس کباب می‌کردم؛ تا جایی که امکان داشت می‌خوردم و به خودم می‌گفتم: «نوش جانت!» بعد از کباب، هوس بستنی و فالوده می‌کردم. با نفسم وارد مذاکره می‌شدم و می‌گفتم: «چشم، آن را هم برایت مهیا می‌کنم، اما بعد از بستنی، دیگر خبری از شام نیست.» نفسم قبول می‌کرد و بالاخره هوس بستنی هم تمام شد. بعد از آن، نوبت به سیب‌زمینی سرخ‌کرده با سس رسید. با خودم فکر کردم که چه کنم؟ نهایتاً گفتم: «بخور رها جان، نوش جانت! ولی تا ۱۲ ساعت بعد چیزی نمی‌خوری تا پدیده اتوفاژی اتفاق بیفتد.» نفسم دوباره قبول کرد و من آن را مهیا می‌کردم.

الان به جایی رسیده‌ام که با مقدار کمی غذا خوردن، سریع احساس سیری می‌کنم. در این مسیر به این درک رسیدم که باید صدای درونمان را بشنویم و عاشقانه خودمان را دوست داشته باشیم تا به نتیجه برسیم. از وقتی سفرم را شروع کردم، هر روز پیاده‌روی دارم و صبح‌ها بعد از آن، سی‌دی‌هایم را می‌نویسم و تا شب پر از انرژی هستم. در نهایت، تمام آن بیماری‌ها از جسمم رخت بستند. این تولد یک‌سالگی را به پاس قدردانی از جسمم جشن می‌گیرم؛ جسمی که یک سال با من همراه بود و برای رسیدن به اهدافم یاری‌ام کرد. اکنون من و نفسم در کمال صلح، در حال ادامه سفر هستیم.

در پایان، از آقای مهندس و خانواده محترمشان سپاسگزارم. همچنین تشکر ویژه‌ای دارم از راهنمای خوبم که با لبخند و عشق کنارم بودند و از هم‌لژیونی‌های عزیزم که در کنارشان آموزش گرفتم. این حال خوش را برای تک‌تک شما عزیزان آرزو می‌کنم.

ویرایش و ارسال: راهنما همسفر الهام (لژیون دوازدهم) نمایندگی شیخ‌بهایی
صفحه کاهش و افزایش وزن

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...