یادم میآید آن روزهای خاکستری را، همیشه در حال لاپوشانی بودم، روزهایی که تمام زندگیام شده بود جستوجو برای پیدا کردن یک راهحل، اما نه راهحلی که درمان باشد، بلکه فقط راهی برای اینکه مسافرم را مجبور کنم مصرفش را کنار بگذارد. شبها تا صبح بیدار میماندم و با خودم کلنجار میرفتم. در ذهن من اعتیاد یک انتخاب اشتباه بود یک بیارادگی مطلق. همیشه فکر میکردم اگر او واقعاً ما را دوست داشت، اگر کمی غیرت داشت یا اگر کمی ارادهاش را جمع میکرد حتماً میتوانست اعتیاد را کنار بگذارد. هر بار که شکست میخورد من بیشتر خشمگین میشدم بیشتر سرزنش میکردم و بیشتر در تنهایی خودم غرق میشدم. اصلاً نمیدانستم صورتمسئله چیست، فقط میدانستم که زندگیام دارد از دست میرود. وقتی اولینبار به کنگره۶۰ آمدم هنوز هم همان نگاه سرزنشگر را داشتم؛ اما وقتی با مفهوم صورتمسئله اعتیاد آشنا شدم انگار ترمز قطار زندگیام کشیده شد. جناب مهندس با آن کلام آرام اما قاطع چیزی را گفتند که هیچکس دیگری به من نگفته بود: (اعتیاد، بیارادگی نیست، اعتیاد جایگزینی مواد مخدر بیرونی به جای مخدرهای طبیعی بدن است).
این جمله برای من حکم یک راه نجات، یک مسیر درست را داشت. آنجا بود که فهمیدم چرا مسافرم نمیتوانست ترک کند. فهمیدم که سیستم ایکس بدن او از کار افتاده و دیگر کارخانههای تولید شادی و آرامش در درونش فعال نیستند. تا قبل از آن، من مثل کسی بودم که سعی دارد یک ماشین خراب را با فریاد زدن و دعوا کردن راه بیندازد غافل از اینکه موتور ماشین سوخته است. صورتمسئله اعتیاد به من فهماند که مسافرم مجرم نیست بلکه یک بیمار است، بیماری که در بند فیزیولوژی بهمریختهاش اسیر شده است. این فهمیدن برای من همسفر بزرگترین رهایی بود. دیگر لازم نبود با خشم بجنگم دیگر لازم نبود قضاوت کنم. وقتی متوجه شدم اعتیاد یک بیماری علمی و ریشهدار است نگاه من به مسافرم نرم شد. یاد گرفتم که درمان یکشبه اتفاق نمیافتد؛ مثل رشد یک دانه در خاک است که زمان میخواهد، آبیاریِ منظم میخواهد و مراقبت دقیق. من فهمیدم که همسفر بودن؛ یعنی در این مسیرِ طولانی، بال پرواز بودن، سنگ صبور بودن، نه قاضی بودن.
صورتمسئله اعتیاد برای من، فقط در مورد مسافرم نبود این صورتمسئلهای بود برای روح و روان خودم. یاد گرفتم که من هم باید از این بندها رها شوم. من هم باید یاد بگیرم که چگونه با افکار منفیام، خودم را زجر ندهم. فهمیدم که اعتیاد، مثل یک آینه است که تاریکیهای درون ما را نشان میدهد. حالا میدانم که درمان اعتیاد، فقط کنار گذاشتن مواد نیست؛ بلکه بازسازی شهر وجودی است که در آن، عقل و عشق و ایمان دوباره دست به دست هم میدهند. امروز که چهار سال است در کنگرهام و به گذشته نگاه میکنم، خدا را هزاران بار شکر میکنم که آن روزهای پر از چراهای بیپاسخ تمام شد. حالا من میدانم که راه درمان چیست، میدانم که صبر و تلاش، کلیدهای اصلی هستند و میدانم که اگر صورتمسئله درست باشد، حل کردنش اگرچه سخت، اما شدنی است. ما در کنگره یاد گرفتیم که چگونه چراغهای خاموش وجودمان را یکییکی روشن کنیم و به سمت نور حرکت کنیم. انشاءالله همه ما به آن نقطه که انشعاب یافتهایم برسیم.
نویسنده: همسفر فهیمه، رهجوی راهنما همسفر زری (لژیون سوم)
رابط خبری: راهنما همسفر زری
ارسال: همسفر زهرا.م، رهجوی راهنما همسفر زری (لژیون سوم)، دبیر اول سایت
نمایندگی همسفران خمین
- تعداد بازدید از این مطلب :
177