دختری پر از شور و شوق بودم؛ دختری که تصور میکرد با ورود به زندگی مشترک، روزهای زیباتری در انتظارش خواهد بود و در کنار کسی که دوستش دارد، میتواند به آرزوهایی که در سر دارد، دست پیدا کند. غافل از اینکه مسافرم، راهی سفرِ تاریکیها شده است؛ سفری که آرامآرام تمام آرزوهای این دختر پر از شور و نشاط را به خاکستر تبدیل کرد.
بله، اعتیاد، این بلای خانمانسوز، بیآنکه من از آن آگاه باشم، وارد زندگیمان شده بود. من چیزی نمیدانستم؛ تنها بیحوصلگیهای مسافرم را میدیدم و تصور میکردم ناشی از خستگی است. تا اینکه یک شب، مسافرم که از مصرف در بیرون خسته شده بود، تصمیم گرفت در خانه مصرف کند. همان شب بود که من، در کمال ناباوری، خانهای را که برایش هزاران آرزو ساخته بودم، ویران دیدم.
برای من که هیچ تجربهای در این زمینه نداشتم، آن لحظه پایان همهچیز بود. فکر میکردم دیگر راهی برای نجات زندگیام وجود ندارد و در میان بهت و حیرت مانده بودم.
تا اینکه مسافرم گفت میخواهد به جایی برود و اعتیادش را ترک کند؛ چراکه آن زمان تصور ما این بود که اعتیاد، مسئلهای است که میتوان آن را ترک کرد. چندین بار راههای مختلف را امتحان کرد و هر بار، مریم با تمام وجود امیدوار میشد. اما هر بار که این راهها به نتیجه نمیرسید، امیدم کمتر و کمتر میشد. دیگر وقتی میگفت میخواهم دوباره جایی بروم، چندان اعتنایی نمیکردم و با خودم میگفتم: «این هم مثل دفعات قبل است؛ نهایتاً یک ماه.»
تا اینکه یک شب، مسافرم با شوق و اشتیاق آمد و گفت: «جایی هست که میگویند درمانش قطعی است.»
من در ابتدا باور نکردم. اما مسافرم چند جلسه رفت و دو، سه ماه گذشت. در این مدت، تغییرات را در رفتار و حال مسافرم دیدم. کمکم جرقههای امید دوباره در وجودم روشن شد؛ امیدی که تصور میکردم برای همیشه خاموش شده است.
پس از گذشت چهار ماه، مسافرم از من خواست که در کنارش باشم. من هم پذیرفتم و همانجا بود که با کنگره۶۰ آشنا شدم.
اولین روزی که وارد محیط کنگره۶۰ شدم، احساس کردم اینجا همان جایی است که میتواند به زندگی من، جان دوباره ببخشد. آنجا پر از عشق، محبت و آرامش بود، انسانهایی که بدون چشمداشت، برای نجات و آرامش دیگران تلاش میکردند.
و امروز، من این زندگیِ سرشار از آرامش و حس خوب را مدیون بنیان کنگره۶۰، خانواده محترمشان و تمام عزیزانی میدانم که در این مکان مقدس زحمت میکشند و خدمت میکنند.
امیدوارم من و مسافرم نیز روزی بتوانیم خدمتگزار باشیم و بخشی از این حس خوب و آرامشی را که دریافت کردهایم، به زندگی انسانهای دیگری منتقل کنیم؛ شاید بتوانیم حتی به چند خانواده کمک کنیم تا دوباره امید را ببینند و باور کنند که بعد از تاریکی، روشنایی وجود دارد.
نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون سوم)
ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر زهرا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی رزن
- تعداد بازدید از این مطلب :
128