امروز میخواهم از چیزی صحبت کنم که برای من شاید از خودِ درمان هم مهمتر بود، چهار سال آموزش. پسرم دانشجو و جوان بود و ما برای آیندهاش آرزوهای زیادی داشتیم؛ اما روزی متوجه شدیم که گرفتار اعتیاد شده است. بیش از پنج سال با اعتیاد درگیر بود و در این سالها من بهعنوان مادر روزهایی را گذراندم که پر از نگرانی، ترس و بیقراری بود. هر روز با خودم فکر میکردم چه کنم؟ چطور کمکش کنم؟ آیندهاش چه میشود؟ گاهی تصور میکردم اگر بیشتر مراقبش باشم، اگر بیشتر تذکر بدهم، اگر بیشتر نگرانش باشم شاید بتوانم نجاتش بدهم؛ اما وقتی با کنگره۶۰ آشنا شدم تازه فهمیدم که من هم نیاز به آموزش دارم. چهار سال وارد مسیری شدم که در ابتدا فکر میکردم فقط برای درمان پسرم است؛ اما بعد فهمیدم این مسیر قبل از هر چیزی برای تغییر خود من است.
چهار سال در کنگره نشستم، گوش دادم، آموزش گرفتم و آرامآرام یاد گرفتم که اعتیاد را با زور و نگرانی نمیشود درمان کرد و نباید عجله کنم. بهجای اینکه هر لحظه نگران پسرم باشم، خودم را پیدا کنم. یاد گرفتم محبت کردن با دخالت کردن فرق دارد. گاهی باید سکوت کنم و اجازه بدهم مسافر خودش مسیر درمانش را طی کند. برای من، اینها فقط چند جمله نبود؛ بلکه چهار سال طول کشید تا این آموزشها از ذهنم به رفتارم برسد. خیلی وقتها فکر میکردم من مادر هستم و از همه بهتر میدانم چه چیزی برای فرزندم خوب است؛ اما کنگره۶۰ به من یاد داد که محبت بدون آگاهی، همیشه نتیجه خوبی ندارد. پس تصمیم گرفتم اول خودم را اصلاح کنم. در این چهار سال، نگاه من به پسرم هم تغییر کرد. دیگر فقط گذشته و اشتباهاتش را نمیدیدم؛ بلکه او را میدیدم که میتواند دوباره روی پای خودش بایستد و زندگیاش را بسازد. چهار سال آموزش به من صبر و امید داد. به من یاد داد که هر چیزی زمان خودش را دارد.
در گذشته اگر اتفاقی میافتاد، شاید اولین واکنشم ترس و نگرانی بود؛ اما کمکم یاد گرفتم قبل از هر کاری آموزشهایم را به یاد بیاورم. امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم ما فقط چهار سال منتظر نماندیم تا پسرم درمان شود؛ بلکه چهار سال حرکت کردیم، آموزش دیدیم و خودمان را برای یک زندگی تازه آماده کردیم. زیباترین قسمت این مسیر برای من این بود که در پایان فهمیدم درمان فقط برای مسافر نیست؛ درواقع همسفر هم در این مسیر درمان میشود. منِ مادر در این چهار سال از یک آدم نگران و مضطرب، آرامآرام تبدیل شدم به کسی که میتواند امیدوار باشد و به مسیر اعتماد کند. امروز وقتی میبینم پسرم به درمان رسیده، اشک شوق در چشمانم جمع میشود؛ اما در کنار خوشحالی برای او برای خودم هم خدا را شکر میکنم؛ چون اگر کنگره نبود، شاید من هنوز فکر میکردم تنها راه کمک کردن به فرزندم سقوط آزاد، متادوندرمانی، URD، رفتن به کمپ و... است.
امروز میدانم بزرگترین هدیهای که کنگره به من داد فقط رسیدن پسرم به درمان نبود؛ بلکه آموزش زندگی بود. آموزشی که باعث شد خودم را بهتر بشناسم، صبورتر باشم، درستتر رفتار کنم و با آرامش بیشتری به زندگی نگاه کنم و بالاخره ما به نقطهای رسیدیم که امروز با افتخار میگوییم: خدا را شکر به درمان رسیدیم. امروز دیگر از گذشته نمیترسم و به آینده امیدوارم و از ته دل میگویم: چهار سال آموزش، چهار سال صبر، چهار سال حرکت و چهار سال امید، ارزشش را داشت. خدا را شکر برای کنگره۶۰، برای آموزشها، برای راهنماها و برای تمام کسانی که در این مسیر به ما کمک کردند و خدا را شکر که امروز بعد از سالها نگرانی، میتوانم با آرامش بگویم: من یک همسفرم و خوشحالم که این مسیر را یاد گرفتم.
نویسنده: همسفر زینت رهجوی راهنما همسفر نفیسه (لژیون هفدهم)
رابط خبری: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر نفیسه (لژیون هفدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سپیده (لژیون اول)
- تعداد بازدید از این مطلب :
206