اولین جلسه از دوره بیست و دوم کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ویژه مسافران و همسفران نمایندگی دکتر احمد به استادی: مسافر محترم پهلوان بهروز، نگهبانی: مسافر مسعود، دبیری:مسافر فربد دستور جلسه «وادی هفتم، و تأثیر آن روی من » پنجشنبه ۱۴۰۵/۶/۲۶ساعت۱۷شروع به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
چه خبر؟ من خیلی خبر دارم. از انسانی صاحب اعتیاد که یک روزی با رخت عزای اعتیاد وارد "کنگره" شد. اوضاع مناسبی نداشت؛ نه جسمی، نه جانی، نه دلی و نه عشقی. اما الان اوضاعش خوب شده. خبردار بودن در کنگره خیلی مهم است. وقتی خبر نداری، نمیدانی در این مسیر صراطمستقیم قرار است چه چیزی گیرت بیاید و چه برداشتی کنی.
همه دوست دارند یار داشته باشند، وقتی تنها شدند به کسی زنگ بزنند و دردودل کنند. همه دوست دارند وقتی چکشان برگشت، کسی باشد که به حسابشان پول بریزد. همه دوست دارند فرزندشان فرزند خوبی باشد و شب سرشان را روی زمین بگذارند و راحت بخوابند، بدون اینکه منت یک قرص رابکشن یا صبح با حال بد بیدار شوند. همه دوست دارند دوست داشته باشند، اما اصلاً به این "دوست داشتنها" اعتمادی نیست. چه دنیای بدی است؛ همه به هم میگویند "عزیزم" ولی اوضاع مناسب نیست و کسی واقعاً عزیز نیست. دروغ به هم میگویند و "عزیزم" شده فقط یک کلمه توخالی در کره خاکی.
خبر این است که این صندلیها همه اینها را با خودش دارد. ولی وای به حال کسی که روی این صندلی بنشیند و فقط بخواهد هروئین، شیشه و قرصش را درمان کند!ما اینجا هستیم تا یک نفس را احیا کنیم و گویی کل نفوس را احیا کنیم. باید بیرون برویم و برای خودمان راه درست پیدا کنیم. خانمهایی که در حال طلاق هستند، شاید راه ازدواج و حقیقت را پیدا کنند.
این خبر در دلِ بیخبری است. این صندلی جایی است که در هیچ ژورنال معتبری نمیتوانی چاپش کنی؛ اینجا جایی است که باید بهترین بهره را برای خودمان ببریم، تکلیفمان را با خودمان بدانیم و ببینیم ته این راه به کجا میرسیم. قرار نیست دستخالی کره خاک را ترک کنم.
اما نشان عشق و محبت را نمیشود با سیگار، غیبت و قضاوت روی سینه داشت.
در کنگره60 خبرهای زیادی هست؛ از مسافری که سرطانش خوب شد یا طلاقش به ازدواج تبدیل شد، راه پیدا شده و هر کس میداند چه بردارد. بعضی وقتها میگویم چه فکر میکردی و چه شد؟ فکرش را میکردی سه وعده شربت OT بخوری به درمان برسی؟!! من اینجا فیلم بازی میکنم؛ من بعد از ۱۳ سال بیدار شدهام. شاید الان ایجنت، راهنما یا پهلوان باشم آیا میتوانم آنقدر متانت داشته باشم که دل همسرم را نشکنم؟ اما آیا میتوانم همان نقشی را که اینجا یاد گرفتم بیرون هم بازی کنم؟ حقیقت این است که من آمدم اینجا تا بتوانم به برادرم و دیگران خدمت کنم. اما حقیقت تلخ این است که من حتی از موفقیت فرزند برادرم یا خواهرم خوشحال نمیشوم. این من بودم!

دنیای بیرون خراب است. بازار خیانت و دروغ داغ است. آدمها عشق را با شهوت اشتباه میگیرند. کسی به کسی رحم نمیکند.
یک روز زمین به آسمان پناه میبرد و میگوید اوضاع کره خاکی خرابه. حتی نتوانستند "دوست دارم" را تجربه کنند.
من ایمان دارم که راه پیدا شده است. دکتر امین در سیدی میگوید شاید عمر آدم نرسد که جلو کسی سر تعظیم خم کند، اما حالا که راه پیدا شده، من نمیخواهم دیگر قربانی باشم. نمیخواهم حال دلم، جیبم، صحبتم یا پوست صورتم بد باشد.
میگویند یک ملتی با کلامشان همدیگه را میکشند. کاش اسلحه داشتند تا فقط یک نفر میمرد، اما کلام آدمها را میکشد. راه پیدا شده است. اگر قبول دارید که زمین و آسمان دنبال نجات یک نفر هستند، پس شما منتخبید. این صندلی به من داده شده تا نشان عشق را روی سینهام بزنم. بخشش یعنی دل زمین و دل آسمان را به دست بیاورم.

ویرایش: مسافر فربد
دبیر سایت: مسافر بهنام
تنظیم و ارسال: مسافر روح الله(مرزبان خبری)
نمایندگی مسافران و همسفران دکتر احمد اراک
- تعداد بازدید از این مطلب :
106