English Version
This Site Is Available In English

گاهی ساده‌ترین نعمات، منبع عمیق‌ترین لذت‌هاست

گاهی ساده‌ترین نعمات، منبع عمیق‌ترین لذت‌هاست

چهارمین جلسه از دوره نوزدهم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه همسفران آقای نمایندگی ستارخان با استادی همسفر بابک، نگهبانی همسفر سهند و دبیری همسفر علی‌اکبر با دستور جلسه "وادی هفتم و اثر آن روی من" پنجشنبه بیست و ششم شهریورماه 1405 ساعت چهارده آغاز به کار نمود.

 

خلاصه سخنان استاد:

درس‌هایی از سادگی و قناعت؛ موضوع جلسه «راز و رمز کشف حقیقت» است. در حقیقت، این مفهوم از دو بخش تشکیل می‌شود: یکی یافتن راه و دیگری آن چیزی که ما از زندگی برداشت می‌کنیم. می‌خواهم بیشتر درباره برداشت از زندگی صحبت کنم؛ چرا که شیوه نگاه پدرم به زندگی برایم بسیار آموزنده است.
پدرم هنگام غذاخوردن چنان لذتی می‌برد که برای من عجیب است. وقتی مادرم دیر به خانه می‌رسد و تنها یک املت یا نیمرو آماده می‌شود، پدرم با لذت تمام می‌خورد. سر سفره بارها از مادرم تشکر می‌کند. پس از صرف غذا نیز با نوشیدن یک لیوان آب‌خنک می‌گوید: «به‌به، چقدر این آب شیرین است. واقعاً اگر این آب نبود ما چه می‌کردیم؟» او در هر وعده‌غذایی چندین بار قدردانی می‌کند و نگاهش به زندگی چنان است که حتی در شرایط گرانی یا بروز مشکلات، هرگز لب به گله و شکایت نمی‌گشود. وقتی در مهمانی‌ها شرکت می‌کند، لذت می‌برد، اگر از او درباره کیفیت مهمانی بپرسم، فقط شکرگزار است و می‌گوید بسیار خوش گذشت و حیف شد که شما نیامدید. او کلمات عربی نماز را بادقت ادا می‌کند و پس از آن، نماز والدین و در صورت بروز اتفاقاتی مانند جنگ، نماز وحشت می‌خواند. خلاصه اینکه او از زندگی‌اش بسیار لذت می‌برد.
تضاد در برداشت‌های مادی
اجازه دهید خاطره‌ای برایتان تعریف کنم. شغل ما تعمیر تابلوهای تبلیغاتی است. روزی برای تعمیر تابلوی یک مشتری به خیابان تخت‌طاووس رفتیم. وقتی وارد آنجا شدیم، دیدیم که چندین ماشین گران‌قیمت در نمایشگاه است. آن شخص واقعاً ثروتمند بود و حتی در جای دیگری پارکینگ اجاره کرده بود تا خودروهای لوکسش را آنجا نگه دارد. برای من همیشه جذاب است که بسنجم این افراد با این سطح از ثروت، چه ادب یا برخوردی دارند و آیا اهل انعام دادن هستند یا خیر.
در همان حال که مشغول تعمیر تابلو بودیم، دو نفر وارد نمایشگاه شدند؛ پدری که جراح بود و پسرش که تازه از آمریکا بازگشته بود. پدر و پسر که بسیار خوش‌تیپ بودند، یک خودروی «ب‌ام‌و سری ۷» انتخاب کردند که قیمتش احتمالاً بالای هفتاد یا هشتاد میلیارد بود. آن‌ها برای دورزدن با ماشین رفتند و برگشتند. وقتی پدر پرسید: «چطور بود؟ خوشت آمد؟» پسر گفت: «زانوی من به کنسول ماشین می‌خورد و آدم در آن احساس خفگی می‌کند.» این حرف برایم بسیار عجیب بود. چطور می‌شود کسی که سوار بر چنین ماشین گران‌قیمتی است، احساس نارضایتی کند، اما کسی دیگر با خوردن یک آب ساده هزار بار خدا را شکر کند؟ این دو نفر را در ذهن کنار هم قرار دادم. البته آن پسر در نهایت یک «بنز اس‌۵۰۰» خرید و احتمالاً باز هم از خرید خود ناراضی بود.
برداشت‌های متفاوت در مسیر کنگره
برداشت از زندگی بسیار تعیین‌کننده است. گاهی کسی در یک‌خانه اجاره‌ای در پایین‌شهر از زندگی‌اش راضی است، اما کسی دیگر در برجی مجلل در پنت‌هاوس، در جکوزی نشسته و آب‌پرتقال می‌نوشد؛ ولی باز هم ناراضی است. این تفاوت‌ها به نوع «برداشت» ما برمی‌گردد. البته این چیزی نیست که با یک تصمیم آنی تغییر کند. من خودم در بدو ورود به کنگره ۶۰ برداشت خوبی نداشتم و فکر می‌کردم وقتم تلف می‌شود؛ اما به‌مرورزمان نظرم عوض شد.
به‌ویژه وقتی وارد لژیون ویلیام شدم و درمان سیگار را شروع کردم، دیدگاهم دگرگون شد. در آن زمان کسی جز خودم و خدا نمی‌دانست سیگار می‌کشم؛ نه همسرم و نه پدر و مادرم، هرچند که بوی سیگار همه چیز را لو می‌داد. حتی یک‌بار آقا محسن پرسید سیگار می‌کشم و من انکار کردم، با اینکه بدنم بو می‌داد. بااین‌حال، خدا را شاکرم که سیگارم را درمان کردم. می‌بینم همسفرانی به کنگره می‌آیند و مسافرشان رها می‌شود، اما برداشتشان همچنان پایین است، کنگره را ترک می‌کنند؛ درحالی‌که افرادی هستند که مسافرشان با اینکه به کنگره پا نگذاشته‌، هنوز کنگره را رها نکرده‌اند.
احساس می‌کنم همه انسان‌ها روی یک بالابر قرار دارند که هر چقدر آن را بچرخانی، ارتفاع می‌گیرد. یکی با تلاش بیشتر صد متر ارتفاع می‌گیرد و دیگری با تلاش کمتر، پنج‌متر. برخی هم تلاش نمی‌کنند و روی زمین یا زیر زمین هستند. متأسفانه بعضاً عادت داریم هم‌کلاسی‌ها یا رقبای خودمان را روی الاکلنگ قرار دهیم. وقتی آن‌ها بالا می‌روند، ما تصور می‌کنیم که پایین رفته‌ایم و شروع به حسادت می‌کنیم. پشت سرشان حرف می‌زنیم و می‌گوییم ماشین یا خانه‌شان را با پول دزدی خریده‌اند. چون ما آن‌ها را وارد میدان خود می‌کنیم، این تصویرسازی‌های ذهنی رخ می‌دهد.

در پایان، چون وقت جلسه تمام است، سخن را با بیتی از مولانا به پایان می‌برم. کسانی که اهل منطق و استدلال هستند، کسانی که دو تا چهارتا می‌کنند، دلار و طلا خریدوفروش می‌کنند و همواره نگران بازار جهانی‌اند، مولانا آن‌ها را این‌گونه خطاب می‌کند: «پای استدلال یون چوبین بود / پای چوبین سخت بی‌تمکین بود.» در قدیم کسانی که پای چوبین داشتند، برای عبور از کوه یا مسیرهای ناهموار دچار مشکل می‌شدند؛ منطق مادی ما نیز تا جایی کارساز است، اما برای رسیدن به حقیقت، کافی نیست

.

 

مسئول سایت همسفران آقای شعبه ستارخان: همسفر محمد از لژیون دوم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .