جلسه دهم از دورهی دهم از سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی طارم با استادی راهنما مسافر عارف، نگهبانی مسافر ذکریا و دبیری مسافر علی با دستور جلسه « از فرمانبرداری تا فرماندهی » پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان عارف هستم یک مسافر، خدا را سپاسگزارم که یکبار دیگر این توفیق حاصل شد که در جمع شما باشم و بتوانم خدمت کنم و آموزش بگیرم. به تمام خدمتگزاران نمایندگی طارم خداقوت میگویم و به آقا عادل بابت جایگاه خدمتی جدید تبریک عرض میکنم و امیدوارم که در جایگاه ایجنتی همیشه موفق باشند. موضوع دستور جلسهی امروز، از فرمانبرداری تا فرماندهی میباشد. راجع به این دستور جلسه داشتم با خودم فکر میکردم که این موضوع چقدر اهمیت دارد که هر سال این موضوع را بعنوان دستور جلسه قرار میدهند؟ اصلا فرمان چیست و من باید فرمانبر چه کسی باشم؟

هرکسی که بخواهد در هر رشتهای و یا در هر زمینهای پیشرفت کند، حتما باید یک استاد و یا یک راهنما داشته باشد که بتواند از او الگوبرداری کند. فرقی نمیکند در زمینهی کشاورزی باشد و یا در زمینهی مکانیکی، هنر،علم و... باشد، بدون داشتن استاد غیرممکن است که شخص بتواند پیشرفت کند. حال سوال پیش میآید که استاد چه کاری انجام میدهد؟ استاد پرورش میدهد و در من پتانسیل، نیرو و یا بذری که وجود دارد را احیاء میکند. کار راهنما هم دقیقا همین طوری میباشد و آن چیزی که در درون من نهفته است را مانند پرورش دادن یک گیاه، پرورش داده و احیاء میکند.
ما میگوییم جمعیت احیای انسانی کنگره ۶۰، یعنی انسان در اینجا احیاء میشود. البته باید یک چیزی باشد که احیاء شود، مثلا در من باید یک چیزی بالقوه باشد تا به بالفعل تبدیل شود. این چیزی که میخواهد به بالفعل تبدیل شود و به مرحلهی عمل برسد، مانند هنر رزمی، نقاشی، گلدوزی، باغبانی و هر چیزی که هست نیاز به یک پرورش دهنده دارد و یک نفر باید این را پرورش بدهد. حالا پرورش دهندهی اول و اصلی رب یا خداوند میباشد ولی در قسمت شاخهها برای این که به آن هدف غایی برسم از استاد خودم پیروی میکنم تا به طور مثال من هم استاد مکانیکی، خیاطی، کشاورزی و... بشوم.
ولی در کل زندگی یک فرمانی هست که از طرف خداوند یعنی فرمانده کل جهان هستی آمده است و من اگر میخواهم در زندگی فرمانده باشم باید آن فرامین را اجرا کنم و فرمانبردار خداوند باشم و به جزء این، هیچ راه دیگری وجود ندارد. من خیلی اوقات در زندگی از همه چیز و همه کس شاکی هستم مثلا از وضعیت زندگی، وضعیت مالی، از نوع رفتار همسر، از درک نشدن و... شاکی هستم. آیا دلیلش این است که انسانها به آن درک و شعور و آگاهی نرسیدند که من در حال درد کشیدن هستم؟
همه میدانیم که درد علامت بیماری میباشد مثلا معدهی من درد میکند یعنی مشکلی در معدهی من وجود دارد که این مشکل باعث بروز این درد شده است. حال اگر من به شماها نفری یک قرص بدهم آیا معدهی من خوب میشود؟ مطمئنا این حرف خندهدار میباشد ولی من خیلی اوقات چنین انتظاری از اطرافیانم دارم. به طور مثال میگویم اگر رفتار همسرم تغییر کند من حالم خوب میشود، من مشکل دارم و در حال درد کشیدن هستم ولی میگویم باید او قرص را بخورد تا حال من خوب شود! میگویم طرف مقابلم باید تغییر کند تا حال من خوب شوم!
این توقع من همین قدر خندهدار و مضحک میباشد که من مریض هستم ولی دارو را شما باید بخورید، و یا من از رفتار شما در حال عذاب کشیدن هستم ولی شما باید تغییر کنید. با این رویه هیچ وقت مریضی من بهبود نخواهد یافت چون آن توقع در من درمان نشده و دیدگاه من درست نشده است. حال شاید بپرسید من چرا این حرف را میزنم و این موضوع چه ربطی به فرمانبرداری دارد؟ چون من فرمانبردار نیستم. همه در مورد داعشیها شنیدید که به خودشان بمب میبستند و به مسجد میرفتند و در بین جمعیت خودشان را منفجر میکردند. شاید سوال شود که چه کاری میکردند که یک نفری که وارد گروه داعش شده، راضی به انجام این کار میشد؟
با حرف و صحبت کردن. برایش این قدر صحبت میکردند که با صحبت کردن راضی میشد خودش را منفجر کند. من نمیخواهم همسرم خودش را منفجر کند ولی فقط به من چشم بگوید. چگونه آنها میتوانند کاری کنند که فرد خودش را منفجر کند ولی من نمیتوانم کاری کنم که همسرم به من چشم بگوید؟ جواب ساده است چون من درست حرف زدن را بلد نیستم. چرا راهنما به شما میگوید مشارکت کنید؟ برای این که شما در صحبت کردن فرمانده بشوید و فردا هر چیزی که شما میگویید همه به شما چشم بگویند و فرمانت اجرا بشود. اگر اینجا فرمانبردار باشی و مشارکت کنی، فردا صحبت کردن را یاد میگیری و بعدا همه به شما چشم میگویند.
پس اگر من فرمانبردار باشم میتوانم به فرماندهی برسم و هر چیزی که میگویم به مرحلهی اجرا برسد. فرق بهشت و جهنم چیست؟ به صورت تمثیل میگویند بهشت جایی است که هر چیزی که میخواهی فورا فراهم میشود ولی در جهنم میگویند شما در آتش میاندازند و عذاب میدهند. یعنی من در جهنم درگیر شرایط و یکسری افراد دیگری هستم و از خودم هیچ اختیاری ندارم ولی در بهشت فرمانده هستم. کسی وارد بهشت میشود که فرمانبرداری میکند و کسی وارد جهنم میشود که فرمانبرداری نمیکند، بلکه دیگران به او فرمان میدهند.
میگویند انسانها خودشان با پای خودشان وارد جهنم میشوند و انسان خودش با اشتیاق وارد جهنم میشود. شاید بگویید مگر چنین چیزی میشود؟ بله همین الان هم چنین است. شما به یک مصرف کننده، یک طرف یک طویله همراه با مواد بدهید و در طرف مقابل یک کشتی تفریحی که شامل همهی امکانات بجز مواد میباشد بدهید، مطمئنا طویله را انتخاب خواهد کرد و با سر داخل طویله خواهد رفت. چون عاشق عذاب است. البته برای او این کار عذاب نیست بلکه لذت است.
ولی ما میدانیم آن شخص در حال عذاب کشیدن است، آن شخص مجبور است چون مواد نباشد قادر به زندگی کردن نیست و نمیتواند بدون مواد آسایش داشته باشد. من الان خودم میدانم که کدام کار درست است و کدام کار غلط میباشد، ولی نمیتوانم درست انتخاب کنم. من میدانم این کار درست است چرا نمیتوانم کار درست را انجام بدهم؟ و یا میدانم این کار غلط است چرا نمیتوانم از انجام آن اجتناب کنم؟ چون اختیار من دست خودم نیست و فرمانده خودم و افکار خودم نیستم.

برای این که من موقعی که داشتم روی افکار خودم کار میکردم فرمانبرداری نکردم و قبول نکردم که به چه چیزی فکر کنم و به چه چیزی فکر نکنم. ختم کلام این که اگر حالم خوب نیست و در رنج و عذاب هستم و میخواهم به حال خوش برسم تنها یک راه دارد آن هم این است که از مربی خودم، رب خودم و کسی که استاد من میباشد باید فرمانبرداری داشته باشم. از این که به صحبتهای من توجه کردید از همهی شما ممنونم.
- تعداد بازدید از این مطلب :
44