English Version
This Site Is Available In English

راهنما تنها آرزویش این است که رهجو به رهایی برسد

راهنما تنها آرزویش این است که رهجو به رهایی برسد

جلسه نهم از دوره پنجاه و ششم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی البرز کرج، با استادی راهنما مسافر حبیب، نگهبانی مسافر احمد و دبیری مسافر مجید، با دستور جلسه "از فرمانبرداری تا فرماندهی" پنج‌شنبه نوزدهم شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:
دستور جلسه امروز در دو مقوله است؛ یکی «از فرمانبرداری تا فرماندهی» و دیگری تولد آقای عادل عزیز، پنج سال رهایی و آزاد‌مردی ایشان.
آقای مهندس در کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» می‌گویند، انسان ای‌کاش بیماری‌های سخت بگیرد، حتی سرطان، ولی آلوده به اعتیاد نشود؛ چون اعتیاد جسم، روح، روان و تمام وجود انسان را به اسارت می‌گیرد.
وقتی انسان وارد اعتیاد می‌شود، یعنی وارد درب تاریکی شده و به عمق ظلمات می‌رود. انسان توانایی‌های قبلی خودش را از دست می‌دهد و حکومت به دست نفس اماره می‌افتد. یعنی فرد می‌خواهد کاری انجام دهد، اما ابتدا باید موادش را مصرف کند. دیگر مصرفش تفریحی نیست، بلکه به یک مصرف تأکیدی تبدیل می‌شود.
وقتی یک رهجو تسلیم می‌شود و می‌بیند هر دری را که زده، نتیجه نگرفته است، آخرین تیرش همین کنگره ۶۰ است. من خودم با تمام ناباوری وارد کنگره ۶۰ شدم. حالا چه کسی می‌تواند به فرماندهی خوب برسد؟ آن کسی که فرمانبردار راهنما باشد.
کسی که می‌خواهد به درجه فرماندهی برسد، باید این فرمان‌ها را دانه‌دانه آویزه گوشش کند و آنها را اجرایی کند، وقتی انسان می‌آید و مقداری آموزش می‌گیرد، می‌بیند که کم‌کم یخ‌هایش آب می‌شود.
راهنما تنها آرزویش این است که رهجو به رهایی برسد. وقتی فرد آموزش‌ها را می‌گیرد، کم‌کم به کوله‌بار خودش و دانایی خودش اضافه می‌کند. این فرمانبرداری رابطه مستقیم دارد با چه چیزی؟ با دانایی مؤثر.اگر دانایی مؤثر فرد به کار بیفتد، مطیع امر راهنما می‌شود.
من محال است یک روز خداوند را از یاد ببرم. چشم‌هایم را که باز می‌کنم، اولین سلام و علیکی که می‌کنم با خداوند و هستی است.
وقتی این موضوع در وجودم حل شد، کم‌کم روح، روان و جسمم با هم به تطبیق می‌رسند. دیگر حالت پرواز به انسان دست می‌دهد و احساس سبکی می‌کند.
بخش دوم دستور جلسه:
عادل چه آدم خوبی بود؛ مظلوم، سربه‌زیر و ساکت. اصلاً حرف نمی‌زد و نمی‌خندید.
می‌دیدم که کم‌کم دارد رشد می‌کند. عادل خوشبختانه یک شانس بزرگ هم داشت؛ سه همسفر قوی داشت. این عزیزان پشت سر عادل بودند.
ببینید تولد عادل با چه هفته‌ای مصادف شده است.عادل خودش یک فرمانبردار خیلی خوب بود. عادل آمد و آن بند عشقی که همه ما در کتاب مطالعه کرده‌ایم و پیام آقای سردار برای آقای مهندس بود، بر او زده شد.
این همان عشقی است که انسان را به حرکت درمی‌آورد؛ مثل آهنربای قوی که یک ذره آهن را به سمت خودش جذب می‌کند. عادل هم به واسطه همین عشق جذب می‌شود. پس آن بند عشق زده شد.
خیلی جالب و زیباست که این تولدها برای آن نفراتی که هنوز در ابتدای مسیر هستند، یک تلنگر باشد؛ اینکه من هم می‌توانم رد شوم، من هم می‌توانم به رهایی برسم. برای کسانی که با تمام ناامیدی آمده‌اند و می‌خواهند سفرشان را شروع کنند، این تولد یک نوید و یک پیام است که ان‌شاءالله آنها هم به خط پایان می‌رسند و تولدشان را جشن می‌گیریم.
این که به صحبت‌های من توجه کردید سپاسگزارم.



اعلام سفر مسافر عادل:
با انواع مصرف مواد مخدر وارد کنگره شدم، آخرین آنتی ایکس قرص و شیره خوراکی، روش درمان دی اس تی،  داروی درمان شربت اوتی،  نام راهنما حبیب محبتیان،  ورزش در کنگره بدمینتون و  در ادامه سفر نیکوتین داشتم با استادی آقای حبیب محبتیان طول سفر ۱۰ ماه رهایی از دو بند ۵ سال و سه ماه.



خلاصه سخنان مسافر عادل:
قبل از هر چیز از خدای خودم سپاسگزارم که به من توفیق داد در این جایگاه قرار بگیرم. از آقای مهندس و خانواده محترمشان بسیار سپاسگزارم. همچنین از استاد عزیزم، آقا حبیب عزیز، که برای من زحمات زیادی کشیدند، صمیمانه تشکر می‌کنم.
از همسر و همسفرم، که در این مسیر مرا همراهی کردند، بسیار سپاسگزارم. از دختر خوبم و پسر خوبم که در این مسیر و این برنامه مرا همراهی کردند نیز تشکر می‌کنم.
اگر بخواهم یک جمع‌بندی از زندگی خودم داشته باشم و به گذشته‌ام نگاهی بیندازم، می‌بینم که رسیدن امروز من واقعاً چیزی شبیه یک باور در ناباوری است؛ یک حس عجیب و وصف‌نشدنی.
کنگره ۶۰ انسان‌ها را دوباره زنده می‌کند.
در روزهای اولی که وارد کنگره شده بودم، برایم بسیار سخت بود که باور کنم بتوانم دوباره به این هستی و زندگی برگردم. با تخریب بسیار سنگینی که داشتم، واقعاً شرایط سختی را پشت سر گذاشتم. من خانواده‌ام را از بین برده بودم. چیزی برایشان باقی نگذاشته بودم. حتی در خانه به یکدیگر سلام نمی‌کردیم و تقریباً همه چیز را از یاد برده بودم.
خدا را شکر می‌کنم که این نام و این جایگاه برای من صادر شد؛ چون برای من، کنگره ۶۰ معنای زندگی کردن و دوباره به دست آوردن زندگی بود.
کنگره ۶۰ انسان را با خودش آشنا می‌کند. به انسان می‌آموزد که بداند برای چه زندگی می‌کند و چگونه می‌تواند دوباره خودش، خانواده‌اش و زندگی‌اش را به دست بیاورد.
در پایان، از همه شما عزیزان تشکر می‌کنم که در جشن ما شرکت کردید و در شادی ما سهیم شدید.
از این که به صحبت های من توجه نمودید از همه شما سپاسگزارم.
خلاصه سخنان همسفر سعیده:
تبریک می‌گویم این روز بزرگ را در رأس، خدمت جناب آقای مهندس، خانواده پرمهرشان، استاد بزرگ، آقا حبیب محبتیان.
خیلی زمان برد، خیلی صحبت کردیم، آمدن‌ها و رفتن‌های زیادی اتفاق افتاد؛ اما او بسیار گوش‌به‌فرمان بود. با وجود داشتن یک بچه کوچک، خودش را به کنگره می‌رساند و هر خدمتی که بود انجام می‌داد. فکر می‌کنم استارت این وصل شدن، با حضور در لژیون سردار برایش اتفاق افتاد. برای خانواده عزیزشان آرامش آرزو می‌کنم؛ خانواده‌ای که لایق بهترین‌ها هستند.
عکسی بود که من روز رهایی ایشان در لژیون گذاشتم و به ژاله گفتم: «مرتب این عکس را به یاد بیاور. آن را قاب بگیر، بالای دیوار بزن و مرتب نگاه کن که این تغییر، تبدیل و ترخیص با چه سختی و در عین حال با چه زیبایی انجام گرفته است.»
ما همه اشتباه می‌کنیم، اما وقتی وارد مسیر می‌شویم و راه را پیدا می‌کنیم، موظفیم درست بشنویم، درست گوش کنیم و آموزش‌ها را کاربردی کنیم. خدا را شکر که ژاله از فرماندهی دست برداشت و مثل یک سرباز، گوش‌به‌فرمان شد و نتیجه آن، آرامش خانواده است.
مطمئناً پشت آقا عادل، امروز یک همسفر قوی ایستاده است و تمام خانواده از خدمت‌ها و حرکت‌های ایشان بهره‌مند هستند. از صمیم قلب، بهترین‌ها را برایتان آرزو می‌کنم و امیدوارم ادامه مسیرتان پر از برکت و حال خوب باشد.
از این که به صحبت‌های من توجه کردید سپاسگزارم.
خلاصه سخنان همسفر ژاله:
همه از تخریب‌های عادل گفتند، اما من می‌خواهم از قدرت‌های عادل بگویم. در شروع زندگی، عادل قدرت‌های زیادی داشت؛ اما مصرف مواد باعث شد شرایطش به این شکل دربیاید. فوتبالیست خوبی بود. کم‌کم متوجه شدم که مصرف‌کننده شده است. فاصله‌ها زیاد شد و مواد مختلفی هم مصرف می‌کرد.
دو سال مانده بود به بازنشستگی که گفت: «می‌خواهم بازنشسته بشوم.»
من هم با پسرم به شهرستان رفتیم، یک مغازه گرفتیم و همراه پسرم شروع به کار کردیم و مسافرم برای ما جنس می‌آورد. بعد از مدتی، مسافرم آمد و گفت: «می‌خواهم سفر کنم.»
من فکر کردم می‌خواهد به مسافرت برود. خیلی ترسیدم. گفت: «می‌خواهم ۱۰ ماه سفر کنم، با من همکاری کنید.» من هم گفتم: «اجازه نمی‌دهم! می‌خواهی کجا بروی؟»
کارهای عقب‌افتاده زیادی داشتیم. خانه نصفه‌کاره مانده بود و هنوز ساخته نشده بود. یک روز در میان هم در شهرداری کار می‌کرد و شیفت بود.
گفت: «به همه کارها می‌رسم.» شروع به سفر کرد و من هم شروع به غر زدن کردم و خیلی اذیتش کردم. اما در طول سفر، بعد از حدود سه ماه، دیدم که خیلی تغییر کرده است؛ در چهره، اخلاق و رفتارش. سی‌دی می‌نوشت، مشارکت می‌کرد و آموزش می‌گرفت.
یادم هست وقتی از طالقان به سمت کرج می‌آمدیم، عادل در مسیر مرتب سیگار می‌کشید. یک روز گفتم: «چرا سیگار نمی‌کشی؟» گفت: «من دیگر سیگار نمی‌کشم، آدامس مصرف می‌کنم.»
من خودم آن‌قدر به بوی سیگار عادت کرده بودم که این تغییر برایم خیلی جالب بود. خیلی خوب سفر کرد، خدا را شکر.
امروز وقتی سفر اولی‌هایی را می‌بینم که به کنگره می‌آیند، می‌بینم چقدر سختی می‌کشند. من عادل را رها کرده بودم و واقعاً می‌دانستم که او به آن قدرت می‌رسد و تصمیم عاقلانه می‌گیرد.
امروز، بعد از پنج سال، ما هم‌حس شده‌ایم.
از این که به صحبت‌های من توجه کردید سپاسگزارم.
خلاصه سخنان مسافر محمد:
همه خانواده‌ام وارد کنگره شده بودند و به رهایی رسیده بودند، اما من هنوز به کنگره نیامده بودم.
بابا برای خانواده یک ستون بود. وقتی صحبت می‌کرد، واقعاً بغضم گرفت.
او تمام دردها و سختی‌ها را به جان خرید تا یک خانواده دوباره استوار شود.
از این که به صحبت‌های من توجه کردید سپاسگزارم.













تایپ متن و ویرایش: مسافرمحمد
بارگزاری: مسافرحمزه
عکس: مسافرمهدی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .