سیزدهمین جلسه از دورهٔ نود و دوم کارگاههای آموزشی عمومی کنگرهٔ ۶۰، به استادی راهنمای محترم مسافر علیرضا، نگهبانی مسافر بهروز و دبیری مسافر هادی، با دستور جلسهٔ "از فرمانبرداری تا فرماندهی" ، روز شنبه چهاردهم شهریورماه ۱۴۰۵ در ساختمان سیمرغ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام، دوستان؛ علیرضا هستم، یک مسافر. خدا را شاکرم که یک بار دیگر قسمت شد تا در این جایگاه خدمت کنم و آموزش بگیرم. از جناب مهندس، راهنمای گرانقدرم، تشکر میکنم که نعمت درمان از طریق این عزیزان شامل حال من شد. از ایجنت محترم آکادمی و مرزبانها کمال تشکر را دارم و از تمامی خدمتگزاران گروه همسفران خانم و همسفران آقا سپاسگزارم که این بستر امن را برای آموزشِ مسافران و همسفران آماده میکنند. دستور جلسهٔ امروز «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است.
وقتی کلمهٔ «فرمان» را میشنوم، ناخودآگاه ذهنم به سمت ارتش و نیروهای انتظامی میرود؛ طبیعی هم هست، چون آنها بارها در طول روز فرمان صادر میکنند و همان فرامین هم اجرا میشود. حالا به نوعی، فرامین باید در صورتپنهان من هم صورت بگیرد. من و تکتک ما که به کنگره آمدهایم، مشکل یا گرهای داشتیم که برای حل آن در این مکان حضور داریم. اگر فرمان را در درون خودم دریابم، باید ببینم آیا میتوانم صبح بهموقع بیدار شوم، به کارهای روزمرهام رسیدگی کنم و برای مشارکت دستم را بالا بگیرم؛ تا فرمانی که در صورتپنهان من صادر شده، اطاعت و اجرا شود.
بیماری اعتیاد همین فرمانبرداری را از من گرفته است. شاید در ابتدا فکر کنم قویتر شدهام و انرژی بیشتری به دست آوردهام، اما پس از گذشت یکیدو سال، ترک مواد بسیار مشکلساز میشود؛ فرمان صادر میشود، ولی من دیگر توان فرمانبرداری و اجرای آن را ندارم. میخواهم صبح بیدار شوم و در جلسهای شرکت کنم، اما توان انجام آن را در خود نمیبینم. از درونم فرمان صادر میشود، ولی توان فرمانبرداری را از دست دادهام.

در کنگره آموختم که همهچیز بهصورت بدهبستان و رفتوبرگشت انجام میشود: باید ببخشم تا بخشیده شوم؛ اگر قرار است به من خدمت شود، باید خدمت کنم. اگر من به خدمت بپردازم، دنیا تمامقد در مقابل من میایستد و میگوید: چه خدمتی از دستت برمیآید؟ من به واسطهٔ مصرف مواد مخدر، فرماندهی جسم و ذهن خود را از دست دادهام. حالا در هر جایگاهی که هستم، اگر قرار است فرماندهی را به دست آورم، باید در سرِ سلسلهمراتب، فرماندهِ درست را انتخاب کنم و فرمانبرداری را بهجا بیاورم.
اگر بخواهم تجربهٔ خودم را بیان کنم: سال نودوسه به کنگره آمدم، اما چون فرمانبردار خوبی نبودم و موضوع را جدی نگرفته بودم، موفق به رهایی نشدم. ابتدای سال نودونه، با حالی بسیار بدتر، دوباره به کنگره آمدم. این بار هرچه برای درمانم لازم بود انجام دادم؛ سیدی نوشتن، بهموقع آمدن، مشارکت کردن و هرچه که راهنما میگفت انجام دادم و به تعبیری، سرم را با سرِ راهنما عوض کردم.
برای درمان اعتیاد باید کاری قهرمانانه انجام دهیم. من مانند کسی هستم که در زمین دشمن اسیر شده و هر روز حالش بدتر میشود؛ و گروهی دستم را گرفتهاند و مرا از آن اسارتگاه، آرامآرام به مرز خودی و خوشبختی میآورند. باید گوشبهفرمان باشم و فرمانبرداری را انجام دهم تا روزی به فرماندهی برسم.
از اینکه به حرفهای من توجه کردید، از همهٔ شما سپاسگزارم.
تایپ و عکس: مسافر جلال لژیون هجدهم
تنظیم خبر: مسافر حمید لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
109