این روزها حس و حال عجیبی دارم
شاید هم یک جور دلهره باشد
با خودم فکر میکنم
ده ماه چه زود گذشت ...
با خودم میگویم؛
یادت هست روزی که آمدی چه حالی داشتی؟
الان اوضاع چطوره؟
به آن چیزی که خواستی رسیدی؟
نکند از آموزشها جا مانده باشی ...
نکند چیزهایی را که یادگرفتی عملی نکنی...
نمیدانم قرار هست چه شود و من تا کجای این داستان بمانم.
فقط میدانم یک عده فرشته دور هم جمع شدند تا به آدمها کمک کنند تا ثابت کنند هنوز هم عشق و محبت وجود دارد، هنوز هم انسانیت هست، هنوز میشود نااامید نبود و ادامه داد.
روز اولی که به کنگره۶۰ آمدم با کوله باری از غم و مشکل و ناامیدی وارد شدم که حتی صدای دستها هم مرا به گریه میانداخت. ولی الان خیلی قویتر شدهام و خیلی از مشکلات را رها کردم و امیدم بیشتر شده و تا همین جای راه، معجزه را دیدم.
باورم نمیشود این ده ماه چقدر زود گذشت و چند روز دیگر میروم برای رهایی؛ هم ذوق دارم و هم یک حس نگرانی که انگار مسئولیت من بیشتر شده و باید بتوانم بهتر آموزشهای خود را عملی کنم و هم قدردان باشم.
همین که جایی هستم رهایی و خوشبختی بقیه را میبینم کلی به من حس خوب و انرژی و آرامش میدهد و خدا را بابت این نعمت سپاسگزارم. کاش بتوانم لیاقت، فرصت و توان خدمت کردن را داشته باشم و خدمتگزار خوبی باشم و قطرهای باشم از این دریای بزرگ محبت و بخشندگی.
نویسنده: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه(دبیر سایت)
همسفران نمایندگی رفسنجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
95