دهمین جلسه از دوره اول کارگاههای آموزشی عمومی کنگره۶۰؛ نمایندگی آذر تبریز با استادی دیدهبان محترم آقای مجدیان، نگهبانی اسیستانت محترم مسافر محمود و دبیری مسافر علی با دستور جلسه «هفته دیدهبان» روز سهشنبه ۳ شهریور ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۶ برگزار گردید.

سخنان استاد:
خدا را شکر میکنم که بار دیگر این فرصت فراهم شد تا به بهانه هفته دیدهبان، در خدمت شما عزیزان باشم. همانطور که دبیر محترم جلسه در گزارش جلسه سال گذشته توضیح دادند، کار من تا حدودی راحتتر شد؛ چراکه بخشی از مطالبی که میخواستم مطرح کنم، از جمله اینکه یک دیدهبان چگونه انتخاب میشود، دوره خدمت او چگونه است، چگونه به پایان میرسد و چه وظایف عمومی و اختصاصی بر عهده دارد، توضیح داده شد.
من سعی میکنم در ادامه صحبتها، بیشتر به بخشهایی بپردازم که آقای مهندس همواره بر آن تأکید میکنند؛ اینکه درباره گذشته کنگره تصویری در ذهن خود ایجاد کنیم تا بچهها در جریان قرار بگیرند که کنگره از کجا شروع کرده و امروز به کجا رسیده است. اما چرا آقای مهندس تا این اندازه بر این موضوع تأکید دارند؟ چه اهمیتی دارد که ما بدانیم کنگره در گذشته چگونه بوده، افراد آن چه شرایطی داشتهاند، راهنماها چگونه بودهاند و کنگره امروز به چه جایگاهی رسیده است؟ آقای مهندس با این تأکید میخواهند به چه هدفی برسند؟ وقتی شرایط گذشته را بدانیم، بهتر میتوانیم قدر داشتههای امروزمان را بدانیم. مثلاً اگر بگوییم انسان صد سال پیش چگونه زندگی میکرد؛ برق نبوده، گاز نبوده، مغازه و سوپرمارکت به شکل امروزی نبوده، یخچال نبوده و بسیاری از امکاناتی که امروز در اختیار ماست وجود نداشته، هدف از بیان این مسائل چیست؟ به این دلیل که ما از داشتههای امروزمان، اولاً بهره لازم را ببریم و ثانیاً قدردان شرایطی باشیم که امروز در اختیارمان قرار گرفته است. امروز مثلاً وجود یک یخچال در خانههای ما چه نعمتی است؟ زمانی که سه یا چهار روز برق نداشته باشیم، چه اتفاقی میافتد؟ حالا حساب کنیم گذشتگان ما چگونه زندگی میکردند و چه سختیهایی را تحمل میکردند تا محصولات و مواد غذایی مورد نیاز روزانه خود را تهیه کنند. نمیتوانستند حتی نصف روز آنها را نگهداری کنند. اگر میخواستند مواد غذایی را در شرایط سرد زمستان نگهداری کنند، چه کار سختی باید انجام میدادند. همه ما این مسائل را میدانیم. در کنگره هم به همین دلیل است که آقای مهندس تا این اندازه بر گذشته کنگره تأکید میکنند. بارها از ایشان شنیدهایم که آن مثال معروف را بیان میکنند که زمانی در شعبه انقلاب، میخواستیم یک افطاری تهیه کنیم، اما پول نداشتیم. اگر میخواستیم یک قالب پنیر تهیه کنیم، از ترس اینکه مقداری از آن خرد شود و از بین برود، آن را با نخ قرقره میبریدیم. این موضوع ممکن است امروز برای ما فقط در حد یک جمله یا یک مثال باشد؛ همانند مثالی که من درباره یخچال و برق برای شما زدم. اما اینها نعمتهای خداوند هستند. باید بدانیم که هیچ نعمتی همیشگی نیست. به دست و پای سالم، چشم سالم و بدن سالم خود نگاه کنید؛ اینها هیچکدام همیشگی نیستند. انسان به مرور زمان ممکن است این نعمتهای خداوند را از دست بدهد. در کنگره نیز به همین صورت است. اگر ما از نعمتها و داشتههایمان استفاده نکنیم، ناشکری کردهایم. بارها در سیدیها شنیدهایم که آقای مهندس میفرمایند: وقتی بچهها نزد من میآیند و از من پند و نصیحتی میخواهند، همیشه در پاسخ به آنها گفتهام: «قدر داشتههایتان را بدانید.» داشتههای شما پول، ماشین، ملک و این چیزها نیست؛ همین دو پایی است که با آنها از این پله بالا آمدهاید. کمی فکر کنید؛ اگر با همین پاها از این پلههای ساختمان پایین بیاییم و خدای ناکرده امروز این پاها را نداشته باشیم، چند نفر باید ما را زیر بغل بگیرند و از ساختمان بیرون ببرند؟ چه عذابی آنها میکشند و چه عذابی ما میکشیم که سربار آنها میشویم؟ در کنگره هم به همین صورت است. اگر از داشتههایمان و از نعمتهایی که خداوند به ما داده استفاده نکنیم، یعنی داریم ناشکری میکنیم. شکر کردن فقط به زبان نیست؛ شکر کردن در عمل است. اگر ناشکری کنیم، این نعمتها بهتدریج از ما گرفته میشوند. دیروز در شعبه ارومیه بودم و متأسفانه دیدم تعداد رهجوها و سفر اولیها دارد از تعداد راهنماها کمتر میشود. این موضوع بسیار بد است و مصداق بارز همین ناشکری است. زمانی که من وارد کنگره شدم، سال ۱۳۷۹ بود. اصلاً کنگره به این شکل نبود و واقعاً نمیشود شرایط آن زمان را با امروز مقایسه کرد؛ چون شرایط کاملاً متفاوت بود. یکی از تفاوتهای مهم این بود که امروز میگوییم رهجو، راهنما را انتخاب میکند. راهنماها معرفی میشوند و رهجو انتخاب میکند. چه کسی را انتخاب میکند؟ کسی را که ممکن است از چهرهاش خوشش بیاید، یا از صحبت کردنش خوشش بیاید و حسش به سمت او کشیده شود. اما آن روز کاملاً برعکس بود. من پیش حدود ده راهنما رفتم و گفتم: «آقا، من را قبول میکنید؟» یکی میگفت: «نه، من قبول نمیکنم؛ وقت ندارم.» به دیگری با کمال احترام، سلام میکردم و میگفتم: «آقا، من را قبول کنید»، رد میکرد و میرفت؛ اصلاً انگار مرا نمیدید.


یک نفر یک دفتر سررسید در دستش داشت؛ برای آن زمان، این دیگر خیلی راهنمای باکلاسی بنظر میرسید! گفتم: «استاد، من را به عنوان شاگرد قبول میکنید؟» دفترش را باز کرد و گفت: «شما نفر ۳۰۴ دفتر من هستید.» آن زمان اصلاً لژیون وجود نداشت. هر بار که جلسه به پایان میرسید و دعا انجام میشد، صحنهای شبیه صحرای محشر بود. همه صف تشکیل میدادند و به سمت راهنما میرفتند. مثلاً یک راهنما آنجا ایستاده بود و یک صف سینفره تشکیل میشد. باید میرفتی انتهای صف و منتظر میماندی تا نوبتت برسد. یک راهنما یک طرف بود و راهنمای دیگر طرف دیگر. باید آنقدر در صف میایستادی تا به راهنما میرسیدی و میگفتی: «من نوبت پله عوض کردنم است و در حال حاضر این مقدار مصرف دارم.» راهنما هم میگفت: «مصرفت را به فلان اندازه برسان.» و تمام؛ خداحافظ! هیچ مشکل دیگری را راهنما حل نمیکرد. راهنماها کمکراهنما داشتند. کمکراهنما به این معنی بود که مثلاً یک راننده چهار کمکراننده داشت؛ یک راهنما هم دو، سه یا چهار کمک داشت. مشکلاتت را باید نزد کمکهای او میگفتی و آنها اگر دوست داشتند، به تو پاسخ میدادند. راهنما فقط برنامه میداد؛ آن هم به همین صورت. نه دفتری بود، نه ثبت و سابقهای وجود داشت؛ یعنی تقریباً هیچچیز وجود نداشت. فقط میرفتیم و میگفتیم مثلاً من مصرفم سه گرم تریاک است. راهنما فکری میکرد و اگر دوست داشت میگفت: «بکنش دو و نیم گرم.» اگر هم دوست نداشت یا عصبانی بود، میگفت: «بکنش یک گرم.» سه وعده را میکرد دو وعده یا یک وعده؛ کاملاً بینظم و کاملاً سلیقهای. خیلیها بودند که مصرفشان هروئین بود و با خودِ هروئین میزان مصرفشان را کم میکردند و با همان هروئین قطع میکردند. حالا شما حساب کنید فردی که مثلاً سهدهم گرم هروئین تزریق میکرد، میبایست مصرفش را قطع کند. ببینید چه عذابی را تحمل میکرد. من پیش چندین راهنما رفتم، اما مرا قبول نکردند. در نهایت یک راهنما مرا قبول کرد و من هم خوشحال بودم که بالاخره یک راهنما مرا پذیرفته است؛ غافل از اینکه این راهنما آدم بسیار ناراحتی بود. رهجوها را کتک میزد، فحش میداد و آنها را به خانه میبرد و حبس میکرد تا ترک کنند. در آن زمان، کسی به درمان DST اعتقاد نداشت. تقریباً کسی نبود که با روش DST سفر کرده باشد، سپس راهنما شده باشد و این موضوع را درک کرده باشد. همه به روش سقوط آزاد ترک کرده بودند. یک روز یکی از دوستانم را بهطور اتفاقی در کنگره دیدم. از من پرسید: «راهنما گرفتی یا نه؟» گفتم: «بله، فلانی را انتخاب کردم»؛ یعنی او مرا به عنوان رهجو قبول کرده است. گفت: «آن راهنما به درد تو نمیخورد. او اهل کتک زدن و فحش دادن است.» خلاصه، سه یا چهار راهنما عوض کردم تا بالاخره در مسیر قرار گرفتم. آن زمان سبد جلسات که جمع میشد، در اختیار دبیر جلسه قرار میگرفت. کنگره هم حساب بانکی نداشت و دبیر، مبلغی را که جمع میشد، خودش نگه میداشت و حق خودش میدانست و در جیبش میگذاشت و با خود میبرد. اگر خیلی لطف میکرد، برای کنگره یک شربت یا کاغذی تهیه میکرد مثلاً نشان دهد با آن پول خرید کرده است و میگفت: «من پول را خرج کنگره کردم.» بقیه آن را هم در جیب خودش میگذاشت. زمانی که تصمیم گرفته شد این پولها در خود کنگره جمعآوری و نگهداری شود، دبیرهای جلسه شدیدا مخالفت کردند. بعد، به هر حال، به آن شکل خاصی که آقای مهندس و با تدابیری که داشتند، این موضوع را جا انداختند. مثلاً قرار بر این شد که هر مبلغی که جمعآوری میشد، تحویل خود آقای مهندس داده شود. آقای سلامی به همراه مسئول مالی، این مبالغ را از دبیرها میگرفتند و تحویل آقای مهندس میدادند. آقای مهندس هم این پولها را مثلاً در آشپزخانه طبقه بالایی ساختمان آکادمی میگذاشتند. دبیرها و نگهبانها به شکلی عمل میکردند که به همه بفهمانند ما این کار را کردهایم. شبانه قفل در را میشکستند و در را باز میکردند، پولها را از داخل کابینت برمیداشتند و میبردند و شب جمعه با همان پول بساط عرقخوری راه میانداختند. این کار را علنی انجام میدادند؛ یعنی به نوعی میخواستند بگویند ما کاری را که خودمان میخواهیم انجام میدهیم و بهصورت غیرمستقیم بفهمانند که اجازه نمیدهیم شما بخواهید پول ما را از دستمان خارج کنید. حالا شما حساب کنید این مسیر با چه دشواریهایی طی شده و چه فراز و نشیبهایی را پشت سر گذاشته تا به اینجا رسیده است! یک زمانی در همان نوشتارهایی که میخواندیم، حتی در بندهایی که امروز میخوانیم، قرصهای اعصاب و روان که انسان را از حالت طبیعی خارج میکنند، مخدر محسوب میشوند، به این شکل مخدر محسوب نمیشدند. میگفتند که یک موضوع غیراخلاقی محسوب میشود. مشروبات الکلی، قرص و حشیش، اینها همه مواد مخدر محسوب نمیشدند. بهتر بود که مصرف نمیکردی، ولی خیلیها مصرف میکردند.




خیلیها جلوی در کنگره مصرف میکردند و بعد وارد جلسه میشدند. یکبار که من نگهبان جلسه بودم، یک نفر پشت درب حشیش کشیده بود. مأمور نیروی انتظامی او را دیده بود و آمده بود تا او را دستگیر کند. این فرد هم فرار کرده و وارد کنگره شده بود. من پشت میز بودم که دیدم یک نفر از در وارد شد و شروع به دویدن کرد. دو مأمور هم به دنبال او میدویدند و میگفتند: «بگیریدش!» وسط صندلیها این طرف و آن طرف میدویدند. حالا آن صحنه را با چیزی که امروز دارید میبینید مقایسه کنید. امروز چیزی که میبینیم، با این نظم و آراستگی، هر کسی وارد شود، دستکم احساس میکند از یک کلاس دانشگاه چیزی کم ندارد؛ چهبسا حتی بهتر از یک کلاس دانشگاه باشد. اینها را همیشه آقای مهندس میگویند که یادآوری کنید و تأکید کنید؛ به خاطر اینکه امروز قدر داشتههایمان را بدانیم. امروز اگر راهنما به ما گفت «بالای چشمت ابروست»، به ما برنخورد و قهر نکنیم. ما آن صحنهها را دیدهایم. زمانی بود که یک رهجو اضافهمصرف کرده بود و راهنما به دنبال او افتاده بود که او را بزند و فحشهای رکیک میداد. چند نفر را به خانه برده بود و حبس کرده بود. به آنها آب و غذا میداد، در را قفل میکرد و میرفت. فردا دوباره همین کار را انجام میداد تا اینها ترک کنند. یک روز این راهنما کلیدش را داخل خانه جا میگذارد. کمی بعد که برمیگردد، میبیند اینها همه هروئین گرفتهاند و تعداد زیادی سرنگ هم تهیه کردهاند و همگی در حال تزریق هستند. وقتی راهنما آن صحنه را میبیند، از شدت عصبانیت کنترل خود را از دست میدهد و شروع میکند به کتک زدن آنها. یکی از آنها را بلند میکند و به سمت شیشه پرت میکند. شیشه میشکند و آن فرد از داخل شیشه به بالکن پرت میشود و از بالکن طبقه اول هم به داخل حیاط سقوط میکند. او را به بیمارستان میرسانند، و تحت عمل جراحی قرار میگیرد، و چندین بخیه میخورد. اینها راهنماهای کنگره بودند. راهنمایی بود که وارد لژیون میشد، شیره درمیآورد و تکهتکه به رهجوها میداد و میگفت: «بخورید تا حرفهای من را بهتر بفهمید.» راهنما اینگونه بود! کنگره ۶۰ از چنین شرایطی شروع شده و امروز به اینجا رسیده است. امروز این جایگاه و این امکانات در اختیار شما قرار گرفته است. دیگران کاشتند و ما خوردیم؛ ما باید بکاریم تا نسل بعدی برداشت کند. حالا ببینید شما چه چیزی میکارید. آیا بذر نیکو میکارید؟ آیا چیزی میکارید که آیندگان اینگونه از شما یاد کنند و بگویند: «خدا پدرشان را بیامرزد که ما را از آنجا به اینجا رساندند»؟ این را دیگر هر کسی باید در درون خودش قضاوت کند. انشاءالله خداوند به ما کمک کند تا از این فرصتی که در اختیارمان قرار گرفته است، چه به عنوان خدمتگزار، چه به عنوان دریافتکننده خدمت، چه به عنوان تازهوارد و چه به عنوان سفر اولی، به بهترین شکل استفاده کنیم. خداوند این فرصت را در اختیار ما قرار داده است؛ فرصتی که به بسیاری از انسانها داده نمیشود. به اطرافمان نگاه کنیم؛ بسیاری از افراد از چنین فرصتی برخوردار نیستند. سعی کنیم از این فرصت استفاده کنیم تا بهره آن، انشاءالله، به زندگی خودمان بازگردد. من این هفته را از طرف خودم و سایر دیدهبانها به خدمت همه شما عزیزان تبریک عرض میکنم. انشاءالله بتوانید بهره لازم را از این دستور جلسه ببرید. متشکرم.
تهیه گزارش: مسافر رضا
ارسال مطلب: مسافر سعید
- تعداد بازدید از این مطلب :
122