همیشه فکر میکردم عقل؛ یعنی کسی که خیلی درس خوانده است یا تصمیمهای خیلی بزرگ و پیچیده میگیرد. وقتی وارد کنگره شدم، تازه فهمیدم عقل خیلی سادهتر از این حرفها است. عقل؛ یک فرمانده است که در دلِ کارهای کوچکِ روزمره زندگی میکند. من سالها بود که فرمانِ زندگیام را از دست داده بودم. هر چه دلم میخواست، هر چه نفسم میگفت، همان را انجام میدادم؛ بدون اینکه فکر کنم تهِ این مسیر چه میشود. انگار یک فرماندهای در وجودم بود که گوشهنشین شده بود و صدایِ بلندِ خواستههای نامعقولم، نمیگذاشت او حرفش را بزند. من در آن روزها، فقط در جستوجوی خواستههای لحظهای بودم؛ اما در واقع، داشتم از خودم دور میشدم.
حالا که به وادی ششم رسیدم، با خودم گفتم: یک لحظه برگرد و نگاه کن، کجا بودی و حالا کجا هستی؟ این نگاه کردن به مسیر، چشمانم را باز کرد. وقتی به گذشتهام نگاه میکنم، میبینم چقدر از خودم دور بودم و چقدر از مسیر اصلی منحرف شده بودم؛ اما وقتی به جایگاه فعلیام نگاه میکنم، قلبم لبریز از قدردانی میشود. قدردانی از این بستری که کنگره برای من فراهم کرد تا دوباره متولد شوم و قدردانی از این عقل که حالا صدای خودش را بالا میآورد. حالا فهمیدهام که اجرای حکم عقل؛ یعنی همان لحظهای که باید وقتی که میدانم نباید فلان حرف را بزنم و جلوی خودم را میگیرم. اینها کارهای بزرگی نیستند؛ اما همین کارهای ساده، وقتی تکرار میشوند، قدرتِ فرماندهیِ عقل را به من برمیگردانند.
من در این سفر، تنها نیستم. من در کنارِ مسافر، به عنوان یک همسفر ایستادهام. من اینجا هستم تا پابهپای مسافر، راه بروم، با هم یاد بگیریم و با هم بهتر زندگی کنیم. وادی ششم به من یاد داد که عقلِ واقعی، عقلِ قدردان است. عقلِ من میگوید که این حالِ خوب، این مسیرِ نورانی، فقط متعلق به من نیست؛ اگر من اینجا حالم خوب شده است، اگر راهِ زندگی را پیدا کردهام، این یک امانت است. خدمت کردن در کنگره، دقیقاً همان جایی است که عقل به من میگوید: فقط برای خودت نخواه؛ برای دیگری هم باش تا حالِ او هم خوب شود. حالا دیگر میدانم که هدفِ من فقط «من» شدن نیست؛ بلکه «ما» شدن است.
من میدانم که اگر امروز به فرمانهای کوچکِ عقل گوش بدهم و در کنارِ همسفرها با عشق خدمت کنم، نه تنها به خودم کمک میکنم؛ بلکه دنیای اطرافم را هم کمی روشنتر میکنم. میدانم هنوز راه زیادی دارم؛ اما حالا با آرامش و با قدرتِ یک فرمانده که دوباره به تختِ پادشاهیِ وجودش برگشته، قدم برمیدارم. امیدوارم همیشه بتوانم این قدردانی را در عمل نشان دهم؛ با خدمت کردن، با همراهی با همسفران و با گوش دادن به صدایِ عقلی که میگوید: بروید و برای دیگران هم نوری باشید.
در پایان، در حالیکه این مسیرِ پر از نور را طی میکنم، دل سپاسگزاریام را به سوی کسانی میبرم که چراغِ راه من بودند. از آقای مهندس که با نگاه و تدبیر خود، چنین بسترِ ارزشمند و امنی را برای ما فراهم کردند تا بتوانیم دوباره به زندگی بازگردیم، صمیمانه تشکر میکنم. از راهنمایان بزرگوارم که با عشق و صبوری، در لحظاتِ تاریکی دستِ مرا گرفتند و با کلام و عمل، مسیرِ درست را به من نشان دادند، سپاسگزارم و در نهایت از مسافرِ عزیزم که در این مسیر همراهم بود و با حضورش به من کمک کرد تا راه را پیدا کنم و یاد بگیرم که چگونه بهتر زندگی کنم، قدردانی میکنم.
نویسنده: مرزبان همسفر محبوبه
ویرایش و ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
64