English Version
This Site Is Available In English

مصاحبه:با راهنمای محترم مسافر رضا

مصاحبه:با راهنمای محترم مسافر رضا

سلام دوستان،در خدمت یکی از راهنماهای محترم کنگره ۶۰، نمایندگی ارم هستیم تا گفت‌وگویی صمیمانه درباره تجربه، آموزش‌ها و دیدگاه‌های ایشان داشته باشیم. امیدواریم این مصاحبه بتواند برای همه مسافران و همسفران عزیز مفید و آموزنده باشد و از تجربه‌های ارزشمند ایشان بهره‌مند شویم.
در ابتدا از شما بابت اینکه دعوت ما را پذیرفتید و وقت ارزشمندتان را در اختیار ما قرار دادید، صمیمانه تشکر می‌کنم.

در ابتدا خواهشمندم به رسم کنگره خودتان را معرفی بفرمایید:
سلام دوستان، رضا هستم؛ مسافر
آنتی‌ایکس مصرفی: تریاک، شیره و الکل
روش درمان: DST
داروی درمان: شربت اپیوم، ورزش در کنگره: والیبال و شنا
مدت سفر اول: ده ماه،  راهنما: آقا حبیب محبتیان
رهایی از بند مواد: شش سال و پنج ماه
رهایی از بند سیگار: شش سال و سه ماه، به راهنمایی آقا حبیب محبتیان. در حال سفر کاهش وزن هستم؛ اضافه‌وزن پانزده کیلو، به روش دژاکام
راهنما: علی‌آقا جندقی
کاهش وزن ده کیلوگرم
لطفاً از نحوه ی آشنایی تان با دنیای اعتیاد و مواد مخدر بگویید.آشنایی شما با کنگره ۶۰ چگونه آغاز شد؟
قبل از هر چیزی تشکر می‌کنم از خدمت‌گزاران سایت که این امکان را فراهم کردند تا بتوانم در این مصاحبه شرکت کنم و به یادگیری‌هایم در کنگره ادامه بدهم.
موضوع، آشنایی با دنیای اعتیاد است. حالا آنچه که من در کنگره یاد گرفتم این است که اعتیاد از ترکیب انسان با مواد مخدر به وجود می‌آید؛ تعریفی که آقای مهندس مطرح کردند. حالا یک نگاهی هم هست که اعتیاد از چه زمانی شروع شده و ممکن است سال‌ها و قرن‌ها وجود داشته باشد و انسان‌های زیادی در آن درگیر بوده باشند.
من هم به همین ترتیب، اما در همین حیاتی که هستم، چون در خانواده‌ای بودم که اولاً پرجمعیت بود و بعد هم مصرف تریاک در فرهنگ خانوادگی ما و منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم کاملاً عادی بود، با این موضوع آشنا شدم. مصرف تریاک گاهی با مسائل مختلفی همراه بود و برای هر دردی از آن استفاده می‌کردند. اگر گوش‌درد داشتیم، دندان‌درد داشتیم، دچار سرماخوردگی می‌شدیم یا هر درد و مسئله دیگری پیش می‌آمد، یکی از داروهای سنتی خانوادگی ما از دوران کودکی تریاک بود.
کم‌کم، وقتی بزرگ‌تر شدیم، دیگر آرام‌آرام اولین استفاده از تریاک و الکل، یا همان مشروب، را تجربه کردیم. دیدیم که حال خیلی خوبی به ما می‌دهد و کاری را برای ما انجام می‌دهد. همه هم به دنبال حال خوش بودند و من هم به دنبال حال خوش بودم؛ لذا به همین جهت، من هم آرام‌آرام وارد این موضوع شدم.
آن‌وقت یاد گرفتم و الان متوجه‌اش می‌شوم که انسان دارای دو شکل، یا دو بخش است؛ صور آشکار و صور پنهان.
وقتی مواد مصرف می‌کردم، یک آدم بسیار ریلکس اما بی‌تعادل بودم؛ باز هم از یک طرف پشت‌بام می‌افتادم و وقتی هم که مصرف نمی‌کردم، در واقع از طرف دیگر پشت‌بام می‌افتادم؛ به خاطر اینکه در یک بی‌تعادلی بودم. وقتی مواد شبه‌افیونی  وبیوشیمی بدنم به هم ریخت. گاهی این مواد تولید می‌شدند، گاهی تولید نمی‌شدند؛ بهتر است بگویم که تولید نمی‌شدند، یا بعضی وقت‌ها من از بیرون آن‌ها را به بدنم می‌دادم. این موضوع باعث شده بود که از نظر بیوشیمی و فیزیکی در یک بی‌تعادلی قرار بگیرم و همین باعث می‌شد که در صور پنهانم نیز همین بی‌تعادلی اتفاق بیفتد. من هم افیونی شده بودم و دنیایم، همان‌گونه که هست، پر از خشم، پر از جنگ، پر از توقع و خیلی مسائل دیگر شده بود.
لطفاً بفرمایید از بدو ورود به کنگره چه جایگاه های خدمتی داشته اید؟
وقتی وارد کنگره شدم، حدود چهار یا پنج ماه از سفر اولم گذشته بود. خیلی علاقه داشتم که خدمت کنم و بیشتر در تار و پود آموزش‌ها و در تار و پود کنگره و شعبه‌مان قرار بگیرم. واقعاً خیلی علاقه‌مند بودم. به همین جهت، با مشورت و توصیه راهنمایم، با ایجنت وقت خیلی صحبت کردم و خیلی خواهش کردم که اگر ممکن است، یک جایگاه خدمتی داشته باشم.
با توجه به اینکه کمی از مهارت‌های آی‌تی برخوردار بودم، گفتند که خدمت در سایت را از همان‌جا شروع کن. به‌عنوان یکی از خدمت‌گزاران سایت مشغول خدمت شدم. بعد از آن، حدود بیست‌ویک ماه در سایت خدمت کردم. هرچند خدمت در سایت، آن موقع‌ها همراه با همکاری در بقیه خدمت‌ها هم بود؛ مثلاً کنار OT خدمت می‌کردیم، اگر برای دوستان OT کاری یا فرمی بود انجام می‌دادیم و همه اموری که مربوط به سایت، اینترنت و امکانات آن زمان می‌شد را انجام می‌دادیم. با همان شکل و شمایل آن روزها، واقعاً خدمت خیلی پرانرژی و لذت‌بخش بود.
بعد از آن هم دوره‌های دبیری و نگهبانی را گذراندم و سپس دوره مرزبانی را در شعبه البرز گذراندم. بعد در آزمون راهنمایی شرکت کردم و برای بار اول، با افتخار شال تازه‌واردین را گرفتم. پس از آن دوباره در آزمون شرکت کردم و شال راهنمایی DST را گرفتم. الان هم در این شعبه، مشغول خدمت هستم.

انگیزه حضور مستمر شما در کنگره و خدمت کردن چه چیزی بوده و در ادامه نقش راهنمای محترمتان را در این زمینه بیان کنید؟
برای انگیزه حضور، واقعیتش اگر بخواهم در اصل با یک جمله بگویم، می‌شود «تمنای دل». یک نیرو، یک خواسته در درون؛ واقعاً در درونم یک خواسته‌ای وجود داشت، یک کششی که انگار از یک فاصله، فرض کنید یک شهر زیبا را می‌بینید، پر از نور و پر از زیبایی، و به آن سمت کشیده می‌شوید؛ یعنی به آن سمت حرکت می‌کنید.
انگیزه من بیشتر در کنگره بودن بود؛ اینکه چقدر می‌توانم با کنگره باشم، چقدر وقت در کنگره بگذارم. همیشه دوست داشتم بیشترِ وقتم را با حضور در کنگره پر کنم. مخصوصاً در سفر اول، اولویت من حضور در کنگره و خدمت‌ها بود. این تمنای دل، این نیرو و این بذری که به واسطه آموزش‌ها، محبت‌ها و راهنمایم در وجود من کاشته شده بود، انگیزه‌ای بود تا با دل و جان خدمت کنم و با علاقه خدمت کنم.
اینکه انسان به این آگاهی برسد؛ وقتی وارد کنگره می‌شود، می‌بیند یک سفره‌ای پهن است، پر از مهر و محبت، پر از انسان‌هایی که بدون هیچ چشم‌داشتی دارند به او کمک می‌کنند. این سفره پهن است، حالا نوبت من است. حالا اگر من هم از این سفره استفاده کرده‌ام، آیا می‌خواهم در نگهداری، پربرکت کردن و گسترده‌تر شدن این سفره نقشی داشته باشم یا نه؟ یا می‌خواهم فقط یک مصرف‌کننده یک‌طرفه باشم که فقط مصرف کنم؟
سال‌ها من این کار را کردم و شاید قرن‌ها این کار را کرده بودم و عمرها را صرف این موضوع گذاشته بودم، اما چیزی متوجه نشده بودم. اگر می‌خواهم میوه‌ای بگیرم، بایستی من هم سهمی در پربرکت کردن و گسترده‌تر کردن این سفره داشته باشم. این نگاه خود من است.
راهنمای من همیشه نشانه‌ها را به ما می‌گفت و برای رسیدن به یک شرایط و یک خواسته، نشانه‌گذاری می‌کرد. می‌گفت اگر در درون شما خواسته‌ای وجود دارد، به سمت آن حرکت کنید و به آن برسید. این مثل یک شهد می‌ماند؛ کسی که آن را نچشیده، نباید از آن محروم بماند. مزه‌اش را بچشید؛ اگر خدمت برایتان مزه‌دار بود و لذتش را چشیدید، ادامه بدهید و اگر برایتان نبود، خودتان می‌دانید.
لطفاً بفرمایید نقش عشق به لژیون و عشق به رهجو در درمان چقدر مؤثر است.
در کنگره، در واقع این را یاد گرفتیم که من باید چیزی را داشته باشم که بتوانم بدهم. در بدو ورود، من به‌جز خشم، کینه، ترس و پر از تاریکی، چیزی برای ارائه نداشتم؛ اما وقتی مورد آموزش‌ها قرار گرفتم، یواش‌یواش چیزهایی را به دست آوردم. به‌جای نفرت، عشق را به دست آوردم؛ به‌جای تاریکی، نور را به دست آوردم؛ به‌جای ترس، شجاعت را به دست آوردم و یواش‌یواش سعی کردم داشته‌هایم را بشناسم و به آن‌ها برسم.
در کنگره یک جمله بسیار زیبا وجود دارد که می‌گوید: «حساب راهنما و رهجو، حساب عاشق با معشوق نیست؛ حساب عشق است.» به همین دلیل، وقتی من چیزی را داشته باشم، می‌توانم آن را بدهم. اگر عشقی را دریافت کرده باشم، می‌توانم آن را منتقل کنم؛ اگر نداشته باشم، چیزی برای ارائه ندارم.
همه این‌ها به آن حس برمی‌گردد؛ به آن خواسته داشتن‌ها که در سی‌دی‌های آقای مهندس مطرح می‌شود. به همان حس برمی‌گردد. اگر حس را پالایش کردیم، پاکیزه کردیم و پاکش کردیم، آن‌وقت می‌توانیم با همین حس، این عشق و این محبت را به رهجوها و همه مصرف‌کنندگانی که راه را گم کرده‌اند و در راه مانده‌اند منتقل کنیم.
این عشق است که می‌تواند آن‌ها را از این سیاهی‌ها و چاله‌ها بیرون بیاورد و پایه اصلی، محبت و عشق است. تنها چیزی که می‌تواند ما را به هم، رهجو را به راهنما، پیوند بدهد و کنار هم نگه دارد، محبت است.
اصلاً سرفصل همه صحبت‌ها در کنگره این است: «آنچه باور است، محبت است.» تنها پیوند، محبت است که ما را به هم نگه می‌دارد. اگر قرار باشد رهجو به درمان برسد و به خواسته‌اش دست پیدا کند، این پیوند عشق و محبت میان راهنما و رهجو است که می‌تواند به میوه‌ای شیرین، مانند رهایی، منجر شود.
سخن شما با مسافرانی که واجد شرایط شرکت در آزمون راهنمایی این دوره می‌باشند چیست؟
به نظر من، راهنمایی جایگاه بسیار، بسیار ارزشمند و پرارزشی است که یک انسان یا یک فرد می‌تواند در آن جایگاه قرار بگیرد؛ برای اینکه یاد بگیرد و خدمت کند.
خداوند آقای مهندس را حفظ کند. ایشان به زیبایی فرمودند که انسان چیزی نیست، به‌جز آموزش و خدمت. هدف انسان برای خلقت، چیزی به‌جز آموزش و خدمت نیست. در کنار آن نیز می‌فرمایند: «خداوند اجازه خدمت به بندگانش را به هر کسی نمی‌دهد.»
وقتی از این نگاه و از این منظر به موضوع نگاه می‌کنی، آن‌وقت متوجه می‌شوی چه چیزی نصیبت شده، چه موهبتی نصیبت شده و چه لطف بزرگی از جانب خداوند شامل حال تو شده است. این، نعمتی بسیار بزرگ و پرارزش است. همین موضوع خیلی کمک می‌کند.
اگر بخواهم از حس خودم بگویم، و این هم باز از آموزش‌های کنگره است، واقعاً این حرف درستی است که «رهجو، آینه راهنماست.» من این را کاملاً دارم تجربه می‌کنم. اگر رهجویی می‌آید و گره‌هایی دارد و آن گره‌ها واقعاً او را سخت درگیر کرده‌اند و نمی‌تواند حرکت کند، وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم این گره‌ها، گره‌های خود من بوده‌اند.
هیچ چیزی در کنگره اتفاقی نیست. اگر رهجویی وارد یکی از لژیون‌ها می‌شود و کنار یک راهنما قرار می‌گیرد تا مسیرش نشانه‌گذاری شود، حتماً و حتماً یک ارتباطی وجود دارد. از این بابت واقعاً از خداوند شاکرم، شاکرم و شاکرم.
لطفا بفرمایید نقش همسفر در درمان یک مسافر  در کنگره ۶۰ چقدر است ؟
در واقع، اگر بخواهم نگاه خودم و تجربه شخصی خودم را درباره همسفر بیان کنم، باور بکنید حسی که الان هم دارم این‌گونه است که مثل یک فردی می‌ماند که با دست و پای شکسته، یا مثل یک پرنده‌ای که با بال‌های شکسته، زخمی و راه‌گم‌کرده، در یک مسیر سخت و طولانی در حال حرکت است و دیگر طاقت و توان ادامه دادن ندارد.
همسفر، مثل یک یار و یاور است؛ مثل آن پرنده ظریف و کوچکی که با همه توانش، بال‌هایش را تکیه‌گاه می‌کند تا تو بتوانی در مسیر حرکت کنی. هرچند بال‌های خودش هم زخمی است، هرچند توان خودش هم کم شده یا ناتوان شده است؛ آن هم به واسطه همین مسیری که من طی کرده‌ام.
اما با همان بال‌هایی که ما، به یک نگاه، فکر می‌کنیم ظریف هستند، البته که ضعیف نیستند، با همان بال‌های شکسته و زخمی، باز هم بال و پر مرا گرفته و زیر بال و پر من بوده است تا من آماده پرواز بشوم، تا همچنان بتوانم به مسیرم ادامه بدهم.
اگر او نباشد، اصلاً پروازی امکان‌پذیر نیست. منظورم از پرواز، رهایی است؛ منظورم حال خوب است؛ منظورم رسیدن به صلح و آرامش است؛ منظورم لذت بردن از زندگی است.
در آخر اگر نکته ای دارید برایمان بیان کنید:
در آخر من باز هم تشکر می‌کنم از همه‌ی خدمتگذاران کنگره 60 به ویژه خدمتگذاران سایت که چراغ خاموش خدمت می‌کنند وحس خوب خودشان را به نوشته‌ها می‌دهند تا بتواند  یک پیامی را به یک راه مانده برساند. خدا قوت و برایتان بهترین‌ها راخواستارم.
خدا قوت و ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتید.

انتشار :مسافر فخرالدین

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .