شکر برای بودنم و عضو کوچکی شدن از کنگره۶۰ و شکر برای این لحظه که این امکان و فرصت در اختیارم قرار گرفته تا بنویسم از کنگره عشق و محبت، امیدوارم که لیاقت درست بودن و درست نوشتن را داشته باشم. از زمانی که وارد کنگره۶۰ شدم، هر وقت خواستم به گذشته برگردم و به خودم فکر کنم احساس میکنم چیزی برای یادآوری، چیزی برای بالیدن به خودم، تجربهای که بخواهم به درستی از آن یاد کنم یا حتی خاطرهای که انگیزه یا امیدی را به من بدهد نمییابم.
نمیدانم شاید اگر وارد کنگره نشده بودم فکر میکردم همه اینها را در وجود خودم دارم یا همه چیز را خودم بلدم و میتوانم؛ اما نه در پی همه دردها، غصهها و تمام فکری که درگیر یک مسئله شده بود و به دنبال راهی برای درمان عزیزی شده بودم دری برایم باز شد، تقدیری برایم رقم خورد و ۴ سال و تقریباً ۲ ماه پیش بود که من خیلی اتفاقی و با خواست خودم (که البته شاید نباید بگویم اتفاقی)! اما با دیدن یک خواب و نمایان شدن این اسم در ذهن من، این در برایم باز شد. فردای همان روز که متوجه شدم باید به چنین مکانی بروم، از طریق سایت و تماسی که با مرکز کنگره در تهران گرفتم آدرسی به من دادند و گفتند اولین جلسه تشکیل گروه خانواده است و حتماً در زمان مقرر در مکان حضور یابید.
فکر نمیکنم هیچ وقت بتوانم آن روز را فراموش کنم، یادآوری لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه آن روز اشک را از چشمانم جاری میکند و هر بار حسی عجیب و ماندگارتر تجربه میکنم. نگهبان، استاد، دبیر، راهنما، مسافر، همسفر، رهجو، مهماندار، تازه وارد، پیامها، سفر اول، سفر دوم، حرمت، تصاویر، آوا، دعای کنگره و ... تکتک این واژهها هنوز هم تکانم میدهند. اولین چیزها و اولین چهرههایی غریب اما نزدیک و صمیمی، بغض، امید، باور، ایمان، نگاه پر از مهر، آغوش گرم، همه آن لحظات مرا برای یک عمر ساختند. جلسه اول با ناباوری و اشک سپری شد و خانم مهربانی از اصفهان برای افتتاحیه آمده بودند و من را مشاوره دادند.
مرا به راهنما معرفی کردند. با فرشتهای روبهرو شدم و آرزویم برآورده شد و خودم خوب میدانستم که سالهای سال به دنبال چنین کسی بودهام؛ اما هم تفکرات منفی، ترسها، تاریکیها و نگرانیها مرا از خودم دور کرده بود و هم نمیدانستم کجای زندگیام قرار گرفتهام و رسیدم به خواسته دور از ذهنم، یک همسفر قوی که به درجه راهنمایی رسیده بودند و اولین راهنمای همسفران کیش شده بودند. دیدن همسفر ساناز که همراه مسافرش شده بود و به درمان رسیده بودند و شال نارنجی زیبایی که برگردن داشتند، تصویر با ابهت و زیبایی برای من ساخت. روبهروی ایشان نشستم و من شدم یک همسفر و یک رهجو.
این کلمات را دلنوشتههایم به کار میبرم که بگویم دیگر اثری از کلمات سنگین که یک عمر با خودم حمل کرده بودم نبود و با ایمان و باور قلبی شروع کردم و ماندم و از خداوند خواستم که اجازه بدهد من همیشه در این مکان بمانم و ماندم و خیلی زود متوجه شدم که معنای بودن در کنگره یعنی آموزش گرفتن و خدمت کردن. در ادامه از من خواستند که اگر مسافری نداشته باشی نمیتوانی در کنگره بمانی، وقتش رسیده بود من کسی که باعث شده بود به این مکان بروم را هر چه زودتر به هر طریقی بیاورم. امید، خوشحالی و ترس از اینکه هم مسافرم نیاید و هم خودم نتوانم بروم رهایم نمیکرد و به هر تقدیری بود مسافرم رسید، زیر نظر راهنمایی دلسوز، توانمند، کسی که هم راهنما بود. مسافرم سفر کرد و ادامه نداد و رفت و من همسفر، بدون مسافرم ادامه دادم.
درس بزرگی برایم شد که هر کس تنها خودش برای خودش حرکت میکند و خودش باید برای خودش تلاش کند. مسافرم راهی برای من باز کرد، اما موضوع واقعی این بود که در صور پنهان مطلب، مسافرم با بودن در میسر اشتباه و مشکلاتش باعث ورود من به این مکان شد؛ اما خودش نماند و دریافتم که من باید برای خودم ادامه دهم. روزهای عجیبی، لحظههای زیبایی کنار همسفران هم لژیونیهایم و راهنمایم تجربه کردم، فرصتهای بی نظیری در اختیارم قرار گرفت، اتفاقات زیبایی برایم رقم خورد و خدمت ارزشمند مرزبانی نصیبم شد. امیدوارم که به معنای واقعی، تغییر کنم و تبدیل شوم و انسانیت، صداقت و محبت را در خودم پیدا کنم و خدمت راستین داشته باشم.
در آخر با شکرگزاری از قدرت مطلق یادآور شوم، کتابهای عشق با وادیهای ارزشمند به قلم مهندس حسین دژاکام، کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر، سرگذشت مردی بزرگ و سیدیها، آموزشهای استاد امین، همسفری بزرگی چون خانم آنی بزرگ، آنی دژاکام، خانم شانی و همه اعضائی که در کنگره هستند و در کنار هم چه دور چه نزدیک آموزش گرفته و میگیریم، حال شدهایم یک خانواده، در یک مکتب، مکتب عشق و محبت که با هدفی بزرگ به نام جمعیت احیای انسانی همه در کنار هم هستیم و تنها از خداوند میخواهم با امید و ایمانی که به کنگره دارم لیاقت داشته باشم و در این دایره بمانم و همان اصل را اجرا کنم، خدمت، آموزش اول برای خودم و بعد دیگران. امیدوارم که بتوانم با شایستگی جوابگوی الطاف آقای مهندس و خانواده محترمشان و راهنمایم همسفر ساناز باشم.
نویسنده: مرزبان همسفر معصومه
ویرایش و ارسال: همسفر بهاره رهجوی راهنما ساناز (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کیش
- تعداد بازدید از این مطلب :
333