ترسیدن از فاش شدن راز، خنده کسانی که به ظاهر دوستت داشتند و در باطن، دُرُست نقطه مقابل ظاهرشان بودند. در تمام لحظات خودم را به هر دری میزدم که بشود؛ اما نمیشد. چه شبهایی که از بغض خوابم نمیبُرد، مینوشتم و مینوشتم تا همانجا خوابم میبرد و فردا از ترس اینکه کسی نوشتههایم را بخواند همه را پاره میکردم. کاش هیچوقت نخواهیم یادآور روزهای تلخِ خود شویم؛ چون همان درد به سراغتان میآید؛ ولی هیچوقت ناامید نمیشدم بینهایت امید داشتم (پایان شبه سیه سفید است.)
هیچکس و هیچ حرفی نمیتوانست ذرهای از ایمان به قدرت مطلق را در من کم کند. همیشه مثل کودکی که با پدرش درد دل میکند با خدای خود مشغول بودم که چرا؟ اینقدر گفتم و گفتم که خداوند راه را نشانم داد و رسیدم به اینجا و خواستم که بشود و شد. رسیدم به روز رهایی، خدا میداند یک هفته قبل از رفتن به تهران فقط با خودم حرف میزدم از موهبتی که خدا نصیبِ من کرده بود. چند سال منتظر بودم که روزی بدونِ هیچ ترسی بخوابم و این روز نزدیک و نزدیکتر میشد.
تمام کارها آماده بود که فقط به آن آسایش خیال برسم که حرکت کنم. عین بچهها ذوق داشتم، برای رسیدن به آن چیزی که در تمام روزهای سفر شنیده بودم. افتخار به بزرگمردی که فقط در اندیشه رهایی خودش نبود، او درد خودش را در تمام زندگیهایی دیده بود که همدردش بودند؛ ولی آنها را تنها نگذاشت. درمان درد همه شد تا همه به آنچه خودش رسیده بود، برسیم. آقای مهندس دژاکام بزرگوار از شما کمال تشکر را دارم. خداوند به شما عمر طولانی و باارزشی بدهد.
نویسنده: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر محدثه (لژیون سوم)
رابط خبری و ویرایش: راهنما همسفر محدثه (لژیون سوم)
ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
60