«از دلِ ویرانی تا قامتِ دوباره»
یادم نمیرود…
آن روزهایی را که در میانِ غبارِ سنگینِ اعتیاد،
نفسهایم بوی شکست میداد و چشمهایم هیچ نوری را باور نمیکرد.
بارها نفسم بند آمد، بارها در میانِ ترسها و دردهای جسم و روانم گم شدم،
دنیا برایم مثل اتاقی بود بیپنجره؛
نه راهی برای فرار، نه امیدی برای ماندن.
سفر اول برای من فقط یک درمان نبود؛
یک نبرد بود.
نبردی میان من و تمام سایههایی که سالها در گوشهگوشهی روحم لانه کرده بودند.
بارها زمین خوردم،
بارها در میان دردهای جسم و زخمهای پنهانِ روحم،
به نقطهای رسیدم که فکر کردم این آخرِ راه است.
اما درست همانجا…
درست همان لحظهای که تاریکی میخواست آخرین ضربه را بزند،
یک جرقه در من روشن شد؛
(خواستن)
در سفر اول، من یاد گرفتم که چطور با قطرههای دارو، دوباره سلولهای خفتهام را بیدار کنم؛
اما حقیقت این است که آنجا فقط دارو نمیخوردم،
من داشتم بندبندِ وجودم را که سالها در جهل، درد و منیت غرق شده بود، آرامآرام مرمت میکردم.
قطرهقطرهاش مثل چکیدنِ امید بود روی خاکِ خشکِ وجودم.
هر جلسه، هر نوشتار، هر آموزش،
مثل دستی بود که از زیر آوار، آرامآرام مرا بیرون میکشید.
و تو…
همسفرِ صبورم…
فرشتهای که با همهی خستگیها،
با همهی اشکها،
با همهی دلشکستگیها،
هنوز دستِ مرا رها نکردی.
چقدر شبها را با بغض گذراندی و من، شاید از بیخبریِ خودم،
عمقِ آن درد را نفهمیدم.
تو در تمام آن شبهای بیپایان،
با چشمانی که از گریه میسوخت و دلی که از نگرانی میلرزید،
کنارم ماندی.
تو چراغِ خانه بودی وقتی من در تاریکی گم شده بودم.
تو تکیهگاهی بودی که حتی وقتی خودت خم شده بودی،
باز هم مرا نگه داشتی.
ببخش…
برای تمام روزهایی که نمیفهمیدم چه بر تو میگذرد.
برای تمام لحظههایی که تو میسوختی و من فقط سردیِ خودم را میدیدم.
و بعد…
آن نگاهِ آرام و صدای مطمئنِ راهنمایم.
کسی که مثل ناخدایی در دلِ طوفان،
به من یاد داد چگونه دوباره سکانِ زندگیام را به دست بگیرم.
وقتی همه مرا قضاوت میکردند،
او تنها کسی بود که گفت:
«بلند شو… هنوز دیر نشده.»
او به من یاد داد که انسان،
حتی اگر هزار بار بشکند،
باز هم میتواند از نو ساخته شود.
و اما…
این مسیر، این رهایی، این تولدِ دوباره،
همهاش وامدارِ قلبی است که برای ما تپید؛
جناب مهندس دژاکام.
مردی که از دلِ تاریکی،
برای هزاران انسان، چراغی روشن کرد.
مردی که فقط درمان نداد،
بلکه فلسفهی زیستن را به ما آموخت.
امروز که در سفر دوم ایستادهام،
وقتی به گذشته نگاه میکنم،
آن مردِ شکسته را میبینم که در میانِ خاکسترهایش دنبال نجات میگشت.
دلم میخواهد دست روی شانهاش بگذارم و بگویم:
«صبور باش…
تو قرار است دوباره متولد شوی.»
سفر دوم برای من فقط رهایی از مواد نیست؛
این سفرِ ساختنِ دوبارهی خودم است.
سفرِ یاد گرفتنِ نور،
بعد از سالها زندگی در تاریکی.امروز دیگر برای چیزهای کوچک نمیجنگم.
آموختهام که آرامش،
پاداشِ همان روزهایی است که در سفر اول،
با نظم و صبر و گوشبهفرمانی،
از دلِ طوفان عبور کردم.امروز وقتی در آینه نگاه میکنم،
مردی را میبینم که از ویرانی برخاست.
مردی که توانست خودش را پس بگیرد.
مردی که فهمید معجزه،
وقتی اتفاق میافتد که انسان بخواهد.
و من…
من این تولدِ دوباره را مدیونِ کنگره ۶۰ هستم؛
مدیونِ عشقِ همسفرم،
مدیونِ هدایتِ راهنمایم،
و مدیونِ نوری که مهندس دژاکام در زندگیام روشن کرد.
خدایا…
سپاس برای این مسیر،
سپاس برای این صندلی،
سپاس برای این فرصتِ دوباره برای بودن.
من در این سفر،
نه فقط موادم را،
بلکه خودم را پس گرفتم.
و این…
زیباترین هدیهی زندگیام است.
مسافر ایمان لژیون ۴
شعبه محمدی پور
- تعداد بازدید از این مطلب :
72