اکنون با نام خداوند آرامش دهنده قلبها قلم به دست گرفته و از او یاری میجویم برای آنچه مأمور به نوشتن آن شدم و قلم من را به حرکت درآورد و سبب شد دلنوشتهای از اعماق وجود من بر آید. امیدوارم این دلنوشته بر دلها بنشیند و تجربهای کوچک در مسیر سبز زندگی همه انسانها باشد. تجربهها زمانی شکل میگیرند که اتفاقهای مختلف تلنگری در زندگی به ما میزنند و این هیچ ارتباطی به سن و سال ندارد. به یاد دارم از زمانیکه چشمهای من توانست دیدهها را ثبت و ضبط کند با اتفاقات عجیب و غریب بسیاری در زندگی روبهرو شدم که ممکن است برای خیلیها پیش آید. امروز میخواهم از روزهایی بگویم که بین دو انگشت افراد بسیاری چیزی مثل مداد و خودکار میدیدم که باید با آتش روشن میشد و دود میکرد. این دود خیلی برای من زننده و بد بود و گاهی من را به سرفه میانداخت. از این موارد تصاویر زیادی در ذهن دارم.
بله راجع به سیگار سخن میگویم. این بلای به ظاهر دوست داشتنی در دستان افراد بسیاری مخصوصاً اکثر آقایان دیده میشد و من در عالم کودکی خود فکر میکردم این کار قسمتی از زندگی عادی انسانها است. پذیرش این کار برای من خیلی سخت بود؛ البته در آن زمان خانمها خیلی کمتر از سیگار استفاده میکردند یا شاید من در اطراف خود نمیدیدم و این کار را برای خانمها خیلی ناپسند میدانستم. آرام آرام متوجه شدم که این بلای خانمانسوز انواع و اقسام فراوانی دارد و استفاده از آن برای هیچ فردی محدودیت ندارد؛ ولی متوجه شده بودم بعضی از انسانها به طور مخفیانه این کار را انجام میدهند آنجا بود که درک کردم این کار خیلی مورد پسند همه نیست. من به یاد دارم که روی پاکتهای سیگار هشدارهای خطر مینوشتند و عکس ریه سیاه شده را روی پاکتهای سیگار چاپ میکردند. به خود میگفتم؛ اگر سیگار تا این اندازه خطر دارد؛ چرا آن را درست میکنند؟ اصلاً چرا پدربزرگ و پدر من از آن استفاده میکنند؟
همه اینها سوالهای بیجوابی بود که در ذهن آشفته من، بچهای که تازه دنیای اطراف خود را میشناخت نقش بسته بود؛ ولی جرأت پرسیدن هیچ کدام از سوالها را از پدر، پدربزرگ و عموی خود نداشتم. به هر حال هرگز نتوانستم با این موضوع کنار بیایم. پدر من پیپ مصرف میکرد و من با خود میگفتم پیپ لااقل بهتر از سیگار است؛ چون هم بوی خوبی دارد، هم با کلاس است و هم اینکه همیشه نمیکشد. زمانیکه وارد محله پدربزرگم میشدم از کنار مغازههایی عبور میکردم که بوی بدی از آنها بیرون میآمد و حال من از استشمام آن بو بسیار بد میشد. بعدها متوجه شدم که نام این مغازهها قهوهخانه بوده و در آنجا قلیان میکشیدند؛ البته در بعضی از خانهها خانمها بساط قلیان را برای آقایان فراهم میکردند. من از همه افرادی که سیگار میکشیدند یا بوی سیگار میدادند همیشه بیزار و فراری بودم. همیشه در دل خود به آنها اعتراض میکردم و فریاد میزدم؛ ولی فریاد من بیصدا و خاموش بود.
همیشه دوست داشتم پاکت سیگار را مچاله و دور بریزم؛ اما میترسیدم. خیلی از عزیزان نزدیک من به خاطر سیگار کشیدن و استفاده از مواد مخدر جان خود را از دست دادند. ضربالمثلی داریم که میگوید از هر آنچه بدت بیاید، همان بر سرت میآید. بزرگ شدم و ازدواج کردم. از قضا همسر من هم فردی سیگاری بود. به او گفتم از سیگار متنفر هستم و به من قول داد که نکشد؛ اما فقط مدت کوتاهی بر سر قول خود ماند و آرام آرم این قضیه برای من عادی شد؛ ولی همچنان تنفر من از سیگار و بوی آن از بین نرفته بود. صاحب فرزند شدم و فرزندان من بزرگ شدند. هر چه تلاش کردم که آنها را از سیگار دور کنم نتیجهای نداشت. از راه دوستی، نصیحت، دعوا، سرزنش کردن و بسیاری راههای دیگر وارد شدم؛ ولی هیچ کدام اثری نداشت و آنچه همیشه از آن ترس داشتم بر سر من آمد.
یکی از فرزندان من پا را فراتر گذاشت و تبدیل به مصرفکننده مواد مخدر شد. تلاشهای زیادی کردم که او را نجات دهم؛ اما من آموزش ندیده و یاد نگرفته بودم که باید یکسری مسائل را رها کنم. سیگار و انسانهای سیگاری را به خود جذب کردم و سرانجام با فرزندی مصرفکننده که بارها ترک کرد و برگشت خورد مواجه شدم و در نهایت به واسطه او با کنگره آشنا شدم. اینجا بود که آموختم؛ باید دردها و رنجهای زندگی را رها و از آنها عبور کنم. متوجه شدم؛ باید امتحان تمام کلاسهایی که این سالها پشتسر گذاشتم را پس دهم. در کنگره۶۰ یاد گرفتم که من بیهوده پا به این دنیا نگذاشتهام. من رسالتی داشته و دارم. رسالت فرزند بودن، همسر شدن، مادر شدن، خواهر شدن و ... را داشتم. من تمام توان خود را در طبق اخلاص گذاشتم تا در مسیر درست به عزیزان خود تقدیم کنم.
اکنون باید سعی کنم به هدفی که خداوند من را برای آن خلق کرده است برسم و این کار راحتی نیست. ممکن است درد و رنجی به همراه داشته باشد که باید با توکل به خداوند از آنها عبور کنم. من آموختم؛ اگر بارها زمین بخورم خداوند من را بلند خواهد کرد. همیشه از خداوند میخواهم من را برای آنچه خلق کرده است ثابت قدم بدارد. به امید روزی که تمام انسانها بتوانند از اختیاری که خداوند به آنها عطا کرده درست استفاده کنند و چراغی برای مسیر زندگی خود و دیگران باشند. سپاسگزار عزیزانی هستم که در مسیر سبز کنگره۶۰ من را حمایت کردند. از جناب آقای مهندس دژاکام و خانواده ایشان بسیار سپاسگزارم که این بستر را برای تمام انسانهای در بند مواد مخدر و خانوادههای آنها فراهم ساختند.
نویسنده: همسفر پری رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پرند
- تعداد بازدید از این مطلب :
75