روزی که فهمیدم همسرم مصرفکننده است
گاهی یک اتفاق، زندگی انسان را به دو بخش تقسیم میکند؛ قبل از آن اتفاق و بعد از آن.
برای من، روزی که فهمیدم همسرم مصرفکننده مواد مخدر است، چنین روزی بود.
تا پیش از آن، اعتیاد واژهای بود که تنها در اخبار، فیلمها یا زندگی دیگران با آن مواجه شده بودم. هرگز تصور نمیکردم روزی این موضوع به حریم زندگی من راه پیدا کند و مرا در برابر یکی از دشوارترین پرسشهای زندگیام قرار دهد.
هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، حس سنگینی و عجیبی را به یاد میآورم. گویی زمین زیر پایم همان زمین همیشگی بود؛ اما دیگر هیچچیز مانند قبل بهنظر نمیرسید. ذهنم پر از سؤال شده بود و پاسخی نمییافتم. از یکسو نمیخواستم واقعیت را بپذیرم و از طرفی دیگر نمیتوانستم آن را نادیده بگیرم.
آن شب تا ساعتها خوابم نبرد. بارها در ذهنم اتفاقات گذشته را مرور میکردم و نشانههایی را که پیشتر متوجه آنها نشده بودم، کنار هم میچیدم. هرچه بیشتر فکر میکردم، ترس بیشتری وجودم را فرامیگرفت؛ ترس از آینده، ترس از ناشناختهها و دلهره اینکه زندگی مشترکمان به کجا خواهد رسید.
در میان تمام آن نگرانیها، تنها یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
وقتی فهمیدم همسرم اعتیاد دارد، چه کار باید بکنم؟ بهناچار همان کاری را انجام دادم که بسیاری از افراد در چنین شرایطی انجام میدهند؛ به سراغ اینترنت رفتم و ساعتها جستوجو کردم؛ بهدنبال تجربه دیگران گشتم، مقالات را خواندم و نظرات کاربران را مرور کردم؛ اما هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر احساس میکردم در تاریکی قدم برمیدارم.
جملاتی را میدیدم که ناامیدی را ترویج میکردند:
«معتاد درست نمیشود.»
«اگر اراده داشت، ترک میکرد.»
«زندگی با یک مصرفکننده فایدهای ندارد.»
آن روزها نمیدانستم که بسیاری از این حرفها حاصل ناآگاهی است. نمیدانستم وقتی انسان در اوج ترس قرار دارد، ممکن است هر جملهای را حقیقت مطلق تصور کند و ناخواسته بار سنگینتری بر دوش خود بگذارد.
امروز که به آن روزها نگاه میکنم، متوجه میشوم مشکل اصلی من فقط مصرف مواد همسرم نبود؛ بلکه ندانستن بود.
من نمیدانستم اعتیاد چیست، چه تفاوتی میان ترک و درمان وجود دارد، یک خانواده در چنین شرایطی چه مسیری را باید طی کند و مهمتر از همه، نمیدانستم که برای حل هر مسئلهای، ابتدا باید صورتمسئله را شناخت.
مدتی بعد با نگاهی آشنا شدم که برای نخستین بار آرامشی عمیق در من ایجاد کرد. شنیدم که اعتیاد را میتوان شناخت، درباره آن آموزش دید و برای درمان آن مسیر مشخصی را طی کرد.
این نگاه با تمام شنیدههای پیشین من متفاوت بود. بهجای سرزنشکردن، آموزش میداد، بهجای ناامیدکردن، آگاهی میبخشید و بهجای تمرکز بر گذشته، راهی برای حرکت بهسوی آینده نشان میداد.
در آن زمان فهمیدم که من تنها نیستم.
هزاران خانواده پیش از من با همین ترسها، نگرانیها و سردرگمیها روبهرو شدهاند.
هزاران همسفر، روزی همان سؤالی را پرسیدهاند که من پرسیده بودم و هزاران نفر توانستهاند از دل ناامیدی، مسیر آگاهی را پیدا کنند.
امروز گاهی با خود فکر میکنم اگر در همان روزهای نخست، بهجای خواندن دهها جمله ناامیدکننده، با یک پیام درست و آگاهانه روبهرو میشدم، شاید بسیاری از ترسها و رنجهایم کمتر میشد.
شاید بههمیندلیل است که تصمیم گرفتم این دلنوشته را بنویسم.
ممکن است همین حالا فردی در گوشهای از این جهان، با قلبی مضطرب و ذهنی آشفته، در اینترنت جستوجو کرده باشد: وقتی فهمیدم همسرم اعتیاد دارد، چه کار کنم؟
اگر تو همان فرد هستی، میخواهم بدانی که احساسات امروزت کاملاً قابل درک است. ترس، غم، خشم، نگرانی و تنهایی واکنشهای طبیعی در برابر چنین شرایطی است؛ اما قبل از هر تصمیمی، قضاوتی و پیش از آنکه حرفهای ناامیدکننده دیگران را حقیقت بدانی، برای شناختن صورتمسئله وقت بگذار.
امروز اگر کسی از من بپرسد: وقتی فهمیدم همسرم اعتیاد دارد، چه کار کنم؟
پاسخم این است:
آرام باش.
برای شناخت اعتیاد، آموزش ببین.
از روی ترس تصمیم نگیر.
از روی خشم قضاوت نکن.
و باور داشته باش که راه درمان وجود دارد.
من آموختم آگاهی، نخستین قدم در مسیر حل هر مسئله است. همانگونه که تاریکی با روشنشدن یک شمع از بین میرود، بسیاری از ترسهای ما نیز با کسب شناخت و آگاهی رنگ میبازند.
امروز باور دارم یک آگاهی درست میتواند مسیر زندگی یک انسان، خانواده و حتی نسلهای بعد از آن را تغییر دهد.
شاید این دلنوشته بتواند برای یک نفر، همان نوری باشد که من روزی بهدنبالش میگشتم.
نویسنده: همسفر رقیه رهجو راهنما همسفر فهیمه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر فرزانه رهجو راهنما همسفر فهیمه (لژیون دوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی یزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
135