جلسه دهم از دوره چهل و نهم کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران کنگره 60 نمایندگی کوروش آذرپور به استادی مسافر حسن، نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر محمد با دستور جلسه "دخانیات(سیگار، قلیان، ناس، پیپ، ویپ)" دوشنبه 11خرداد ماه 1405 ساعت 17 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، حسن هستم یک مسافر.
خدا را شکر میکنم که بار دیگر توانستم این جایگاه را تجربه کنم. از استاد گرامی، آقا امیر، بسیار سپاسگزارم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا دوباره در این جایگاه حضور داشته باشم.
بچهها، شاید این حرفی که میزنم برای سفر اولیها عجیب باشد، اما این جایگاه برای من یک آرزو بود. زمانی که رها شدم، واقعاً یکی از خواستهها و آرزوهایم این بود که روزی بتوانم در این جایگاه قرار بگیرم. همیشه با خودم میگفتم: «خدایا، میشود من هم یک روز این جایگاه را تجربه کنم؟» و امروز میبینم که با کمک کنگره و راهنما، چندین بار این توفیق نصیبم شده است.
دستور جلسه این هفته، سیگار و دخانیات است. اگر بخواهم از تجربه خودم بگویم، سیگار را باید یک پکیج کامل از بیماری، تخریب و مرگ دانست. اگر تمام آمار مرگومیرهای دنیا را کنار هم بگذارید؛ از تصادفات رانندگی گرفته تا سکتهها و بیماریهای مختلف، میبینید که سیگار چه نقش بزرگی در این میان دارد. واقعاً تلفات ناشی از سیگار بسیار زیاد است.
سیگار با من کاری کرده بود که وقتی وارد کنگره شدم، حتی نمیتوانستم به درمان آن فکر کنم. ذهنم بهشدت درگیر بود. نیروهای منفی مدام در گوشم القا میکردند که اگر سیگار را کنار بگذاری، دیگر نمیتوانی سفرت را ادامه بدهی و دچار گریز میشوی. نه میتوانستم مصرف موادم را درست انجام بدهم و نه جرأت داشتم سراغ درمان سیگار بروم. واقعاً برایم سخت و عذابآور بود.
اگر بخواهم حساب کنم، تخریب سیگار برای من حتی از مواد مخدر بیشتر بود. مواد را شاید هر چند وقت یکبار تهیه میکردم، اما سیگار را حتی یک ساعت هم نمیتوانستم کنار بگذارم. یادم هست یک بار نیمهشب در یکی از روستاهای اطراف اردبیل بودیم و سیگارمان تمام شد. ساعت دو نصف شب، ماشین هم خراب بود. دو ساعت پیاده رفتیم تا به روستای دیگری برسیم و از یک دوست فقط دو نخ سیگار بگیریم. ساعت چهار صبح به در خانهاش رسیدیم. هرچه از دهانش درآمد به ما گفت، اما ما فقط دنبال دو نخ سیگار بودیم. این یعنی وابستگی به سیگار.
خدا را شکر که در کنگره میآیی و میتوانی این مسئله را درمان کنی. یکی از دوستانم که در یک انجمن دیگر سفر میکرد، به من گفت: «حسن، سیگار دیگر امانم را بریده، نمیتوانم رهایش کنم.» گفتم: «تو که اینهمه تجربه داری.» گفت: «تو را به خدا کمکم کن.» اما واقعیت این است که درمان سیگار با آدامس و داروخانه حل نمیشود؛ باید آموزش بگیری و حرف راهنما را گوش کنی.
من خوب یادم هست که وقتی وارد لژیون سیگار شدم، از آقا بهروز بسیار سپاسگزارم. شاید هنوز هم هر روز یا هر هفته که کسی را در حال سیگار کشیدن میبینم، یاد ایشان میافتم و برایشان دعا میکنم. واقعاً کاری برای من انجام داد که هیچکس نمیتوانست انجام دهد.
قبل از ورود به لژیون، یک بار جوگیر شدم. تولد پسرم، پارسا، بود. سیگارم را انداختم زمین و چند بار هم رویش پا گذاشتم و با خودم گفتم: «از فردا دیگر نمیکشم.» اما صبح که از خواب بیدار شدم، به همسرم گفتم: «به خدا اگر سیگار گیرم نیاید، میروم مواد مصرف میکنم.» هنوز دو ساعت از بیدار شدنم نگذشته بود که به هم ریخته بودم.
اما در کنگره، آقا بهروز گفت: «حسن، یک هفته دیگر هم سیگار بکش، بعد بیا.» هفته بعد با آمادگی کامل آمدم. هرچه راهنما گفت، انجام دادم. گفت: «فکت را خالی نگذار.» برای همین دائم آدامس مصرف میکردم. روزی پنجاه تا صد آدامس میجویدم. حتی گاهی چهار تکه آدامس را با هم در دهانم میگذاشتم، چون خودم را میشناختم و میدانستم باید جای خالی سیگار را پر کنم.
خدا را شکر، دوره سازگاری تمام شد. یک روز آقا بهروز گفت: «حسن، بالانس شدی.» و واقعاً همینطور بود. درمان سیگار برای من بهقدری روان و اصولی پیش رفت که وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم چقدر راحت و زیبا انجام شد.
خدا را شکر بابت وجود کنگره ۶۰، جناب مهندس و راهنماهایی که این مسیر را برای ما روشن کردند. ممنونم که به صحبتهای من گوش کردید. �

مرزبان کشیک: مسافرفرهاد
تنظیم و ویراستار: مسافر حسین از لژیون سوم
تایپ: مسافر هاشم از لژیون ششم
مسافران نمایندگی کوروش آذرپور
- تعداد بازدید از این مطلب :
100