English Version
This Site Is Available In English

گذشته، معلم من است

گذشته، معلم من است

از تاریکی تا تولد؛ روایت من و کنگره۶۰ است.

تا قبل از ورود به جمعیت احیای انسانی کنگره‌۶۰‌ زندگی برای من بیشتر شبیه به دوام آوردن بود تا زندگی کردن؛ صبح‌ها با خستگی بیدار می‌شدم و شب‌ها با ترس می‌خوابیدم؛ ترسی مبهم از فردایی که امید در آن‌ نمی‌دیدم. دل‌خوشی‌های من کوتاه‌ مدت و دردهایم ماندگار بودند‌. اعتمادبه‌نفس، ایمان و آرامش سال‌ها قبل، از من خداحافظی کرده بودند.

بارها خواستم تغییر کنم؛ اما هر بار از خودم شکست خوردم. فکر می‌کردم سرنوشت من همین است؛ درجا زدن در چرخه‌ای تکراری و فرساینده. امید، واژه‌ای غریبه شده بود؛ اما روزی رسید که نه از روی قدرت؛ بلکه از روی خستگی به ته خط رسیدم، همان‌جا بود که نام کنگره۶۰ مثل روزنه‌ای از نور، در دل تاریکی‌های من پیدا شد. با ترس وارد شدم و با تردید نشستم، اما با احترام شنیدم. برای اولین بار کسی مرا قضاوت نکرد، برای اولین بار فهمیدم مشکل، فقط من نیستم، فهمیدم راه وجود دارد، اگر آموزش باشد و کم‌کم یاد گرفتم و دانستم صبر به چه معناست‌.

آموختم مسئولیت زندگی‌ من با خودم است، یاد گرفتم گذشته‌ دشمن من نیست، معلم من است. امروز که به عقب نگاه می‌کنم و می‌بینم چقدر تغییر کردم، البته نه این‌که بی‌درد شده باشم؛ اما آموخته‌ام درست زندگی کنم و حال من بهتر است، فکرهای‌من شفاف‌تر و دلم آرام‌تر شده است.

کنگره۶۰ به من آموخت؛ رهایی، فقط ترک نیست، ساختن است؛ آن هم ساختن انسانی که سال‌ها زیر آوار، گم شده بود. امروز با افتخار می‌گویم‌ من در مسیر هستم، من در حال تغییرم و این آغاز، زیباترین آغاز زندگی من است؛ آغاز یک سفر؛ سفری به درون، سفری به سوی رهایی است. 

قبل از این‌که قدم در این راه بگذارم، در تاریکی عمیقی غرق بودم، دنیایی پر از سردرگمی، ترس، احساس تحقیر و ناامیدی، شب‌هایی که گویی در آن هیچ راهی جز تاریکی و هیچ‌ اثری از نور نبود. اعتقادات من کم‌کم رنگ می‌باختند و من در حضور احساسات منفی غرق می‌شدم.

به درون خود نگاه می‌کردم و فقط خسته و ناامید با سوالاتی بی‌پاسخ در دل، از خود می‌پرسیدم: آیا راهی هست؟ آیا روزی من هم می‌توانم آزاد شوم؟ هر روز، هر قدم، فقط تکرار همان مسیر تاریکی بود که گمان می‌کردم هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد.

اما امروز، با تمام این تاریکی‌ها، وارد کنگره‌۶۰ می‌شوم. این‌جا، قرار است با خودم روبه‌رو شوم، قرار است صدای سکوت درون خود را بشنوم و پرده از رازهایی بردارم که سال‌ها مرا در تاریکی نگه داشته‌اند. می‌دانم که راه، آسان نخواهد بود؛ اما این را هم می‌دانم، که تنها نیستم. این‌جا دست‌هایی به سوی من دراز خواهد شد، چشم‌هایی پذیرا و قلب‌هایی که تجربه سفر را در دل دارند.

کنگره۶۰، فقط یک نام نیست؛ آغازی است برای فهمیدن؛ فهمیدن علت‌ها، فهمیدن چرایی‌ها و در نهایت، فهمیدن راه‌های رهایی است‌.  این‌جا قرار است یاد بگیرم چگونه با دردهای گذشته‌ خود زندگی کنم، چگونه آن‌ها را به درس‌هایی برای رشد تبدیل کنم و چگونه از خاکستر اعتیاد، همچون پرنده‌ای رها و آزاد برخیزم.

با چشمانی اشکبار؛ اما لبخندی بر لب، وارد می‌شوم. اشک شوق برای فرصتی دوباره، برای شروعی مجدد و لبخند امید به آینده‌ای که خود آن را خواهم ساخت. این‌جا، کنگره۶۰ نه پایان راه، که زیباترین و مهم‌ترین نقطه شروع است؛ شروعی که مرا از تاریکی‌های عمیق به سوی نور و آزادی خواهد برد.

خدایا، مرا یاری کن تا در این مسیر استوار باشم و بتوانم پیام کنگره۶۰ را با تمام وجود درک کنم: «حرمت؛ یعنی درک هر آن‌چه که از قوانین حمایت می‌کند، حماقت‌های مرا می‌زداید و در دل تاریکی‌های گذشته‌ من نوری می‌تاباند.»

از استاد بزرگ مهندس حسین دژاکام، خانواده محترم ایشان و همچنین راهنمای خود همسفر زهرا تشکر می‌کنم؛ چرا که ایشان زندگی امروز را به من هدیه دادند و یاد دادند، من که هستم و چرا پا به دنیا گذاشتم، امیدوارم همیشه سلامت و پایدار باشند.

نویسنده: همسفر هاله رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفدهم)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفدهم)
ارسال: همسفر الهام رهجوی راهنما همسفر پریسا (لژیون بیست و ششم) دبیر اول سایت
همسفران نمایندگی شیخ‌بهایی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .