جلسه پنجم از دوره هفتم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره60 نمایندگی دلیجان به استادی راهنما همسفر مینا، نگهبانی همسفر فاطمه و دبیری همسفر زهرا با دستور جلسه «در استحکام پایههای مالی و علمی کنگره۶۰ من چه کردهام؟» روز چهارشنبه ۳۰ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
در مورد دستور جلسهٔ امروز، «در استحکام پایههای مالی و علمی کنگره من چه کار کردم؟» در مورد پایههای علمی، اگر بخواهم بگویم، مقالهنویسی که در حد من نیست که بگویم میتوانم مقالهای بنویسم و ارائه دهم. شاید در مورد دستور جلسهها یا دلنوشتههایی که قبلاً برای سایت آماده میکردیم که حالا انشاءالله دوباره سایت راهاندازی میشود و این برنامه طبق روال قبل برقرار میشود بتوانم یک دلنوشته، یک مقاله یا یک دستور جلسه بنویسم. یک جمله از آن دلنوشته یا مقالهام بتواند روی کسی تأثیر بگذارد، روی یک نفر که تأثیر گذاشت، بتواند یک حالِ خوش به او بدهد؛ همین کافی است.
اما در مورد مسائل علمی، این را میتوانم بگویم که از روزی که آمدم و وارد کنگره شدم، آموزشهای کنگره را بهصورت رایگان دریافت کردم. این خداپسندانه نیست که من این آموزش را در خودم حفظ کنم، نگهش دارم و فقط با خودم حملش کنم؛ مثل آن زنبور عسلی که عسل نمیدهد، شهد گل را میگیرد اما هیچ عسلی ارائه نمیدهد. پس وقتی من آمدم اینجا، آموزش گرفتم و علم کنگره را یاد گرفتم، وظیفهام این است که این علم را به دیگران انتقال دهم؛ حتی در خود شعبه یا بیرون که میروم، این علم را اشاعه دهم، به دیگران برسانم و دیگران را آگاه کنم. بگویم چنین جایی وجود دارد که بیماران ما را به درمان میرساند. من نباید بیایم اینجا که فقط به رهایی برسم و آن علم را بردارم و بروم.
خیلی دیده میشود بین ماها کسانی که وارد سفر دوم میشوند و رهاییشان را میگیرند،از کنگره میروند . این افراد فقط میتوان گفت «تماشاچیان مصرفکننده». یعنی کسی که آمد، علم کنگره را گرفت، آموزش گرفت، روی صندلیها نشست، استفاده کرد، مصرف کرد: چای، قند، صندلی، علم؛ و بعدش هم مثل تماشاچیها بود. ده ماه آمد اینجا نشست روی صندلی، یک تماشاچی بود و آخرش هم رفت. پس آن بازدهی چه میشود؟ دین من نسبت به کنگره چه میشود؟
اگر من امروز حالِ خوشی دارم اینجا نشستم روز اولی که آمدم که اینطوری نبودم. همهٔ ما اینطوری بودیم. یعنی هیچکداممان حال خوبی نداشتیم. هر کداممان آمدیم با گردن کج، افسرده، پژمرده، یک حال خیلی خیلی افتضاح که بهقول معروف از زندگی ناامید شده بودیم، به پوچی رسیده بودیم، حتی خیلیها به آستانهٔ جدایی رسیده بودند، میخواستند جدا بشوند و آن زندگی را دیگر اصلاً متلاشی کنند، چون دیگر آن توان ادامه را نداشتند.
خب الان این حالِ خوش ما به خاطر چیست؟ به خاطر این است که من آمدم اینجا آموزش گرفتم. کسانی بودند زحمت کشیدند، از راه دور آمدند، در گرما و سرما آمدند، به من آموزش دادند، علم کنگره را به من منتقل کردند. و حالا امروز میبینیم که تکتک ما به حالِ خوش رسیدیم، بیماران ما به درمان رسیدند. پس اینجا، در قبال این خدماتی که به من بهصورت رایگان شده است، من یک وظیفه دارم، یک دین دارم که باید ادا کنم.
دین من این است که این علمی را که گرفتم به دیگران منتقل کنم، آموزشی را که گرفتم، حالِ خوشی را که گرفتم حتی اگر شده با یک لبخند. یک شخصی که از در وارد میشود، من یک لبخند به او تحویل دهم و آن حال خوش را به او منتقل کنم. حالا از نظر مالی من چه کار کردم؟
من لایو چهارشنبهٔ آقای مهندس را که گوش دادم، دیدم من در مورد مسائل مالی کنگره هیچ کاری انجام ندادم. درست است که این چند سالی که بودم در لژیون سردار شرکت کردم، ولی واقعاً اگر بخواهم حسابکتاب کنم، هیچ دینی ادا نکردم. هیچ بودم، پوچپوچ بودم. همانطور که گزارش دادند آقای مهندس، امسال فقط یک میلیون و چهارصد هزار تومان پول صندلی دادم. صندلیای که من ممکن است خیلی بیمحابا رویش بشینم و از رویش بلند شوم، یا از این طرف به آن طرف بکشم، در حفظ و نگهداری آن هیچ تلاشی نکنم. اینها هزینه دارند. یک میلیارد و چهارصد هزار تومان پول کمی نیست که فقط پول صندلی یک سال ما هست. پول چای یک میلیارد و ششصد هزار تومان پول چای یک سال ما بوده است. یک میلیارد و پانصد هزار تومان پول قند یک سال ما بوده است. خب اینها از کجا میآید؟ آقای مهندس که دیگر دستگاه چاپ اسکناس ندارند. اینها کمک من و شماست. کمک من و شمایی که به آگاهی رسیدیم، بیدار شدیم، از تاریکی آمدیم بیرون و بخشش را یاد گرفتیم.
بهقول آقای دکتر امین، اگر من بخشندگی را یاد نگرفته باشم یعنی نیروهای مثبت من در حبس هستند و دور من را فقط نیروهای منفی گرفته است. اگر امروز من سبد قانون یازدهم را یاری نکنم، اجارهٔ همین مکانی که ما مینشینیم و آموزش رایگان میگیریم و به حال خوب میرسیم، ماهیانه بیست میلیون تومان است. خب اینها کجا داده میشود؟ کمکهای من و شما میباشد. پس بیاییم تلاش کنیم که در کنگرهٔ۶۰ که خودش یکی از قویترین انجیاوهاست هم از نظر مالی، هم از نظر علمی و هم از نظر نیروهای متخصص حتی با وجود اینکه ما نزدیک سه ماه تعطیل بودیم، کرایههایمان عقب نیفتاد. خدا را شکر کرایهها داده شد، هزینهها پرداخت شد و هیچ کوچکترین خللی در مورد مسائل مالی به وجود نیامد.
خب حالا میگوید که وقتی من آمدم اینجا به آگاهی رسیدم، آموزش گرفتم، آن وقت است که میتوانم از نظر مالی به کنگره کمک کنم. ببینید، اینجا ما میآییم آموزش رایگان میگیریم، بیماران ما به درمان رایگان میرسند. واقعاً هم درمانشان رایگان است. اگر بخواهم خودم را در نظر بگیرم، روز اولی که با آن حال آمدم، اگر میخواستم پیش دکتر بروم، مشاوره بشوم، پیش یک روانپزشک بروم تا حالم را خوب کند آن هم با یک سری قرص و دارو هر جلسه مشاوره هفتصد، هشتصد هزار تومان از من میگرفت. آن هم چی؟ دوباره من را بهقول معروف اگر بیمار من، مسافر من، مثلاً مواد مصرف میکرد، من هم مصرفکنندهٔ یک سری مواد روانگردان میشدم. بعد از چند مدت خودم معتاد آن داروها میشدم.
ولی اینجا آمدم، مشاوره شدم، با من صحبت شد، آموزش به من دادند و به صورت رایگان به حال خوش رسیدم، حالا من باید آن حال خوش را انتقال دهم. چیکار کنم؟ تلاش کنم، خدمت کنم از کوچکترین خدمت گرفته تا بیایم امتحان بدهم، تا راهنما شوم. چون یک روزی یک عده آمدند، زحمت کشیدند، ما را به درمان رساندند. حالا نوبت ماست که ما هم بیاییم آن دینمان را ادا کنیم و دیگران را به آن حال خوش برسانیم.
همیشه روز اولی که آمدیم اینجا را هیچوقت از یاد نبریم. یادمان باشد با چه حالی آمدیم، مسافرمان با چه حالی آمد. الان اگر ما مسافرانمان را میخواستیم از طریق دکتر ترک بدهیم – نه اینکه درمان کنیم، ها – چقدر ازش ویزیت میگرفت؟ دوباره چقدر دارو – آلوده به داروهای مختلفش – میکردند؟ ولی اینجا خدا را شکر، بدون بازگشت، بیماران ما دارند به درمان میرسند. پس بیاییم دستبهدست هم بدهیم و از نظر مالی و علمی این علم را گسترش بدهیم.
بعد از نظر لژیون سردار هم – حالا من بهقول آقا مسعود چون خزانهدار لژ سردار هم هستم – یک آماری بگویم. دوستان ما چهارصد و هشت میلیون و پانصد و بیست هزار تومان روز گلریزان تعهد دادیم. خب، یک سری پرداخت کردند، یک سری تعهد دادند. رسید مبلغ ما به چهارصد و هشت میلیون و پانصد و بیست هزار تومان. حالا ماندهٔ ما چقدر است که هنوز – الان دیگر فرصتمان کمکم تمام میشود، سال گلریزانمان تمام میشود – ما هنوز دویست و هفتاد و دو میلیون و نهصد هزار تومان بدهکار هستیم. از بیست و یک سردارمان، چهار سردار تسویه کردند و چهار دنورمان، یک دنور تسویه کرده است. خب بعضیها هم هستند که اصلاً مثلاً پانصد تومان داده، سرداری شرکت کرده و هنوز هیچ پرداخت دیگری نداشته است. خب اگر ما این پرداختها را نداشته باشیم خداینکرده اگر اینجا تعطیل بشود و دیگران پشت در بمانند – ما راضی هستیم؟ پس ما هستیم که باعث میشویم کنگره و شعبه همیشه پابرجا باشد با کمکهای مالیمان.
البته بچهها، این را هم بگویم این کمکهای ما آنقدری نیست که باعث استحکام کنگره باشد، ولی از نظر خودم، از نظر وجدانی احساس میکنم که گوشهای خیلی کوچولو از دین خودم را با آن ادا کردم. انشاءالله که همه با هم، دست در دست هم، آموزشها را بگیریم، به آگاهی برسیم و متوجه باشیم که وقتی توانستم بخشنده باشم و ببخشم، از تاریکی خارج شدم. اما وقتی به وجدان خودم رجوع کردم و دیدم نمیتوانم ببخشم، آن وقت است که متوجه میشوم من هنوز در تاریکی قرار دارم و از تاریکی بیرون نیامدم.

مرزبان کشیک: همسفر اکرم
تایپیست: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دلیجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
89