جلسه اول از دوره سی و ششم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ با استادی راهنما مسافر اشکان، نگهبانی مسافر مرتضی و دبیری مسافر حسین با دستورجلسه "هیچ موجودی، به میزان خود انسان،به خویشتن خویش فکر نمیکند " در روز پنج شنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷ راس ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد
سلام دوستان،اشکان هستم یک مسافر
در ابتدا شاکر و سپاسگزار خداوند بزرگ هستم. از جناب آقای مهندس، خانواده محترم ایشان و استاد امین کمال تشکر را دارم که این بستر را برای ما فراهم کردند. همچنین به ایجنت و گروه مرزبانی جدید همسفران تبریک عرض مینمایم و به ایجنت و مرزبانان قبلی خدا قوت میگویم؛ امیدوارم همگی در مسیر خدمت موفق و پایدار باشند.

دستور جلسه اول:
انشاءالله که همه شما سلامت و موفق باشید. این چند روز برای من همیشه شلوغ است؛ هفتم خرداد هم تولد پسرم است، هم تولد پدرم و یک روز قبلش هم سالروز رهایی خودم. بهخاطر همین هر سال این روزها برایم حالوهوای خاصی دارد.
امروز میخواهم درباره وادی سوم صحبت کنم؛ چیزی که تازه از حرفهای آقا امین بهتر درکش کردهام. ایشان میگفتند اگر تمام وادیهای کنگره را یک ساختمان در نظر بگیریم، وادی سوم ستونهای اصلی این ساختمان است و همهچیز روی همین ستونها استوار است. من که به زندگی خودم نگاه کردم، دیدم چرا خیلی وقتها حالم خوب نیست و چرا مدام دلخور و آزردهام. فهمیدم که اصل مشکل توقع و انتظار از دیگران است.
وقتی من از دیگران انتظار دارم که رفتارشان مطابق میل من باشد،که چرا فلانی آنطور حرف زد، چرا من را ندید، چرا احترام نگذاشت، چرا در مهمانی به دلخواه من نبود طبیعی است که دلم میشکند و آزار میبینم. حتی یک مهمانی ساده برایم سخت میشود، چون ذهنم درگیر این است که «چرا اینطور شد؟ چرا آنطور گفت؟» و همین توقعها باعث رنج و ناراحتی میشود.
من سالها با این موضوع درگیر بودم و همیشه حساسیت داشتم؛ چون توقع بالا حتماً با حساسیت زیاد همراه است. اما از وقتی فهمیدهام موضوع از خودم شروع میشود، خیلی چیزها تغییر کرده. مثال مهمی که همیشه یادم میماند رفتار آقای مهندس است. ایشان در اوج مشکلاتشان برگشت خوردن چکها، فشار اطرافیان، مشکلات مالی و حتی رفتار بد نزدیکان به جایی رسیدند که گفتند: «من کاری به هیچکس ندارم، باید خودم خودم را درست کنم.» همین نگاه بود که مسیر درمان را برایشان باز کرد.
من هم کمکم دارم متوجه میشوم که هیچکس به اندازه خودم به فکر من نیست. اگر بند توقع را باز کنم، آزاد میشوم. ولی وقتی بستمش، هرچقدر هم تلاش کنم، دوباره به نقطه اول برمیگردم. این را بارها تجربه کردهام: مدتی خوب هستم، ولی با یک نگاه یا یک رفتار کوچک دوباره خراب میشوم؛ چون هنوز انتظار دارم دیگران حق مرا ادا کنند.
اگر توقع نداشته باشم، حتی یک چای ساده هم باعث خوشحالیام میشود. اما اگر انتظار داشته باشم، همان چای هم برایم مشکل میشود: چرا دیر آوردی؟ چرا داغ نیست؟ چرا پررنگ است؟ چرا بیسکویت ندارد؟ هزار ایراد پیدا میکنم. این یعنی خودم آرامش خودم را میگیرم.
زندگیمان مثل یک قلعه است. اگر درِ قلعه را باز بگذارم، هرکسی وارد میشود و به من آسیب میزند. مهم این است که ببینم کجا خودم در را باز گذاشتهام. من تازه دارم بفهمم چهقدر جاهایی درِ قلعهام باز بوده و خودم خبر نداشتهام. دارم تلاش میکنم توقعم کم شود و واقعاً میبینم زندگی چقدر فرق میکند، حتی اگر سخت باشد.
دستور جلسه دوم:
و اما برسیم به افشین عزیز. امروز هم خودش و هم همسفر محترمش در جلسه هستند و من واقعاً از حضورشان خوشحال هستم. افشین اول که آمد خودش را همسفر معرفی میکرد، ولی از ظاهر و رفتارش مشخص بود درگیر مصرف است. خودش هم اول قبول نمیکرد. چند ماه آمد و نشست، بعد با دعوا و دلخوری رفت تا فکر کند و تصمیم بگیرد مسافر است یا همسفر. بالاخره پذیرفت که مسافر است و وارد سفر شد.
مسیرش آسان نبود. حتی یک دوره مدارک نداشت، وضعیتش نامشخص بود، اما کمکم جا افتاد و مسئولیت گرفت. روز رهاییش هم پر از ماجرا بود؛ ماشین وسط راه خراب شد، با تاکسی خودمان را رساندیم تهران و با کلی سختی رسیدیم که مهندس گل رهایی را به او بدهند. همان روز از ته دل خوشحال شدم؛ چون رهاییش یک رهایی واقعی بود.
امروز هم که تولدش است، فقط دعا میکنم این تولد شروع یک ثبات واقعی در زندگیاش باشد. امیدوارم همه گرههایش باز شود و مسیرش هموار گردد. و از همه شما هم برای محبت و همراهی در جلسه تشکر میکنم.

اعلام سفر مسافر افشین:
آنتیایکس مصرفی؛ حشیش .
مدت سفر؛ ۱۱ ماه.
رهایی؛ ۱ سال.
نام راهنما؛ آقا اشکان.
در ادامه سفر نیکوتین داشتم؛
نام راهنما: آقا سعید.
مدت سفر: ۱۱ ماه
رشته ورزشی؛ فوتبال.
آرزوی مسافر افشین:
آرزو دارم تمام تازه واردینی که وارد کنگره میشوند ناامید از کنگره خارج نشوند.
سخنان مسافر افشین:
سلام دوستان افشین هستم یک مسافر.
قبل از هر چیزی از همه شما عزیزانی که در جشن ما حضور دارید صمیمانه تشکر میکنم. از آقا اشکان عزیز، از آقای مهندس و خانواده محترمشان، و از همه عزیزانی که در کنار ما هستند قدردانی میکنم.
وقتی وارد کنگره شدم، با خودم فکر میکردم که چه حرفی برای گفتن دارم که دستکم به درد دو نفر دیگر بخورد.
قبل از کنگره، زندگی بسیار سختی داشتم. واقعاً از هر نظر رها بودم؛ خودم برای خودم تصمیم میگرفتم و هیچکس نبود که بگوید این کار اشتباه است. تا بیستوششسالگی تقریباً همهچیز را تجربه کرده بودم.با این حال، به شدت ناامید بودم و هیچ امیدی به زندگی نداشتم. همیشه به راهنمایم، آقا اشکان، میگفتم: "وقتی چشمهایم را باز میکنم، میپرسم چرا زنده ماندم؟" چون هیچچیز برایم جذاب نبود و حالم را خوب نمیکرد.
اما وقتی وارد کنگره شدم، مفهوم "صفت گذشته در انسان صادق نیست، چون جاری است" را درک کردم. استادان مدام میگفتند که انسان تغییر میکند و در یک نقطه نمیماند. وادی نهم، یعنی «وقتی نیرویی از کم شروع شود و به درجه بالا و بالاتری برسد، نقطه تحمل پیدا میشود» و تشبیه انسان به «چشمه جوشان و رود خروشان»، تنها وادی بود که به من امید داد. وقتی چشمه شروع به جوشیدن میکند، دیگر به موانع و سنگهای سر راهش نگاه نمیکند؛ فقط حرکت میکند تا به بحر و اقیانوس برسد. من هم با وجود سختیها و مشکلاتی که فراتر از سنم بودند، در کنگره یاد گرفتم که برای رشد و رسیدن به حال خوش، باید مثل همان چشمه باشم و فقط حرکت کنم.

سخنان راهنما، همسفر صدیقه:
سلام دوستان صدیقه هستم، یک همسفر.
در ابتدا، ورود به جایگاه جدید را به ایجنت محترم و مرزبانان گرامی تبریک میگویم. همچنین، این تولد زیبا را به جناب مهندس، راهنمای بزرگوار آقا اشکان، مسافر عزیزمان آقا افشین و همسفر گرامیشان خانم زهرا و خانواده محترمشان تبریک عرض میکنم.
باید بگویم که زهرا رهجوی فوقالعاده فرمانبرداری است و بسیار صبور؛ او چالشهای زیادی را در زندگیاش پشت سر گذاشته و خوشحالم که امروز اینجاست. به عنوان یک راهنما میگویم که حرکت کردن، همیشه منوط به شال داشتن نیست؛ شاید کسی دویست متر در عمق تاریکی رفته باشد، اما همین که امروز ایستاده و زندگی خوبی دارد، نشاندهنده حرکت و تلاش اوست. من در طول سفر دومش دیدم که چقدر پیشرفت کرده است و ایمان دارم که در ادامه مسیر نیز موفق خواهد بود.

آرزوی همسفر زهرا سادات:
آرزو دارم هرکسی وارد این مسیر میشود به حال خوش و درمان برسد و این مسیر را درک نماید و در ادامه خدمتگزار بماند.
سخنان همسفر زهرا سادات:
سلام دوستان،زهرا سادات هستم یک همسفر
خدای بزرگ را شاکرم. سپاسگزار جناب مهندس و خانواده محترم ایشان هستم. همچنین از راهنمای مسافرم آقا اشکان و راهنمای عزیزم خانم صدیقه ، تشکر میکنم که با عشق و محبتی بیدریغ، هرآنچه خود در این مسیر آموزش دیده بودند را بدون هیچ کموکاستی و واهمهای به ما آموختند. هنوز هم امواج آن عشق و محبت در چشمانشان موج میزند.
از راهنمای تازه واردین، خانم مهتاب عزیز، بسیار سپاسگزارم؛ ایشان باعث شدند که من مسیر را درک کنم و به ماندن در کنگره تشویق شوم. همچنین از ایجنت محترم و مرزبانان عزیز، و بهویژه از برادرِ مسافرم، علی آقا، تشکر میکنم؛ چرا که اولین بار ایشان راه را به ما نشان دادند و باعث شدند وارد این مسیر شویم و به آرامش برسیم.
از پدر و مادر عزیزم که قدم بر چشم من گذاشتند و در این شادی همراه ما بودند، بسیار سپاسگزارم؛ حضورشان این شادی را هزار برابر کرد. در نهایت، از مسافرم تشکر میکنم که در این مسیر بسیار پرقدرت و صبورانه حرکت کرد؛ ما با هم کامل شدیم و توانستیم به این جایگاه برسیم. از تمام خدمتگزاران کنگره ۶۰ نیز قدردانی میکنم.

خدمتگزاران





رهایی مسافر ایمان به راهنمایی مسافر عباس




تهیه ،تنظیم و ارسال : مسافر محمد لژیون نهم
- تعداد بازدید از این مطلب :
719