ششمین جلسه از دوره چهل و سوم کارگاههای آموزشی خصوصي کنگره ۶۰؛ نمایندگی صائب تبریزی با استادی مسافر پهلوان حسین، نگهبانی مسافر آرش و دبیری مسافر سعید با دستور جلسه «وادی سوم و تاثیر آن روی من» یکشنبه 3 خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ برگزار شد.
.jpg)
سخنان استاد:
خیلی ممنونم از دبیر عزیز که گزارش خوبی ارائه کرد. از همه عزیزانی که نوشتارها را خواندند صمیمانه تشکر میکنم.
خب، سلام دوستان، حسین هستم، مسافر.
در ابتدای اکثر جلسات، استاد جلسه که بنده هستم، میگویم: «آنچه باور است محبت است.» این را بارها و بارها در جلسات میخوانیم و از آن رد میشویم. این باور وقتی که نباشد، هیچ اتفاقی نمیافتد. هیچ درمانی هم اتفاق نمیافتد؛ چون من راهنمایم را باور ندارم، مرزبان را باور ندارم، خدمتگزارها را باور ندارم و آنموقع اتفاقی که باید بیفتد، نمیافتد.
وقتی میگوید: «آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است»، یعنی ظرف من هیچ چیزی داخلش نیست. کنگره با یکسری مفاهیم و واژهها همراه است که اگر بخواهیم خوب کار کنیم، با این مفاهیم و واژهها آشنا میشویم و مفهوم واقعیاش را متوجه میشویم. یعنی اگر بگویند: «سفر»، زود مفهومش را متوجه میشویم. من میخواهم سفر کنم یا نکنم؟! میخواهم به درمان برسم یا نرسم؟! میخواهم با آن کارهایی که با خودم کردم داخل آنها بمانم یا بیایم بیرون؟!
در این وادی به آن اشاره میکند و میگوید: «باید دانست هیچکس به اندازه خودِ من به من فکر نمیکند.» این گفته را باید من بدانم و وقتی اینها را دانستم، حتماً قدر خودم را هم میدانم.
تکتک ما که آمدیم و نشستیم روی این صندلیها، یک اذنی به ما داده شده که آمدیم کنگره و نشستیم در اینجا و بعضاً ناسپاسی میکنیم و گذشته خودمان را فراموش میکنیم؛ چه در سفر اول و چه در سفر دوم، هیچ فرقی نمیکند. در سفر اول داریم جسممان را بازسازی میکنیم و در سفر دوم جهانبینی دارد به ما کمک میکند که ما بتوانیم یک زندگی خوبی داشته باشیم و رو به صلح و آرامش حرکت کنیم.
در این وادی هم باز به آن اشاره میکند؛ یعنی من هم بهشت را میخواهم و هم بهانه میآورم که نمیتوانم بیایم در جلسه بنشینم و الکی زنگ میزنم به راهنمایم که امروز من کار دارم و نمیرسم. راهنما هم با هیچکس کاری ندارد و کار خودش را انجام میدهد؛ یعنی این من هستم که باید خودم را بچسبانم به راهنما، بچسبانم به کنگره، بچسبانم به این سیستم، شاید یک موقع خدایی نکرده فاصله ما از کنگره بیشتر نشود.
این دور هم جمع شدنها هم، به هر حال، یک پیامی دارد برای تکتک ما. اگر ما در جلسه یک مقدار به این پیامهایی که در جلسات خوانده میشود دقت کنیم، یک چیزی درک میکنیم، یک چیزی دریافت میکنیم. وقتی پیام سفر دوم یا اول خوانده میشود، متوجه میشوم که من پایم را در چه مکانی گذاشتهام. شاید در اوایل، یک مدت حواسم نباشد، ولی در ادامه، بعد از یک ماه یا دو ماه که از سفرم گذشت، باید متوجه بشوم.
راهنما یک سال برای من وقت میگذارد، بدون هیچ چشمداشتی، تا به رهایی و درمان برسم؛ ولی وقتی قدر این رهایی را ندانم، حالم خوب نیست. مخصوصاً این را برای بچههای سفر دومی میگویم، چون خودم بارها این را فراموش کردم و دیدم حالم خوب نیست، به خاطر اینکه قدر آن رهایی را نمیدانم.
در کنگره شصت، آقای مهندس آمد و این متد و راهکار و روش را ارائه داد و الّا کدامیک از این NGOها و کدامیک از این سیستمها توانسته یک نفر را به رهایی برساند؟! خب، همهمان داریم میبینیم و به همین خاطر برای تکتک ما واجب و ضروری است که هر کدام از ما آن مسئولیتهایی را که به ما داده میشود، با جان و دل بپذیریم و انجام دهیم.
اگر من نگهبان نظم هستم، با حس خوب توی جایگاه نگهبان نظم باشم. اگر در بحث مالی نمیتوانم خدمت کنم، در بحث جانی که میتوانم خدمت کنم. با روی باز و روی گشوده میتوانم از یک تازهوارد، وقتی وارد این مکان شد، استقبال کنم و جذبش کنم. ما میتوانیم جذب کنیم و میتوانیم دفع کنیم. اگر بلد باشیم میتوانیم جذب کنیم و اگر بلد نباشیم میتوانیم دفع کنیم.
من خودم را عرض میکنم که به خاطر اخلاقی که داشتم، در اوایل ورودم به کنگره، یک مقدار خوب با من صحبت نمیشد و من میرفتم، ولی ماندم چون نیاز داشتم. اگر میرفتم هم باید باز برمیگشتم و امروز خداوند را هزاران هزار بار شکر میکنم که ماندم.
در قسمت مالی هم تا آن اندازهای که از دستم برمیآمد انجام دادم. سال اول، وقتی سفر اول بودم، من دنور شدم. مهندس اجازه میدهد؛ یعنی وقتی میبیند که یک نفر خوب دارد سفر میکند و حالش خوب است، اجازه میدهد. دنور یعنی امروز باید شصت میلیون تومان پرداخت کند. برای کی و چی این مبلغ را پرداخت میکند؟! برای خودش، برای خانوادهاش، برای آیندگان.
یعنی اگر من رها شدم، آیا آینده من تضمین است؟! هیچ تضمینی نیست. در سال دوم رفتم خدمت آقای مهندس و اجازه پهلوانی را گرفتم و این خیلی برای من ارزشمند بود. سال دوم و سوم همسفرم و سال چهارم پسرم را پهلوان کردم. سال گذشته خودم رفتم و نشان بینشانی را از آقای مهندس گرفتم و امروز برمیگردم و میبینم هیچ کاری نکردم در قبال آن چیزی که دریافت کردم.
.jpg)
امروز خودم را میگذارم کفه ترازو و میبینم که سلامتیام خیلی ارزشمند است و با چه چیزی من میتوانستم این سلامتی را به دست بیاورم؟! کل داراییام را میدادم، آیا یک سال میتوانستم سالم زندگی کنم؟! قطعاً نه.
سبد قانون یازده میآید و از جلوی من رد میشود، من صورتم را میکنم آنور. اصلاً کسی هم نبیند، کاری ندارد؛ سیستم که میبیند، میگوید: آمدی از این صندلی استفاده کردی، از این مکان استفاده کردی، بیتفاوتی؟! سیستم آدم را خرد و خاکشیر میکند. میگوید تو قدر این صندلی را نمیدانی.
نیاز نیست من بروم یک میلیارد پرداخت کنم. توانم هرچقدر هست، پرداخت کنم. یک موقع هست که من میتوانم یک میلیون تومان پرداخت کنم، آن را حتماً انجام بدهم. کنگره به کسی نمیگوید که پول بده؛ ولی وقتی من میبینم کالای باارزشی به دست آوردم و به درد تجارت میخورد و امروز در خانوادهام میتوانم راحت صحبت کنم و در جامعه روابط خوبی دارم، در اجتماع یک جایگاهی به من داده شده، به همین خاطر میبینم کالایش خیلی باارزش است.
به همین خاطر میخواهم آن دینی را که بر گردن من است ادا کنم و میآیم خدمتگزار میشوم. کسانی که در کنگره خدمت میکنند، حالشان بسیار بهتر از کسانی است که در کنگره خدمت نمیکنند.
باید ساعتمان را با ساعت کنگره میزان کنیم. خدمتگزارها در کنگره هم به کارشان میرسند، هم به زندگیشان میرسند و هم خدمتشان را میکنند. مرتب دارند کار میکنند، مرتب دارند سفر میکنند، مرتب دارند زندگی میکنند.این مکانی که امروز اینجا چراغش روشن است، شاید من نمیشناسم کدام خدمتگزار و چه کسی اینجا را روشن کرده، ولی همهمان میدانیم که در آینده ما نیاز است. به اینجاها نیاز داریم، به این مکانها ما نیاز داریم. فرزندان و خویشاوندان ما کاملاً به این مکان نیاز دارند.
وادی میگوید که باید دانست هیچ موجودی به اندازه خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند. خویشتن من کیست؟! همان خانوادهام است، اطرافیانم هستند. من رها میشوم و دوست دارم این رهایی را ببرم و بدون خدمت کردن به کنگره بروم و حالش را ببرم؛ امکانپذیر نیست.
بچههای آذری که آقای مهندس هم اعلام کرده خوب حرکت نمیکنند، حالا نمیدانم گره کار کجاست، خوب حرکت نمیکنند. من خودم هم آذری هستم و کجای کار میلنگد، باید بچهها بنشینند و خودشان گره خودشان را پیدا کنند و باید با خودشان صادق باشند و حرکت کنند. یعنی من نباید نگاه کنم به نگهبان که مثلاً ببینم نگهبان که ده سال در کنگره است چقدر میدهد؟!
آقای حمید خدایی بچه همین تبریز است. من یک روز زنگ زدم به آقا حمید، چون راهنمایم رفته بود، گفتم: «آقا حمید، من میخواهم بروم از آقای مهندس اجازه پهلوانی بگیرم.» گفت: «نیم ساعت به من وقت بده ببینم من هم با شما بیایم یا نه؟!»
یک ساعت بعد زنگ زد و گفت: «من هم همراه شما میآیم برویم.» وقتی وارد آکادمی شدم، گفت: «من هم میخواهم اجازه پهلوانی از مهندس بگیرم.» گفت: «من به خودم آمدم، شما چهار پنج سال آمدید کنگره و سه تا پهلوانی پرداخت کردید، ولی من از شما یک چیزی یاد گرفتم.»
با اینکه خودش خوب عمل کرده بود و بالای یک میلیارد در طی این سالها پرداخت کرده بود و راهنما شده بود، مرزبان بوده و ایجنت هم شده بود، ولی باز میگفت من از شما یک چیزی یاد گرفتم و برای من پیام شد.
من نباید نگاه کنم به راهنما که چقدر پرداخت میکند، چون او وقت و زمانش را میگذارد. من باید به توان خودم نگاه کنم. شاید توان راهنما ده میلیون باشد، ولی توان من صد میلیون باشد و باید صدِ خودمان را بگذاریم. اگر امروز صدِ خودمان را نگذاریم، فردا با یک حال بد میگذاریم و این را باید همیشه مدنظر داشته باشیم.
چون این مکانها و این دروس به ما کمک میکند که ما بهتر زندگی کنیم و به همدیگر حال خوب بدهیم. اگر امروز به من اجازه دادند که با حال خوب بیایم و در این جایگاه بنشینم، از صدقهسر کنگره است و من باید این را حفظ کنم و یک سفیر خوب برای کنگره باشم.
یک رهجوی خوب باید باشم برای کنگره و از مرزبان و راهنما و ایجنت چیزی به دل نگیرم و همینطور جبهه هم نگیرم. با یک حال خیلی خوب وارد این مکان شوم و با یک حال خیلی خوب هم از این مکان بروم و اینگونه نه حال دیگران را خراب میکنم و نه حال خودم را.
من کاری ندارم که دیگران چطور دارند سفر میکنند و وقتی اسم من رهجوست، باید رهجو باشم و وقتی وارد یک لژیون شدم و یک راهنما انتخاب کردم، باید بپذیرم.
خیلی ممنونم که به صحبتهایم گوش دادید.
تهیه و تایپ متن:همسفر میثم
خدمتگزار سایت:همسفررضا
- تعداد بازدید از این مطلب :
891