قبل از ازدواجم تصور میکردم تنها زمانی میتوانم با کسی زندگی کنم که عاشق او باشم؛ اما برخلاف تصوراتم ازدواج من به روش سنتی بود.
با شروع زندگی مشترک، حس دوستداشتن، عشق و علاقه در من شکل گرفت؛ اما روزی مسافرم درمورد عشق و علاقه خود نسبت به شخص دیگری با من سخن گفت، آن زمان تمام آرزوهایم نابود شد و همهچیز برخلاف میل من پیش رفت.
حرف او مانند سیلی بود که همه آرزوهای مرا بر باد داد. شاید حرف او را فراموش کردم؛ اما هرگز او را نبخشیدم و این حرف سالها در ذهن من ماند.
مدتها از اطرافیانم میپرسیدم شخصی که کسی را دوست دارد چه رفتاری از خود نشان میدهد؟ هدف من از این سؤال، رسیدن به دوست داشتهشدن از طرف مسافرم بود.
با گذشت حدود سه سال زندگی مشترک، متوجه شدم که او مصرفکننده است و این بیماری باعث شد که آن موضوع را بهدست فراموشی بسپارم؛ تمام هموغم من شد درمان مسافرم و همه تلاشم را میکردم که حال او خوب باشد.
راههای زیادی برای ترک او انجام دادیم؛ اما فایدهای نداشت. نمیدانستم او وارد دنیایی شده که اگر ادامه دهد پایانی نخواهد داشت. از اعتیاد و شخص مصرفکننده اصلا تجربهای نداشتم؛ بنابراین تلاشهای من هیچ کمکی به او نمیکرد.
با گذر زمان، خود و دوستداشتن خودم را از یاد بردم؛ چون من هم با افکار منفی و ذهن آشفته وارد دنیای تاریکیها شده بودم. روزها به سختی و با رنج میگذشت، دیگر توان و امیدی برای ادامهدادن نداشتم؛ تا اینکه مسافرم توسط یکی از دوستانش با کنگره۶۰ آشنا شد.
ابتدا از آمدن به کنگره امتناع میکردم؛ اما با اصرار مسافرم وارد کنگره۶۰ شدم. باید اقرار کنم زندگی من تازه از آن روز شروع شد. من مانند انسانی بودم که تازه متولد شده و همهچیز در کنگره رنگ و بوی دیگری داشت. دنیای قبل و بعد از کنگره اصلاً قابل مقایسه نیست.
من در کنگره با مفهوم واقعی عشق و محبت آشنا شدم؛ شاید هنوز معنای واقعی آنچه باور است محبت است و آنچه نیست، ظروف تهی است را کامل درک نکرده باشم؛ اما این را نیک میدانم کنگره شروع دوستی من با خودم شد. فهمیدم چقدر در تاریکی و ظلمت بودم؛ گویی اگر کنگره نبود من هم وجود نداشتم و قلب و روح من سالها از بین رفته بود.
در کنگره و کنار مسافرم بودن برای من لذتی مضاعف داشت و زندگی من رنگ و بوی تازهای به خود گرفت.
معنای عشق و محبت را در کنار عزیزانی دریافت کردم که با وجود اینکه غریبه بودند؛ اما همه درصدد ابراز عشق، مهر و محبت بودند.
در کنگره آموختم برای اینکه معنای عشق را درک کنم باید بندها و گرههای درونی از جسم و روح من باز شوند تا بتوانم خودم را ببخشم و دوست داشته باشم، همچنین بتوانم مسافرم و کسانی که روزی از دست آنها رنجیده بودم را ببخشم.
زمانی فکر میکردم تنها عشق باعث دوام زندگی میشود؛ اما از نظر من هیچگاه عشق واقعی وجود نداشت، متأسفانه من نتوانستم مسافرم و نیاز او را به مواد بپذیرم؛ به همین دلیل همیشه در جنگ با خود و اطرافیانم بودم، حتی چهرهام بیانگر این موضوع بود؛ اما من قدرت پذیرش این مسئله را نداشتم.
در کنگره یاد گرفتم چیزی به نام حس وجود دارد که حتی اگر وانمود کنی کسی را دوست داری، آن شخص با اعماق وجودش حس میکند.
در اینجا آموختم باید ذرهذره ضدارزشها را از خود دور کنم تا من و حس من تغییر کند.
هستی بر مبنای عشق و محبت بنا شدهاست و خداوند بزرگ از عشق خود در تمام ذرات هستی دمیده؛ اما ما انسانها با اعمال و رفتار خودمان عشق و محبت را نمیبینیم و درک نمیکنیم.
خداوند بزرگ را شاکرم بابت حضورم در مکانی که آموختم میتوان همه انسانها را دوست داشت و به آنها محبت کرد؛ البته اگر همه آنها را همانطور که هستند بپذیرم و بهدنبال تغییر هیچ شخصی نباشم.
نویسنده: همسفر مهدیه رهجو راهنما همسفر ریحانه (لژیون ششم)
ویرایش: رابط خبری همسفر الهام رهجو راهنما همسفر ریحانه (لژیون ششم)
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون هفتم) دبیر سایت
نمایندگی همسفران وکیلی یزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
223