رهجوهای راهنما همسفر نازنین (لژیون ویلیام) در دلنوشته خود نوشتند:
همسفر و مسافر نرگس
گر همسفری شوق پرواز بده/
از کینه و درد، خود را نجات ده/
بگذر زهمه و از میان آتش/
جان و خیالت را، امان بده/
تو همسفری، مرد رهی، از پای نیفتی که مسیر راهت پر از خار و سنگلاخ است؛ باید که از درون خود بزرگ شوی، کوه شوی، چشمه و اقیانوسی آرام شوی، باید که بزرگ شوی در جنگهایت! در راهت جنگهای درونی و بیرونی است اما تو بزرگ، قوی و سربلندی، تاکنون که جنگیدی از این پس نیز میجنگی، اما این جنگ فرقی دارد! پیروز و غالب این جنگ تو هستی آمدی تا برای دیگری بجنگی، اما دیدی خود وسط میدان جنگ هستی! همسفر در گلو بغض و از درون و برون درد داری، جنس همسفر از مشک و عنبر است، حیف خود را فراموش کرده در قفس، میآیی در یک مکان امن و قدسی میشوی هَمرَهِ جنگ با پاره جگرت، او میجنگد و تا آب میشوی او میپرد و شاد میشوی، او میآموزد و تو خوشحال میشوی، او رها میشود به پرواز در میآیی. چه زیباست در این انتها، واژه همسفر ای مسافر! همسفر عشق است، از برای عشق در کوره زندگی میسوزد تا بسازد و در کنار تو بماند؛ اینک دگر زمان غصه و دلشوره نیست، در این زمان وقت لذت بردن است، پس کنار مسافرت به پرواز درآی با هم بپرید، با هم بروید تا پایان راه در این میان خدا همراه شما است او به پروازتان افتخار میکند پرواز کنید و ندای آزادی را به گوش خلق برسانید و فریاد کنید، هستید و بمانید با یکدیگر ما هم محو تماشای شما هستیم.
هفته همسفر را به همه همسفران عزیز تبریک عرض میکنم؛ همسفرانی که خون دلهای زیادی در مسیر زندگی خوردند، ولی به لطف و عنایت خداوند راهی برای آنها در زندگی باز شد تا بتوانند به مکانی بیایند و به خودشناسی و خداشناسی برسند. چقدر زیبا است در این مکان به من همسر، خواهر، مادر ارج بالایی داده شده و هفتهای را به پاس از من نهادهاند تا جایگاه واقعی همسفر در زندگی برای مسافری که سالیان مدیدی حسهای او یخ و برای زندگی، تلاش، عشق، محبت هیچ ذوق نداشتند. شور و شوق هفته همسفر فقط مختص من نیست، بلکه شور و شوق و مخفیکاریهای مسافران بسیار بیشتر است، یک هفته به هفته همسفر چشمان آنان برق میزند. امیدوارم اگر شوق خدمت دارید خداوند این شوق را در دل هردو قرار بدهد، تا بتوانید تا ابد درکنار هم به پرواز درآیید و اوج بگیرید.

همسفر و مسافر مریم
(همسفر تو بر مرکبی نشستهای که گرچه دیر به مقصد میرسی اما سالم و کامیاب خواهی رسید، پس عجله نکن و برجای خود بنشین و تا مقصد به آنچه علاقه داری مشغول باش تا با کمک خود و یاری همسفران به پایان نقطه برسی؛ اما بیندیش که وقتی این سفر تمام شد آنجا تو را پاداشی نیکو خواهد بود و آن پاداش بند عشقی است که بین تو و قدرت مطلق اللّه برقرار خواهد گردید.) روزهایی را به یادم میآورم که تنها دنبال ردپایی از معجزه در زندگی میگشتم، با خدای خود نجوا میکردم، خدای من میشود فردای من روز تلخی نباشد؟ میشود یک روز هم که شده همه چیز آرام باشد؟ امروز یادآور آن روزهای تاریک خود هستم و از عظمت قدرت مطلق بسیار شگفت زده ام. به یاد میآورم زمانیکه پدرم مجدداً سفرش را آغاز کرده بود، برای ورود من به کنگره بسیار استقبال میکردند، تنها منتظر بودم شرایط سنی من برسد و اجازه ورود به کنگره را بدهند تا وارد کنگره شوم به لطف خداوند این اتفاق قشنگ رخ داد و وارد کنگره شدم. من مریم قبل از ورود به کنگره اگر مسافرم حال خوبی نداشت، بلافاصله شروع به قضاوت میکردم اما در کنگره یاد گرفتم تو بال پرواز مسافرت هستی و باید به مسافرت بی منت عشق بورزی. بزرگترین نعمت کنگره ابتدا دادن لقب همسفر بود، همین واژه، مریم پر از خشم و کینه نسبت به پدرش را کشت و مریمی پر از عشق و محبت را زنده کرد. آقای مهندس میفرمایند: همسفر با حضور در کنگره و گرفتن آموزشها متوجه میشود حال او به مراتب بدتر از حال مسافرش است حال برای اینکه بالی برای پرواز مسافرم بشوم باید ابتدا بپذیرم حال من هم خوب نیست و نیازمند آموشها هستم و دوربینم را از روی مسافرم بردارم و تمام تمرکزم بر روی سفر خود باشد تا با این حال بتوانم در این مسیر همراه و همدل مسافرم باشم و بدانم که چه کاری باید برای او انجام دهم. خداراشکر که کنگره۶۰، چندین لقب زیبا و پرباری به من داد تا بتوانم از دنیای سیاه تاریکی ها نجات پیدا کنم. وقتی مسافرم را میبینم که به تاریکی اعتیاد برگشت کرده است؛ اما همچنان به کنگره میآیم و هیچگونه مخالفتی ندارد خود را مدیون و شرمنده او میدانم. هفتهی زیبای همسفر را ابتدا به خانواده بزرگ آقای مهندس تبریک میگویم و به تمام همسفران عزیز که جانانه پابهپای مسافرشان درحال آموزش گرفتن هستند، تبریک و شادباش میگویم.

رهجوهای راهنما همسفر سعیده (لژیون ویلیام) در دلنوشته خود نوشتند:
همسفر و مسافر مریم
در این لحظه از ساعات عمرم باید از صدای درونم بنویسم من یک همسفر هستم و تا قبل از ورودم به کنگره فقط فرزند بودم همسر بودم مادر بودم؛ کجای این دنیای بزرگ پرحادثه دست کسی را گرفتم، به کدام انسان کمک کردم؟ با قدرت اختیارم که حالا در کنگره آن را کشف نمودم، چه کار نیکی انجام دادم؟ فقط انسان دلسوزی بودم و میدانم دعاهای پدر آسمانیام و مادر عزیزم بود که الان در این بازه زمانی در این مکان هستم. همسفر پدر و مادر بودم که از آنها گذشت و فداکاری را آموختم، چرخ گردون مرا همسر یک مصرف کننده قرار داد، در زندگی با همسری که آرام بود، متین بود، اما مصرف داشت همسری که حالا همسفرش هستم. روزهای تاریکم لحظه به لحظه میگذشت، گذشت و فداکاری که آموخته بودم به کمکم میآمد در کنار یک مصرف کننده باشم و مادری را در حق فرزندانم تمام کنم، گذشت کنم از خودم بگذرم و در کنارشان باشم، اما خودم دچار تخریب شدم، دچار بیماری شدم اما باز هم ایستادم؛ یک روز که بر مزار پدرم رفتم به مسافرم گفتم میخواهم تنها باشم و با پدرم درد و دل کنم؛ مسافرم از من فاصله گرفت و من اشک ریختم گفتم: بابا برایم دعا کن، خستهام، تحمل ندارم حتی تهدیدش کردم گفتم یا برایم دعا کن یا مرا پیش خودت ببر! مگر تک دخترت را از همه بیشتر دوست نداشتی؟ به نظر خودم آنجا پدرم برایم دعا کرد و راه کنگره، این مکان مقدس برایم نمایان شد، این بهشت زمینی که در مخیله هیچ انسانی نمیگنجد و حالا در این بهشت زمینی زندگی میکنم به قول آقای مهندس همه در این دنیا مسافر هستیم. در کنگره آموختم پر پرواز مسافرم باشم، کنارش باشم و با آموزش دیدن و کاربردی کردن آنها به خودم و در ادامه به مسافرم کمک کنم؛ همسفر بودن یعنی احساس عشق، اینکه با تکتک سلولهای بدن خود آن را حس کنی، عشق به مسافر مسافری که اگر وجود او نبود، شاید من خیلی پیشترها نابود بودم، عشق به زندگی عشق به خانواده، عشق به انسانها، عشق به موجودات، حتی عشق به جامدات و از همه مهمتر عشق به خودت، اگر عاشق خودت باشی همسفر این وادی از عمرت هستی؛وقتی عاشق باشی خودت را پیدا میکنی! هر لحظه به این میاندیشی که مفیدتر باشی، بهتر باشی و من مریم مسیر لژیون ویلیام را با اختیار کامل انتخاب کردم و عاشقانه سفر میکنم تا به خود گم کردهام و به آن آرامش و عاشقی ابدی برسم.
همسفر و مسافر محبوبه
زمانی که وارد کنگره شدم و به من گفتند: «تو همسفر هستی» این واژه برایم گنگ و نامفهوم بود! مگر من قرار است کجا بروم و با چه کسی هسفر شوم؟!
جلسات اول را که پشت سر گذاشتم، تازه فهمیدم باید همراه کسی باشم که سالها زخمها بر تن آزردهام زده بود؛ با خود گفتم: چرا من باید این سختی را تحمل کنم؟ چرا من باید همیشه از خود گذشتگی کنم؟! ولی با اولین آموزشها دریافتم که باید به جای سوختن بسازم در زندگی که در آتش اعتیاد سوخته بود؛ پس مصمم و قوی پا در این راه نهادم و گفتم به خاطر دخترانم، در ادامه به خاطر مسافرم، ولی کمکم پی بردم که درون خودم ویرانهای است که قبل از همه باید آن را آباد و شهر وجودیام را دوباره بازسازی کنم تا بتوانم بالهایم را قوی کرده و یار زندگیم، کسی که تاریکی اعتیاد او را در سیاهی خود مخفی کرده بود همراهی کنم و من نمیدیدم پشت آن چهره سرد و بیروح، مردی مهربان و عاشق پنهان شده و منتظر است تا من همراه او شوم تا با هم اوج بگیریم؛ چقدر زیبا کنگره و آموزشهای ناب آن ابرهای سیاه دلم را کنار زد؛ اکنون که وارد سفر ویلیام شدهام، مسافرم همسفر این راه پر فراز و نشیبم شده تا من هم بتوانم از نیکوتین که بزرگترین ضد ارزشی وجودم است، رها شوم و اکنون حال خوشم و زندگی شیرینم را، بعد از کنگره مدیون مسافرم هستم، زیرا اگر نبود من هم این بهشت زیبای زمینی را نمیدیدم، پس مفهوم آیه کلام الله را فهمیدم که «بعد از هر سختی آسانی است.»
رابطخبری: همسفر مینا رهجوی راهنما همسفر سعیده (لژیون ویلیام 1)
رابطخبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر نازنین (لژیون ویلیام 2)
ویرایش: همسفر سارا رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون هفدهم) دبیر سایت
ارسال: همسفر سعیده (نگهبان سایت)
همسفران نمایندگی شفا مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
98