پنجمین جلسه از جشنهای هفته همسفر آقا، نمایندگی پرستار، با استادی ایجنت محترم اینستاگرام سرکار خانم شانی دژاکام، نگهبانی راهنمای محترم همسفر سجاد و دبیری راهنمای محترم همسفر علیرضا، با دستور جلسه «هفته همسفر، نقش همسفران خانم و آقا در درمان اعتیاد مسافران» پنجشنبه 11 دی ۱۴۰4، ساعت ۱۴ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، شانی هستم، همسفر
این هفته را به تمامی همفسران کنگره، خانمها و آقایان، تبریک میگویم.
من برای همسفران آقا احترام خاصی قائل هستم. به باور من، در درجه نخست همه ما انسان هستیم و پس از آن، خواسته یا ناخواسته، به واسطه جنسیتمان ممکن است عملکردمان تا اندازهای متفاوت باشد؛ اما در جوهره و ماهیت، هر آنچه طرف مقابل دارد، در درون ما نیز هست. تنها شیوه آغاز یا بروز آن ممکن است کمی متفاوت باشد.
برخی از دوستان شاید صحبتهای مرا پیشتر شنیده باشند، این سخنان نباید به گونهای برداشت شود که گویی نگاه دقیقی نداشتم یا ممکن است بحثی برانگیخته شود؛ مثلاً خانمها بگویند عملکرد سیستم ما متفاوت است یا آقایان بگویند که هر کس باید عملکرد دیگری را بیاموزد.
شگفتی همسفر بودن یا درک دانش عشقورزی در این است که هر انسانی، در هر جنسیتی که باشد، مسئولیت کامل ارتباطات خود با جهان هستی، محیط پیرامون، جامعه، خانواده، همسر و فرزندانش را بر عهده دارد. چرا؟ زیرا الفبای دوست داشتن و عشقورزی آن است که بتوانی طرف مقابلت را درک کنی و بفهمی که دوست داشتن برای او چه معنایی دارد. من این را در تجربه زندگی خود به روشنی لمس کردهام.

گاه ممکن است ما از خرید کردن لذت ببریم و برای اطرافیان لباس بخریم، در حالی که شاید آنها اصلاً نیازی به آن لباس نداشته باشند. یا آن هزینهای که میکنیم، شاید مورد نیازشان نباشد. در مهمانیای که در آن کافه خاص برگزار میکنیم، شاید آنها نیازی به آن نداشته باشند. ما میخواهیم خود را راضی کنیم که محبت میکنیم و بعد میگوییم طرف مقابل محبت ما را نفهمید. این خطرناکترین و سختترین جملهای است که میتوان گفت.
به گمان من، اساس همسفر بودن با این آغاز میشود که ما درک کنیم عزیزانی که داریم، محبت و دوست داشتن برای آنها چه مفهومی دارد و چگونه دریافت میشود. یعنی باید زبان محیط پیرامون را بیاموزیم، چه مرد باشیم و چه زن، در جایگاه همسفری، در این دنیای خاکی گویی یک مهد آموزش است. وظیفه هر یک از ما این است که اگر واژههایی مانند «دوست داشتن» یا «همسفر» یا هر چیز دیگری را به روی خودمان میگذاریم، شهامت پذیرش مسئولیت آن را داشته باشیم. این وظیفه من است که بفهمم دوست داشتن برای خواهرم، مادرم، پدرم، فرزندم و همسرم چه معنایی دارد، نه اینکه بر اساس خواستههای سطحی عمل کنم. منظورم خواستههای مادی نیست، بلکه زبانی است که باید از درون و با شهود آن را درک کنی، با دانشی که در کنگره است.
این اتفاق به تدریج بین من، برادرم، خواهرم و خانوادهام شکل گرفت. امین جان که هم استاد من است و هم برادرم، خواسته یا ناخواسته هر دو به این نقطه رسیدیم. من برای امین جان هیچ وقت درد و دل نمیکنم و یا مشکلاتم را با او در میان نمیگذارم، وقتی در اتاق هستم حتی در ساعاتی مانند نیمهشب، اگر بیدار باشم، یک چایی و بیسکویت کنارش میآورد، روی میز میگذارد، دستی بر شانۀ من میزند و بیرون میرود. همین. او قهرمان من است و هر چه نیاز داشته باشم به من میدهد.
یا پدرم: من وقت زیادی برای مشورت با ایشان دربارۀ جزئیات زندگیام، از تحصیلات تا مسائل دیگر ندارم. اما در جایی که باید حضور داشته باشند، وقتی که از منزل خارج میشوم میپرسند: «بابا، کجا میروید؟» میگویم: «میآیم.» میپرسند: «حالت خوب است؟» مرا در آغوش میگیرند و میگویند: «حواسم به شما هست؛ نگران نباشید.» و همین کافی است. تمامِ آن گرهها و مشکلات با نیرو و قدرتِ ایشان گشوده میشود.
به نظر من، معنای همسفر بودن این است که یکدیگر را عمیقاً ببینیم. وقتی میخواهی طرف مقابلت را عمیق ببینی، گویی قلبت شکافته میشود و آزاد میگردد. او را قضاوت نمیکنی: «زن خوبی هستی یا نه؟ آشپزیات خوب است یا نه؟ خوشقیافهای یا خوشهیکل؟» تمام این معیارها، که بر پایۀ تصاویر و تبلیغات چند دهۀ اخیر در جهان ذهنی ما شکل گرفته، باعث میشوند همگی احساس کمبود کنیم؛ اما هیچکدام از آنها قطعی نیست.
.jpg)
وقتی سکوت میکنید، همان احساس را دارید که گویی چیزی مبهم و ُگم است، آن سرنخ را در قلب خود باور کنیم. من در بسیاری مواقع این را باور کردهام. گاه رشته کار از دستم در میرفت، در این که ما بچههای مهندس بودیم که برخی عزیزان تازهواردتر هستند؛ نه، اینطور نبود که همیشه در ناز و نعمت بوده و حرف یکدیگر را بفهمیم. من و امین شاید سالها حرف یکدیگر را نمیفهمیدیم، اما همان احساسی که به هم داشتیم، نمیگذاشت این پیوند گسسته شود.
زمانی که کنگره شکل گرفت، مشکلات کم نبود. من در آن زمان پانزده شانزدهساله بودم و افرادی وارد حیطۀ زندگی ما شده بودند که جهان تاریک را ورود کرده بودند و به بازی های آن شناخت داشتند؛ چه زن و چه مردشان. هنوز نیروهای درونی ما بیدار نشده بود و بسیاری از امور را تشخیص نمیدادیم. حرفهایی میزدند که من را به جون آنی میانداختند و آنی را به جون من؛ مرا روبروی امین قرار میدادند و ما را وادار میکردند در برابر مادرمان بایستیم. دیوانهکننده بود، واقعاً.
تنها چیزی که این خانواده را پس از خواست خداوند از گسستهای مکرر حفظ کرد، دعای بچههای کنگره بود. هنگامی که به آغاز و پایان این مسیر مینگرم، میبینم که این، همان عشقی بود که نسبت به یکدیگر داشتیم؛ عشقی که در لحظههای سرنوشتساز، ما را به گفتن این جمله وادار میکرد: «اصلاً آن خواسته را نمیخواهم! اگر برای این است که بدانی دوستت دارم، پس من این جایگاه را نمیخواهم، این دانشگاه را نمیخواهم، این شغل را نمیخواهم و این ثروت را نمیخواهم»؛ و از آن میگذشتیم و چند برابرش به ما بازمیگشت.
شگفتی همسفر بودن در همین است: آن چیزی که داری، بدون اینکه من یا امین از پدر توقع داشته باشیم، آنی جان هم همینطور، نیست که فکر کنید این در وجودمان نبوده است. ما هم انسانیم؛ قدیس نیستیم، حتی قدیسها نیز مسیری را گذراندهاند تا به قدیس شدن رسیدهاند. میخواهم بگویم که حکم بر این قرار گرفته که آن دانش عشقورزی که اکنون همگی در حال کسب آن هستیم، مربوط به گذشته است. چه کسی بدش میآید از لباسهای فاخر، آن ظاهر آراسته، آن ویلاهای مجلل، یا به تعبیر امروزیتر، آن عشق و حالِ از صبح تا شام و سفرهای پیاپی و گشتوگذارهای، چه کسی است خوشش میآید مسئولیتی گردنش نباشد؟ انسانی دوست دارد مسئولیتی بر عهده نگیرد، که در باغ بازی زندگی نیست و سرانجام به مرحله افسردگی میرسد. یکی از بزرگترین معضلات میلیاردرها یا تاجران بزرگی که حتی مصرفکننده هم نیستند، همین افسردگی است.
یک جمله هم از طرف خود ما خانمها، یا از احساس خودم میگویم نه به عنوان نمایندۀ دیگران: من هیچوقت نخواستهام که پدر یا برادرم از من قدردانی کنند. خانم آنی و خانم آنیکماندار هم هیچوقت نخواستهاند. فکر میکنم به طور کلی، زنانی که خانواده را دوست دارند، منتظر این نیستند که مثلاً زمینی به نامشان کنند یا مالی به نامشان ثبت کنند که ممکن است برای برخی توهین باشد و آن را رها کنند و بروند، آنها حتی نمیخواهند شریک فتح و فتوحات آقایان باشند، تنها چیزی که دوست دارند این است که شما به آنها اعتماد کنید. من همیشه خواستهام پدر به من اعتماد کند، که کرد.
همسفر رنجی را تحمل نمیکند، مگر از قلب خویش بخشیده باشد. تمام همسفرانی که در کنگره حضور دارند، این امر را به انجام رسانیدهاند. حال زمان شفای قلبهایشان در ادامه مسیر است، اگر برای ما محقق گشت، دیگران نیز مستثنی نخواهند بود، تنها میتوانم بگویم وعده خداوند دروغ نیست. اگر ما در مسیر باشیم، زمان میبرد و بیراهه و انتخابهای سختی در پی است، اما در نهایت گشودگی قلب به وقوع خواهد پیوست، چه با درمان شخص، چه در حتی نرسیدن شخص به خط پایان، این مسیری شگفت انگیز است.
سپاسگزارم که به سخنانم گوش دادید.

تصاویر برگزاری جشن هفته همسفر


.jpg)
.jpg)



.jpg)

.jpg)
.jpg)





.jpg)

.jpg)

.jpg)







تایپ، ویراستاری و بارگذاری: خدمتگزاران سایت همسفران آقا شعبه پرستار
- تعداد بازدید از این مطلب :
2574