English Version
This Site Is Available In English

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش....

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش....
عمده برداشت من از سی دی ابراهیم ادهم؛ این است که از کجا آمدم و آمدنم بهر چیست و به کجا می‌روم، این سی دی فکر من را به این سمت و سو سوق داد. 

دوست دارم با این بیت شعر شروع کنم؛

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار.

اگر آفرینش همه از یک گوهر یا یک منبع باشد بنابراین اجتناب ناپذیر است که درد فردی، آرام و قرار از جمع بگیرد؛ حتی اگر جمع از درد فرد آگاه نباشد و یا درد را ببیند ولی چشمان خود را ببندد. 

            

زیرا تنها صعودی که مستلزم ارتقاء جمعی است همین حیات نفسانی است و زمانی این امر میسر می‌شود که انسان به مقام عشق برسد و تسلیم  شود؛ اما چه تسلیمی، تسلیم در جهت مثبت یا منفی، تسلیم در مقابل معنویات یا مادیات.

بله شما درست میگویید من هم منکر اهمیت مادیات نیستم؛ حال آنکه انسان در قالب ماده در آمد، که سیر ارتقاء و آموزش خود را طی کند.

پس چرا من باید این وسیله‌ی «مادیات» را تبدیل به یک دلبستگی شدید کنم و تا جایی پیش روم که به قهر و تاریکی فرو روم؟

گاهی وقت‌ها من انسان به گونه‌ای غرق در تعلقات دنیوی می‌شوم که حتی با شکم سیر و حساب‌های  آنچنانی از اندک حق دیگران، که گاهی حکم نان شب آن‌ها را دارد نگذرم که توبره خود را گشادتر کنم.

گاهی اوقات هم که حق دیگران را می‌دهم در واقع از خود خجالت می‌کشم و گرنه دنده من برای حق خوری پهن‌تر از این  حرف‌هاست، در واقع کورسویی از نور درون من وجود دارد که گاهی اوقات ابراز وجود می‌کند. 

انسان زمانی که به مقام‌های دنیوی دست پیدا می‌کند غالباً از یاد خداوند دور می‌شود و همین دوری سبب فرو  رفتن انسان در لجنزار می‌شود و حتی ممکن است این نسیان به عصیان تبدیل شود.

من انسان شاید سیاهی را ترجیح دهم و خوشحال هم باشم، مار زنگی از سیاهی خود شاد و مسرور است.

ولی قائله به اینجا ختم نمی‌شود و انسان خواه یا ناخواه باید از تاریکی‌ها خروج کند، زیرا باید به اصل خود برسد؛ زمانی که حرف از اصل می‌شود، پای وصل به میان می‌آید. 

حال چه کسی می‌تواند بهتر وصل شود؟ پیاده یا سواره؟ جاهل یا دانا؟

کسی که در لجنزار دست و پا میزند یا کسی که در یک رود شنا می‌کند و حتی جریان آب به او کمک می‌کند؟

راستی آموختن از روزگار بهتر است یا از معلم؟

کسی که از پادشاهی خود می‌گذرد بالاخره به هر طریقی که باشد آموخته و شاید از نگاه حسابگرانه من چیزی از دست داده باشد؛ در صورتی که خود او بهتر می‌داند که از دست داده یا به دست آورده ولی هر دستاوردی بوده یک شبه به دست نیامده.

کلمه یا جایگاه یا خلاصه یک جایی یا یک چیزی به نام عشق است که من با معنی آن بیگانه‌ام فقط آن را شنیده‌ام؛ شاید الآن پادشاه آنجا، سخت نگیرد به من جاهل یا اصلاً همان باشد.

وقتی که حس خوب کار کند و آرام باشد، چه شادی و شعف غیر قابل توصیفی به انسان دست می‌دهد.

حس دوست داشتن، حس عشق ورزیدن، حس یاری به انسان‌ها و یاری به کل هستی؛ که عبد بودن انسان با اختیار کامل را در با شکوه‌ترین حالت، به تصویر می‌کشد.

حال اگر ما بتوانیم با تزکیه، حس‌های خارج از جسم خود را تقویت نماییم و از دروازه‌های پنج حس درون جسم عبور کنیم، آنگاه می‌توانیم دریافت کنیم؛ حتی حس دریافت الهام تقوا را، حس دریافت صدای روح‌القدس را، حس دریافت نغمه‌های آسمانی را، حس رقصیدن در آسمان را، حس هم‌نشینی با ساکنین ستر و عفاف ملکوت را، حس شو شود را، حس شنیدن صدای خدا را که به موسی گفت: نعلین خود را در بیاور، اینجا سرزمین مقدس است!

آری حتی شنیدن صدای خداوند را؛ ولی افسوس و صد افسوس که صفت بعضی از ما عوض شده و حس منفی و مخرب ما نیرومند شده است و در نکبت، جهل و نادانی که خود با دستان خود، برای خود مهیا نموده‌ایم، غوطه‌ور هستیم و تمامی شرف و انسانیت خود را به خاطر مشتی سنگ و آجر، تیر آهن، زمین و موادی که هیچ بقایی ندارند، زیر پا گذشته‌ایم و این همه زیبایی و عظمت را مشاهده نمی‌کنیم و به جای آن، در کینه، نفرت، حسادت، دروغ، پیمان شکنی، مردم آزاری، منیت، خودخواهی و.... خود را سرگرم کرده‌ایم و هستی را تبدیل به جهنم و جهنم را تبدیل به خود کرده‌ایم و مانند اختاپوسی زشت و کریه، خود را در میان چنگال‌های وحشت آفرین خود قرار داده‌ایم و هر روز فشار بیشتری به خود وارد می‌کنیم تا کاملاً خرد شویم!

و آن وقت که به ستوه آمدیم، لب به شکوه می‌گشاییم و میگوییم؛ هدف از زندگی چیست؟ چرا ما را خلق کرده‌اند، ما که نخواستیم به دنیا بیاییم؟ و این سؤالی است که همیشه مطرح بوده و خواهد بود!

 

برداشتی از سی دی ابراهیم ادهم
نویسنده مسافر محمد ثوامریون
نگارنده همسفر افسانه

 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...