اولین جلسه از دوره پنجم لژیون سردار با استادی پهلوان همسفر نسرین، نگهبانی موقت همسفر زهرا و دبیری موقت همسفر نرگس با دستورجلسه «وادی هشتم (با حرکت راه نمایان میشود) و تأثیر آن روی من» روز سهشنبه ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۳۰ آغاز بهکار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
خداوند بزرگ را شاکرم که یک بار دیگر اجازه داد من در زیر این سقف و بر روی این صندلی در لژیون سردار حضور داشته باشم و در حال آموزش گرفتن باشم. همینجا میخواهم از ایجنت محترم شعبه، گروه مرزبانی و نگهبان لژیون سردار تشکر کنم که اجازه دادند در این جایگاه خدمت کنم و خدمتگزار باشم. دستورجلسه این هفته، وادی هشتم با تیتر «با حرکت راه نمایان میشود» است. میخواهم خیلی دلی صحبت کنم و همانطور که میگویند: «آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.» من به عنوان یک خانم خانهدار، در زندگی کارهایی را باید به عنوان یک مادر انجام بدهم. وقتی وارد شعبه شدهام، در کنار کارهای زندگی، کارهای شعبه را هم باید انجام بدهم و کارهای داخل لژیون را نیز به انجام برسانم. اگر خدمتی در شعبه داشته باشم، آن خدمت را هم باید انجام بدهم و خدمتگزار باشم. گاهی وقتی فکر میکنم و در ذهن خود برنامهریزی میکنم که ابتدا کارهای آشپزخانه را انجام بدهم و بعد به سراغ بقیه کارهایم بروم، در واقع فقط توانستهام تفکر کنم. یعنی وادی یک را اجرا کردهام؛ اما هنوز هیچ حرکتی انجام ندادهام و در نتیجه آن کار به اتمام نمیرسد. پس در کنار تفکر؛ باید حرکت هم وجود داشته باشد. وقتی حرکت میکنیم، کار انجام میشود و به خواستههای درونی خود میرسیم.
آقای مهندس در وادی پنجم به ما پسانداز کردن را آموزش دادند. من به عنوان یک خانم خانهدار چگونه باید پسانداز کنم؟ از کارهای اضافهای که میدانم اگر انجام نشوند، آسیبی به زندگی من وارد نمیشود، صرفنظر میکنم. لازم نیست؛ حتماً هر کاری انجام شود؛ بنابراین آن کار و هزینه را کنار میگذارم و پسانداز میکنم؛ اما این پسانداز را نباید در حالت سکون نگه دارم؛ چون در سکون هیچ زایشی نیست. پس بهتر است آن پول را به گردش دربیاورم. با خودم فکر میکنم که با این پسانداز چه کاری انجام بدهم بهتر است و به این نتیجه میرسم که دوست دارم وارد لژیون سردار شوم. شرایط ورود به لژیون سردار به شکلی است که آقای مهندس، این بزرگمرد، با چه تدبیری پیش رفتند و به ما آموزش دادند که با مبلغ شش میلیون تومان، اجازه اعلام سرداری داشته باشیم و بتوانیم یک صندلی در لژیون سردار برای خودمان داشته باشیم و در آنجا آموزش بگیریم. در گلریزان اعلام میکنیم که میخواهیم سردار شویم و بعد در یک بازه زمانی ده ماهه یا یکساله، آن مبلغ را پرداخت میکنیم. این موضوع باعث میشود از ترسی که در وجود ما است عبور کنیم و حال خوشی را در لژیون سردار تجربه کنیم و با سرداری، پهلوان خودمان شویم. پهلوان؛ حتماً نباید مبالغ زیادی پرداخت کند. آقای مهندس گفتند: «کسانی که با تانکر برای من آب میآورند، تعدادشان خیلی کم است؛ اما کسانی که با سطل آب میآورند برای ما ارزشمندتر هستند.»
پس پهلوان خودمان میشویم و از ترس خودمان عبور میکنیم. اینجا همسفر عزیز، شما توانستید از این مرحله عبور کنید و جلو بیایید. حال با خودتان میگویید: «خوب، من حالا این کار را انجام میدهم؛ به مسافرم چه جوابی بدهم؟»؛ شاید مخالفت کند یا اجازه ندهد من سردار بشوم؛ اما همان قطره آبی که توانسته به دل سنگ نفوذ کند و آن سنگ را بشکافد، مطمئناً کلام مناسب در زمان مناسب نیز میتواند دل مسافر را آرام کند و اجازه بدهد که با بیان شیوا و مناسب همسفر، دل مسافر آرام بگیرد و همراهی کند. در سیدی «توازن»، آقای مهندس فرمودند: «تقدیرمان را خودمان رقم میزنیم. چقدر خوب میشود که تقدیرمان با بخشش و انفاق پیش برود.» بخشش و انفاق در چه چیزی است؟ شما آن پول را انفاق میکنید، حال خوش میدهید و باعث میشوید یک صندلی برای شعبه خریداری شود، یک آجر از بنای یک شعبه گذاشته شود و افراد دیگری نیز با علم و آگاهی کنگره آشنا شوند. حال خوش را برای خودتان نگه ندارید. اجازه بدهید آن حال خوش پخش شود و به دیگران هم برسد. وقتی آن حال خوش بین دیگران پخش میشود، انرژی آن چند برابر به خود شما برمیگردد. آقای مهندس میفرمایند: «چقدر خوب است کسانی که میبخشند و دنبال پس گرفتن آن نیستند.» میخواهم اینجا برای شما از پهلوانی خودم بگویم. همسفر، تو باید ابتدا شرایط خودت را بسنجی. شرایط زندگی من با شرایط زندگی شما شاید متفاوت باشد؛ بنابراین شما ابتدا زندگی خودتان را در اولویت قرار بدهید.
من با مسافرم همزمان وارد کنگره نشدیم. ایشان با شرایطی که خودشان مدنظرشان بود، اجازه نمیدادند که من همراه ایشان باشم. یک هفته به رهایی مسافرم مانده بود و من؛ چون خواستهام قوی بود و دوست داشتم در این مسیر حضور داشته باشم، وارد کنگره شدم. من اطلاع نداشتم اینجا چه خبر است و چه کاری انجام میدهند، فقط میدانستم خانمها دور هم جمع میشوند. همه در یک شعبه حضور داشتند و شعبه ما به شکلی بود که جلسات مسافران و همسفران در یک روز و به صورت همزمان برگزار میشد. من دوست داشتم در این مسیر باشم. یک هفته مانده به رهایی مسافرم، وارد کنگره شدم و رهایی ایشان با سفر اول من رقم خورد. دو ماه که از سفر من گذشت، دیدهبان محترم، آقای سنچولی، قسمتی از زمین را در اختیار کنگره ۶۰ قرار دادند و آقای مهندس نیز آن را تأیید کرده بودند. قرار بود این ساختمان به دست اعضای کنگره شروع به ساخت شود. برای جمعآوری مصالح، گلریزان راه افتاده بود. من آن روز در ردیف سوم نشسته بودم و هرکسی آنجا چیزی را اعلام میکرد. یکی میگفت: «من یک ماشین سیمان میدهم.» دیگری میگفت: «من شش تومان پول میدهم.» هرکسی در حد توان خود چیزی را تقبل میکرد. من با شناختی که از زندگی خودم داشتم و میدانستم اگر این کار را انجام بدهم، اتفاق خاصی نمیافتد، زندگی من دچار آسیب نمیشود و ناهنجاری پشت آن موضوع وجود ندارد، دستم را بالا بردم، خودم را معرفی کردم و گفتم: «من یک النگو از دست خودم را برای ساخت آن بنا میدهم.» بعد نگهبان لژیون سردار آمدند و به من گفتند: «شما دو ماه است که سفر میکنید، شاید این کار را از روی احساسات انجام میدهید.» لبخند زدم و به ایشان گفتم: «تصمیم من از روی احساسات نیست؛ چون من در این دو ماه حال خوش را دریافت کردهام.» من قبلاً شب میخوابیدم و روز که بیدار میشدم، با خودم میگفتم: «خدایا، میشود مسافر من ترک کند؟ خدایا، میشود این خوب و خوشخلق شود؟ خدایا، میشود جایی که میخواهیم برویم، سر موقع حاضر بشود؟»
من هیچ مکانی را غیر از کنگره۶۰ پیدا نمیکردم. آن زمان مسافر من ده ماه سفر کرده بود و دو ماه بود که رها شده بود و من هم به حال خوش رسیده بودم. واقعاً دوست داشتم این کار را انجام بدهم. از من آن النگو را قبول نکردند. یادم هست آن شب به خانه رفتم و با قیچی آشپزخانه یکی از النگوهایم را قیچی کردم و کنار گذاشتم. مسافرم با خنده گفت: «تو چرا اینقدر با احساسات پیش میروی؟» گفتم: «این احساسات نیست» و برای او توضیح دادم. آن النگو کنار گذاشته شد. شش ماه از سفر من گذشت. دوباره پیش نگهبان رفتم و گفتم: «من این النگو را آوردهام. الان از روی احساسات نیست، خواهش میکنم این را از من قبول کنید.» بعد ایشان به من گفتند: «باید مراحل طی شود و ببینیم اجازه داده میشود یا نه.» آقای مهندس فرموده بودند که این اجازه به این شکل داده نمیشود؛ اما اگر تمایل دارند، اجازه ورودشان به لژیون سردار داده شود. من با افتخار آنجا النگو را تقدیم کردم و دنور شدم و این مسیر ادامه پیدا کرد. پس از آن، چهل سیدی را که بردم، باز هم شرایط زندگی خودم را سنجیدم. مبلغ پولی را که کنار گذاشته بودم و مسافرم هم در جریان آن پول بود، در اختیار داشتم. از راهنمای خودم درخواست کردم و گفتم: «اجازه میدهید من پهلوان بشوم؟» گفتند: «پهلوان؟! عجله نکنید و آرام باشید. آمدهایم چهل سیدی شما را امضا کنیم، از آقای مهندس گل رهایی را بگیریم و به مشهد برویم؛ پس عجله نکنید.» گفتم: «دوست دارم الان در کنار شما آن حس را دریافت کنم؛ چون تمام آموزشهایی که به من دادهاید، پر از عشق بوده است. این حال خوشی که من در این ده ماه دریافت کردهام، هیچجا نمیتوانستم دریافت کنم.» مادری که من را به دنیا آورده است و خواهری که با او دوقلو هستم و در یک شکم بزرگ شده و رشد کردهایم، این حس و حال را به من نداده بودند. من در کنار راهنمای خودم این حس را به دست آوردهام. خواهش میکنم اجازه بدهید من از آقای مهندس اجازه بگیرم. به ایشان گفتم: «آمدهام اجازه پهلوانی را از شما بگیرم.» گفتند: «واریزی داری؟ واریزی و تمام کارها و شرایطی که برای پهلوانی لازم بود، انجام شد و بدون مخالفت، امضا و مهر و شرایط پهلوانی را گرفتم.
برای من، ورود به لژیون سردار به این شکل رقم خورد. شما باید خودتان بخواهید و اگر خواسته درونی داشته باشید، حرکت میکنید و در مسیر به آن خواسته میرسید. وادی هشتم برای من فقط یک جمله نیست، من آن را در زندگی خودم تجربه کردهام. ابتدا خواستهای در درونم شکل گرفت، بعد تفکر کردم، شرایط خودم را سنجیدم و حرکت کردم. در مسیر، راه برایم نمایان شد. در گلریزان امسال، هرکدام از ما میتوانیم در حد توان خود پهلوان خودمان باشیم، حال خوب و انرژی را به خود بدهیم و اجازه بدهیم این انرژی به افرادی برسد که پشت این در، به این مکان، به این صندلی و به آموزشهای کنگره نیاز دارند. امیدوارم بتوانیم با حرکت، بخشش و خدمت، راه را برای خود و دیگران نمایان کنیم.
تقدیر از نگهبان دوره قبل

تقدیر از دبیر دوره قبل

تقدیر از خزانهدار دوره قبل




عکاس: همسفر مهناز رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دوم)
ویرایش: همسفر حمیده رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر آرزو رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بیرجند
- تعداد بازدید از این مطلب :
250