اولین روزی که به شعبه برای مشاوره رفته بودم خانمی هم آمده بود که راهنمای تازهواردین ایشان را میشناختند و با تعجب از ایشان پرسیدند: برگشتید؟! آن خانم هم گفت: بله، در این دو سالی که از اینجا رفتهام، خیلی جاها رفته و خیلی کارها کردم؛ ولی دیدم هیچ کجا مثل کنگره حال من را خوب نمیکند و دوباره همان جا برگشتم. صحبتهای این خانم پیامی برای من داشت که به کنگره ایمان داشته باشم، بعد از سه جلسه وارد لژیون هفتم شدم از همان اول گوش به فرمان راهنمایم بودم و سرخود هیچ وقت راه نمیرفتم، خلاصه هفت وادی را پشت سر گذاشتم و رسیدم به وادی هشتم که عنوانش بود «با حرکت، راه نمایان میشود.» فهمیدم در سکون هیچ چیز بهوجود نمیآید و همه چیز در حرکت شکل میگیرد، رشد و تکامل انسان در حرکت است.
در ادامه وادی هشتم، پیمان وادی هشتم بود که برای من خیلی جالب بود خیلی به آن فکر میکردم؛ ولی از انجام آن میترسیدم؛ ترس من به خاطر این بود که پیمان ببندم و نتوانم روی پیمانم باشم و خدای ناکرده پیمانم نقض بشود. در پیمان باید از ضد ارزشیها فاصله بگیرم و دیگر تکرار نکنم و از خداوند بخواهم که مرا مورد هدایت خود قرار بدهد؛ ولی اگر یک موقعی ناخواسته یکی از ضد ارزشیها مثل غیبت و قضاوت اینها را انجام بدهم، چه میشود؟ و همین فکر مرا از انجام پیمان منصرف میکرد؛ اما به دلیل گرفتن خدمت حتماً باید میرفتم و پیمان میبستم، چارهای نداشتم با راهنمایم در میان گذاشتم و سؤال کردم که من مشکلم این است و ترس دارم که نکند بر پیمانم استوار نباشم و میترسم پیمان ببندم.
همسفر راضیه خیلی قشنگ برای من توضیح دادند که انسان ممکن الخطاست، امکان دارد که برای هر انسانی پیش بیاید با پیمان بستن تو بیشتر تلاش میکنی، بیشتر سعی میکنی که آن اشتباهات را انجام ندهی و اینکه بستن پیمان خیلی قشنگ است، کمکت میکند. بعد از این حرف دلم آرام گرفت و تصمیم گرفتم پیمان را انجام بدهم، یک روز بسیار زیبا دوش گرفتم، لباس سفید پوشیدم و وسایل مورد نیازم برداشتم و با توکل بخدا به طبیعت رفتم، سر ساعت ۱۲ آنجا بودم و طبق گفتههای آقای مهندس در وادی هشتم «پیمان» ساعت ۱۲ شروع کردم به مرحله اول و نوشتن اشتباهات بعد از آن با صدای بلند سه مرتبه آن را خواندم از خداوند خواستم که مرا مورد هدایت و بخشش قرار دهد و از آن تاریخ به بعد مرتکب کارهای ضد ارزشی نشوم و خطاهای خود را با خدمت به انسانهای دردمند جبران کنم، وقتی این مرحله به اتمام رسید حس سبکی و آرامش سراسر وجود مرا گرفت، احساس کردم در آغوش خداوند هستم و او مرا بخشیده است.
مرحله دوم هم که انجام دادم خواستهها و دعاهایم را نوشتم و آن را سه مرتبه خواندم و بعد آنها را به قطعات ریز تبدیل کردم و به آرامی به امانت به دست باد دادم در آنجا هم امیدی در دل من روشن شد و حس قشنگی به من داد، خوشحال بودم که چند ساعتی را به دور از هیولای زندگی و مشکلات توانستم با خدای خودم خلوت کنم و چقدر زیبا بود، آنجا صحرا، باد و کوه شاهد و گواه بر پیمان من بودند. بعد از پایان مراسم احساس شعف و خوشحالی زیادی میکردم از اینکه توانستم بر ترسم غلبه کنم و توانستم با قدرت مطلق پیمانی ببندم و پایبند باشم آن احساس را هیچ وقت فراموش نمیکنم و مطمئن هستم که قدرت مطلق حتماً به یاری انسان میآید.
نویسنده: راهنما همسفر سهیلا (لژیون هشتم)
رابط خبری: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر سهیلا (لژیون هشتم)
ویرایش: همسفر آسیه رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون هفتم) دبیر سایت
ارسال: همسفر رخساره نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تختجمشید شیراز
- تعداد بازدید از این مطلب :
227