قبل از کنگره بیشتر از آنکه برای زندگیام کاری کنم، منتظر بودم مشکلات خودشان حل شوند، ناراحتیها خودشان تمام شوند و روزی از راه برسد که بدون آنکه قدمی بردارم، حال دلم خوب شود. اگر مشکلی برایم پیش میآمد، بهجای اینکه دنبال راهحل باشم، در غم و ناراحتی فرو میرفتم و با خودم میگفتم: شاید خودش درست شود یا زمان همهچیز را حل کند؛ اما زمان میگذشت و چیزی تغییر نمیکرد. من همان آدم خسته و ناراحت بودم؛ پر از فکرهای درهم، پر از ترس، پر از دلگیری و پر از سؤالهایی که جوابشان را نمیدانستم. وقتی حالم بد میشد، به جای اینکه بنشینم و ببینم ریشه این حال بد کجاست و برایش کاری کنم، فقط دنبال راهی بودم که چند ساعتی از آن حس فاصله بگیرم. گاهی به قلیان پناه میبردم، خودم را با چیزهای مختلف سرگرم میکردم و سعی میکردم آن ناراحتی را برای مدتی فراموش کنم؛ غافل از اینکه با فرار، آن حس از بین نمیرود.
من فقط درد را عقب میانداختم، نه اینکه درمانش کنم. گاهی به جای اینکه حرکت کنم، فقط شکایت میکردم؛ به جای اینکه چیزی را تغییر دهم، منتظر تغییر شرایط بودم و بهجای اینکه با مشکلاتم روبهرو شوم، سعی میکردم حواسم را از آنها پرت کنم. نمیدانستم بزرگترین چیزی که سر راه من قرار گرفته، خود «سکون» من است تا اینکه وارد کنگره ۶۰ شدم؛ شاید آن روز نمیدانستم قرار است چه اتفاقی برایم بیفتد. شاید فکر میکردم فقط قرار است چیزهایی یاد بگیرم و چند جلسه در کنار آدمهای دیگر بنشینم؛ اما کمکم فهمیدم کنگره قرار نیست زندگی من را به جای خودم تغییر دهد؛ بلکه قرار است راهِ تغییر کردن را به من نشان بدهد. آنجا با جملهای روبهرو شدم که انگار تمام گذشته من را زیر سؤال برد: «با حرکت، راه نمایان میشود.»
من همیشه اشتباه میکردم؛ منتظر بودم اول راه را ببینم، مطمئن شوم و بعد حرکت کنم، اما فهمیدم گاهی اینطور نیست؛ گاهی باید قدم برداری، حتی وقتی هنوز انتهای مسیر را نمیبینی. باید حرکت کنی تا راه خودش را نشان دهد. آموزشها کمکم به من یاد دادند که در سکون، هیچ چیزی ساخته نمیشود. اگر میخواهم حال من تغییر کند، باید خودم تغییر کنم؛ اگر میخواهم زندگیام شکل دیگری پیدا کند، باید از خودم شروع کنم. یکی از اولین تغییراتی که در خودم دیدم، همین بود که دیگر نمیخواستم برای فرار از حال بدم به قلیان پناه ببرم. کمکم فهمیدم آرامش واقعی با پرت کردن حواس و فرار از ناراحتی به دست نمیآید؛ باید ریشه ناراحتی را پیدا کنم، آموزش ببینم و خودم را تغییر دهم.
قلیان را کنار گذاشتم، اما چیزی که بیشتر از کنار گذاشتنش برایم ارزش داشت، این آگاهی بود که چرا دیگر به آن احتیاج ندارم. دیگر نمیخواستم هر وقت دلم گرفت، راهی برای فرار پیدا کنم. میخواستم بایستم، نگاه کنم، بفهمم و حرکت کنم. در این مسیر، چیزهایی را در خودم دیدم که پیش از این نمیدیدم. فهمیدم بسیاری از دردهایی که سالها با خودم حمل میکردم، با فرار کردن از آنها از بین نمیروند؛ بلکه باید با آموزش و آگاهی به سراغشان بروم و یاد بگیرم، تجربه کنم، زمین بخورم، دوباره بلند شوم و ادامه بدهم.
کنگره به من یاد داد که تغییر، یک اتفاق ناگهانی نیست، بلکه یک «سفر» است؛ سفری که هر قدمش چیزی به من اضافه میکند. من از جایی شروع کردم که پر از تاریکی بود؛ اما هرچه بیشتر حرکت کردم، چیزهای بیشتری برای دیدن پیدا کردم. حسم، نگاهم، قلبم تغییر کرد و کمکم فهمیدم خوشبختی فقط در این نیست که مشکلات نداشته باشم، بلکه در این است که یاد بگیرم چگونه با آنها روبهرو شوم.
امروز وقتی به گذشتهام نگاه میکنم، دلم برای آن آدمی که همیشه منتظر بود میسوزد؛ برای کسی که فکر میکرد شاید یک روز کسی از راه برسد و حال او را خوب کند. دلم برای تمام روزهایی که میتوانستم قدمی بردارم و برنداشتم میسوزد، اما در کنار این غم، یک حس عمیق شکرگزاری هم دارم؛ چون اگر آن روزها را تجربه نمیکردم، شاید امروز قدر این مسیر را نمیدانستم، قدر آموزش را نمیدانستم و نمیفهمیدم که انسان وقتی حرکت میکند، حتی از دل سختترین تاریکیها هم میتواند راهی به سوی روشنایی پیدا کند.
امروز اگر مشکلی سر راهم قرار بگیرد، نمیخواهم فقط گوشهای بنشینم و منتظر بمانم تا خودش حل شود. نمیخواهم برای فرار از ناراحتی به چیزی پناه ببرم. یاد گرفتهام که باید حرکت کنم، باید آموزش ببینم، باید قدم بردارم و مسئولیت مسیرم را بپذیرم، شاید هنوز گاهی بترسم، خسته شوم یا حتی زمین بخورم؛ اما دیگر مثل گذشته، از ایستادن راضی نیستم؛ چون حالا میدانم: با حرکت، راه نمایان میشود. کنگره برای من فقط یک مکان یا چند جلسه نبود؛ نقطهای بود که مسیر زندگیام را تغییر داد. جایی که فهمیدم قرار نیست کسی بیاید و زندگیام را نجات دهد؛ خودم باید حرکت کنم و در این حرکت، کمکم راه را پیدا کنم.
من هنوز در ابتدای این سفرم؛ اما دیگر آن آدم گذشته نیستم، آن آدمی که فقط غصه میخورد و منتظر بود، امروز یاد گرفته قدم بردارد. آن آدمی که برای فرار از حال بدش به قلیان پناه میبرد، امروز یاد گرفته با حال بدش روبهرو شود.آن آدمی که منتظر بود زندگی تغییر کند، امروز فهمیده که اول باید خودش حرکت کند و شاید زیباترین چیزی که از این سفر نصیبم شده؛ اینکه فهمیدم گاهی خداوند تمام مسیر را یکجا به ما نشان نمیدهد؛ بلکه فقط به اندازه قدم بعدی، نور میدهد؛ پس حرکت میکنم، حتی اگر ندانم پشت پیچ بعدی چه چیزی منتظر من است؛ چون امروز ایمان دارم که اگر درست حرکت کنم، راه خودش را به من نشان خواهد داد.
رابط خبری: راهنما مسافر مریم (لژیون ویلیام وایت)
نویسنده: مسافر پروین رهجوی راهنما مسافر مریم (لژیون ویلیام وایت)
عکاس: همسفر بتول رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون یازدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر ریحانه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول) دبیر سایت
همسفران نمایندگی خلیجفارس بوشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
62