در این شهرِ خموش
با صدایِ نای و نوش
تن همه زار و غمین
مینالد با آوازِ حزین
کجاست مرا فریادرسی؟
جانِ خسته را دادرسی؟
وقت آن است خویش را یابی
راهِ روشنِ خویش را بیابی
دل به دریایِ دانایی سپاری
از غمِ دیروز، خود را برهانی
تن برگیری و اندیشه کنی
شهرِ وجودت را بیشه کنی
بذرِ عشق و امید در آن کاری
تا به فرمان جان گویی آری
پر بگیری و پرواز کنی
جهانت را پر از آواز کنی
برکَنی پردههای سیاهی را
بسوزانی غم و تباهی را
از خودت تا خویشتن راهی بساز
در دلِ شب، شعلهای روشن فراز
تا بدانی گرچه راهت سخت بود
آخرِ این شب، طلوعِ بخت بود
نویسنده:همسفرساره رهجوی همسفرزهره لژیون یکم،نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کارون
- تعداد بازدید از این مطلب :
73