اگر بخواهم در مورد هفته سایت دلنوشته بنویسم؛ شاید برایم سخت باشد؛ ولی بیشتر که فکر میکنم میبینم خدمت در سایت چهقدر برای من خیر و برکت و آموزش داشته است که این دستور جلسه باعث شد من به این مدت خدمتم و کمکهایی که به من کرده فکر کنم و معجزات آن را در زندگی اجتماعی و شخصی خودم ببینم. با آنکه خیلی پرتلاش و امیدوار به آیندهای روشن در زندگی خویش بودم و به هدفهای بزرگی فکر میکردم؛ اما با وارد شدن به زندگی مشترک و رو به رو شدن با پدیده اعتیاد افول را در جسم و اندیشه خودم میدیدم. اوایل خیلی مقاومت کردم که چنین شرایطی بر زندگی من حاکم نشود؛ ولی انگار زور مواد مخدر از قدرت من بیشتر بود و توانست من را به زانو در آورد و آن را به عنوان بخشی از زندگی پذیرفتم. کمکم دیدم که انگیزههایی را که داشتم دارم از دست میدهم و از تمام خواستههایم دست میکشم تا جایی که وارد فاز افسردگی شدید شدم و از زمین و زمان وحشت داشتم، نه برای خودم بلکه زندگی را برای همه پوچ میدیدم و با خودم میگفتم این بیچارهها هنوز پوچی زندگی را درک نکردهاند؛ اما روزی آنها هم حتماً به این نتیجه خواهند رسید، به این شدت پوچگرا شده بودم و منی که به جای حرفزدن، بیشتر حرفهایم را مینوشتم دیگر قلم و کاغذ را از زندگی خود حذف کردم و فقط یک روزمرگی سخت و طاقت فرسا را پشت سر میگذاشتم.
هنوز دلیل قرار گرفتنم در مسیر کنگره را نمیدانم چیست؛ اما هر چه بود فرشتهای نجات برای من شد تا دوباره بتوانم خودم را احیاء کنم و با هر چیزی که امید و انگیزه را از من گرفت به مبارزه برخیزم و این از آموزشهای کنگره و مخصوصاً خدمت سایت در جسم و روان من آغاز شد. اوایل که به من میگفتند مطلب برای سایت بفرستید من خیلی راحت روی یک برگه سفید مینوشتم و عکس میگرفتم و ارسال میکردم، کلی هم احساس غرور داشتم که من هم برای سایت مطلب ارسال کردم و وقتی خانم نجمه به من گفتند که باید تایپ کنید و بفرستید خیلی برایم سخت بود و با خودم میگفتم این دیگر چه کاری است که از من میخواهند و به زور این کار را ساعتها طول میکشید تا انجام میدادم؛ اصلاً پیداکردن کلمات کلی برایم زمانبر بود؛ چون من به هیچعنوان به کسی پیام نمیدادم که ناشی از همان افسردگی بود که دوست نداشتم با کسی ارتباط بر قرار کنم، گویی با همه افرادی که در زندگیم بودند قهر بودم.اما به لطف خدمت سایت منی که روزی از سمت خانم نجمه عزیز خدمت تایپیست لژیون سردار را پذیرفتم و اولین مطلبی که قرار بود تایپ کنم شاید ۸ ساعت زمان گذاشتم تا توانستم آن را تایپ کنم، تا جایی که فضای خانه را رها کردم و به بیرون و جایی آرام رفتم و این کار را انجام دادم؛ اما با تمام وجودم میگویم که هرگز خسته نشدم و هر زمانی را که خانم نجمه از من میخواستند مطلب را برایشان ارسال میکردم و کمکم دست من در تایپ کردن تند شد و به خدمت نگهبانی سایت رسیدم که آن را هم با استرس زیاد پذیرفتم و سختی زیادی کشیدم؛ اما زمانی که توانستم اولین مطلب را بارگزاری کنم با خودم میگفتم؛ پس من هنوز توانایی یادگیری را دارم و آقای مهندس که همیشه میگویند؛ حتی اگر قرار است یک روز دیگر زنده باشید آن یک روز را به یادگیری بپردازید بیدلیل نبوده و همین باعث شد من دوباره به این فکر کنم که ادامه تحصیل بدهم و خیلی قشنگ با تکتک سلولهایم معنی تأثیر آموزش در هر بُعدی از زندگی را درک کردم و الآن هم به امید خدا دنبال ادامه تحصیلم هستم و اصلاً با خودم نمیگویم برای چی؟ و با عشق و ایمانی که به آقای مهندس دارم میدانم که هیچ حرفی را بیهوده نمیگویند؛ چون خودشان در مسیر زندگی تجربههای فراوانی را داشتند و همان تجربهها چراغ راهی برای من شده که هیچوقت برای زندگی دیر نیست. امیدوارم در تلاطمهای زندگی و موجهایی که در مسیر من قرار میگیرند هرگز تسلیم نشوم و به گفته آقای مهندس موجسواری را یاد بگیرم و بدانم که مشکلات هرگز در زندگی تمام نمیشوند و این من هستم که باید قدرت پذیرش همهچیز را داشته باشم.
عکاس: همسفر سارا رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
ویرایش: همسفر محدثه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
نویسنده و ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گنجعلیخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
204