سلام دوستان، امین هستم یک مسافر
از روز اولی که با تشویق و راهنمایی یکی از دوستانم وارد ساختمان کنگره شدم، با خودم گفتم: «این چه کاری است؟ امکان ندارد من بتوانم بیایم و ادامه بدهم.»
ولی انگار چیزی یا حسی، دقیقاً نمیدانم چگونه توصیفش کنم، من را به این مکان وصل میکرد.
به هر صورت، جلسه عمومی تمام شد و شخصی کنار من آمد و با آرامشی خاص با من صحبت کرد. وقتی جلسه تمام شد، در مسیر برگشت تمام فکرم این بود که چه کار کنم و چه کار نکنم. خلاصه به خانه رسیدم و ناخودآگاه وارد سایت کنگره شدم. دیدم چه تعداد انسان به رهایی رسیدهاند و بدون هیچ چشمداشتی در حال خدمت هستند. همان موقع با خودم گفتم: «یک مدتی میآیم، اگر نخواستم، دیگر نمیآیم.»
جلسه دوم و سوم را هم شرکت کردم. اینجا بود که رمز حقیقت را در خودم احساس کردم؛ وقتی وارد این ساختمان میشوم، حالم خوب میشود.
در پایان جلسه سوم، راهنمای تازهواردین با همان لحن بسیار محترمانه گفت: «از بین این عزیزانی که شال نارنجی دارند، یکی را انتخاب کن.» من هم راهنمای خودم را انتخاب کردم.
راهنمای من چنان در قلبم جا دارد که انگار هزاران هزار سال است او را میشناسم.
من در این مدتی که با کنگره ۶۰ آشنا شدهام، راز حقیقت را در راهنما کشف کردهام. راه را یافتهام و امیدوارم بتوانم برداشت درستی از این راه داشته باشم.
ممنونم از دستاندرکاران سایت که جرقهای در من به وجود آوردند تا ببینم و تصمیم درست را بگیرم.
از جناب مهندس و خانواده محترمشان تشکر و قدردانی میکنم و همچنین از راهنمای خودم، مسافر علی، سپاسگزارم.
نگارش: مسافر امین (لژیون پنجم)
ارسال: مسافر احسان
- تعداد بازدید از این مطلب :
136