English Version
This Site Is Available In English

زنی که در میان تاریکی، خورشید زندگی خود را تاباند

زنی که در میان تاریکی، خورشید زندگی خود را تاباند

گاهی یک زن، خیلی زودتر از آن‌که پیر شود، خسته می‌شود. من زنی هستم که سال‌های زیادی از زندگی‌ام را در حصار ترس گذراندم؛ ترس از فردا، نگرانی برای فرزند، دلهره‌ آمدن و رفتن‌های همسرم و هزار حرف ناگفته‌ای که شب‌ها در سکوت، بالش زیر سرم را خیس می‌کرد. 20 سال، زندگی من با اعتیاد همسرم گره خورده بود. در آن روزها فقط همسرم نبود که آرام‌آرام از دست می‌رفت؛ من هم داشتم خودم را گم می‌کردم. گاهی آن‌قدر فرسوده بودم که حتی توان گریه کردن نداشتم؛ لبخند می‌زدم، زندگی را به هر سو می‌چرخاندم و وانمود می‌کردم قوی هستم؛ اما پشت آن ظاهر، زنی بود که فقط آرزو داشت یک روز با خیالی آسوده چشم‌هایش را ببندد و از فردا نترسد.

سال‌ها گذشت و من بارها به بن‌بست امید رسیدم. با خود می‌گفتم شاید سهم من از زندگی، همین تحمل کردن، نگران بودن و دوباره از نو جمع کردن تکه‌های درهم‌ شکسته زندگی باشد تا روزی که کنگره۶۰ وارد زندگی‌مان شد. ابتدا گمان می‌کردم قرار است فقط همسرم نجات پیدا کند؛ اما نمی‌دانستم در این مسیر، قرار است خود من هم بازیافته شوم. در کنگره آموختم که خانواده‌ یک مصرف‌کننده، تنها تماشاگر اعتیاد نیست؛ ما هم زخمی شده‌ایم و برای التیام این زخم‌ها، چیزی فراتر از نگرانی و دلسوزی نیاز است. با شروع آموزش، جهان‌بینی من، آرام‌آرام پنجره‌ای تازه رو به زندگی‌ام گشود.

نگاه من به همسرم تغییر کرد، نگاه من به خودم تغییر کرد و حتی معنای اتفاقاتی که سال‌ها تنها رنج بودند، دگرگون شد. یاد گرفتم به جای آن‌که تمام توانم را صرف جنگیدن با تاریکی کنم، راه شناختن و عبور کردن از آن را بیابم ‌و عجیب بود. زنی که سال‌ها احساس ناتوانی می‌کرد، کم‌کم روی پای خودش ایستاد نه این‌که دیگر مشکلی وجود نداشته باشد نه؛ بلکه من دیگر آن انسان روزهای گذشته نبودم. آموزش مرا از زنی که فقط می‌خواست دوام بیاورد، به زنی تبدیل کرد که می‌توانست انتخاب کند، بفهمد، صبر کند و دوباره زندگی‌اش بسازد. در کنار تغییر من، همسرم نیز قدم‌به‌قدم مسیر درمان را طی کرد و به رهایی رسید.

آن روز تنها یک انسان از اعتیاد رها نشد؛ یک خانواده دوباره فرصت نفس کشیدن پیدا کرد. حالا نزدیک به 6 سال است که ما طعم این زندگی تازه را می‌چشیم. امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، دلم برای آن زن می‌سوزد؛ برای زنی که سال‌ها می‌پنداشت هیچ راهی برایش نمانده است. دلم می‌خواهد دستش را بگیرم و بگویم؛ تو قرار نیست همیشه همین‌طور بمانی؛ اما امروز دیگر آن زن، من نیستم. من از دل همان روزهای سخت بیرون آمده‌ام؛ با زخم‌هایی که فراموششان نمی‌کنم؛ اما با قدرتی که از آموزش و آگاهی به دست آورده‌ام. کنگره۶۰ برای من فقط مکانی برای درمان همسرم نبود؛ جایی بود که فهمیدم می‌توان دوباره خودت را پیدا کرد.

فهمیدم رهایی، تنها رها شدن از مواد نیست؛ گاهی رهایی، رها شدن از ترس، ناآگاهی، ناامیدی و آن تصویری است که سال‌ها از ناتوانی خودت ساخته‌ای، امروز دیگر از آینده نمی‌ترسم. آرامش برای من دیگر یک آرزوی دور نیست؛ بلکه بخشی از زندگی من است و شاید بزرگ‌ترین هدیه‌ این مسیر، همین باشد که انسان، پس از سال‌ها رنج، دوباره به خودش ایمان بیاورد. من از تاریکی آمده‌ام؛ اما امروز تاریکی تمام داستان من نیست. یاد گرفته‌ام که حتی اگر سال‌ها در شب زندگی کرده باشی، باز هم می‌توانی صبح را ببینی و من امروز، صبح زندگی‌ام را می‌بینم. هنوز می‌شود از تاریکی بیرون آمد؛ هنوز می‌شود دوباره زندگی کرد.

نویسنده: ایجنت همسفر مریم
ویرایش و ارسال: همسفر رباب رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صائب تبریزی

ویژه ها

دیدگاه شما





5 دیدگاه

  • همسفر فریده

    عالی بود، خداقوت در پناه امن الهی باشید

  • مسافر حسین لژیون چهارم بیهقی سبزوار

    بسیار عالی

  • خندان

    خانم مریم عزیز! گویی زندگی مرا، افکار مرا و حس‌های مرا دیدید و نوشتید. 🥺 چقدرررر از خواندن مطلبتان لذت بردم. سپاسگزارم از شما بابت این روزی زیبا و‌ پرارزشی که بهم هدیه دادید. 🩷🙏🏻 صد آفرین یزدان بر شما و همه همسفرانی که ماندند و‌ جنگیدند تا خودشان و خانواده‌شان را از اهریمن پس بگیرند👏🏻👏🏻👏🏻 امیدوارم رهایی‌تان بی‌تاریخ و آرامش ساکن همیشگی قلبتان باشد. خانم رباب عزیز! هفته زیبای سایت بر شما و خدمتگزاران سایت صائب تبریزی مبارک و فرخنده باد.🌺🌺🌺

  • معصومه همسفر پرویز از لژیون چهارم

    خدا قوت خدمت ایجنت محترم خانم مریم از صمیم قلبم بهترینها را براتون آرزو میکنم

  • معصومه فرمانی

    خدا قوت خدمت ایجنت محترم از دلنوشته زیبا و دلنشین‌تون لذت بردم🌺