English Version
This Site Is Available In English

نامه‌ای سرنوشت‌ساز

نامه‌ای سرنوشت‌ساز

خداوند مهربان را شاکر و سپاسگزارم که من را در مسیری قرار داد که انتهای آن حال خوش و آرامش است. من تا قبل از ورود به کنگره۶۰ پر از احساس کینه، نفرت، خشم و حس قربانی شدن بودم و روزبه‌روز این احساسات در وجودم بیشتر می‌شد. امروز می‌خواهم از خاطره‌ای بگویم که برای اولین بار نور و حمایت الهی را با شدتی بیشتر از قبل در زندگی‌ام احساس کردم. قبل از ورود مسافرم به کنگره، روزهای بسیار سختی را پشت سر می‌گذاشتیم؛ روزهایی که به دلیل اعتیاد پدرم، نبود او را در کنارمان احساس می‌کردیم و مادرم با سرگرم کردن خودش به انواع و اقسام کارهای هنری سعی می‌کرد بار سنگین مسئولیت‌هایی را که بر دوش داشت سبک‌تر کند. مثل این‌که هر کدام از ما فقط برای ادامه زندگی به ریسمانی چنگ زده بودیم.

به مرور هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، بیشتر و بیشتر احساسات خودم را نادیده می‌گرفتم؛ برای محافظت از احساسات آسیب‌ دیده‌ام، دیواری بلند و محکم به دور خودم کشیده بودم. یک روز مادرم بیرون از خانه چند ساعتی کار داشت و من هم همراهش شدم؛ وقتی به خانه برگشتیم، بوی شدید تریاک به مشامم رسید. تمام حس‌های خشم، کینه و نفرتی که سال‌ها سرکوب کرده بودم، یک باره به سراغم آمد. تصمیم گرفتم به مادرم بگویم که می‌دانم پدرم مواد مصرف می‌کند، با بغض شدید و چشمانی اشک‌آلود، نامه‌ای برای مادرم نوشتم؛ چون اگر از نزدیک این موضوع را مطرح می‌کردم، گریه اجازه صحبت‌کردن به من نمی‌داد، نامه را روی میز داخل اتاقش گذاشتم و سریع به اتاق خودم برگشتم، در را قفل کردم تا با مادرم روبه‌رو نشوم و مجبور نباشم چیزی بگویم، آن لحظه تمام احساسات سال‌های گذشته در وجودم جمع شده بود و نمی‌دانستم قرار است این نامه، مسیر زندگی من و مادرم را تغییر دهد.

مادرم به محض خواندن نامه، سریع به سراغم آمد؛ اما با در قفل‌ شده روبه‌رو شد با صدایی لرزان که بغض و ناباوری در آن موج می‌زد، فقط من را صدا می‌زد. اصرار داشت که در را باز کنم؛ اما من قبول نمی‌کردم و فقط می‌گفت: این‌طور که فکر می‌کنی نیست، پدرت معتاد نیست. من گریه می‌کردم و می‌گفتم: من مطمئنم. چند بار هم ناخودآگاه، هنگام بازی با بچه‌ها، پدرم را دیده بودم که در اتاقی با دوستان و آشنایانش نشسته بود. آن روز من یک طرف در اتاق گریه می‌کردم و مادرم طرف دیگر، هر کدام از ما با درد و ترس خودمان، پشت آن در مانده بودیم. آن روز گذشت؛ اما مادرم دیگر مثل قبل نبود، انگار به شخص دیگری تبدیل شده بود و نگاهش به زندگی تغییر کرده بود، گویی دیگر نمی‌توانست حقیقتی را که فهمیده بود نادیده بگیرد.

آن آسودگی خاطری که مادرم با خودش داشت از بین رفته بود، او تصور می‌کرد اگر عذابی وجود دارد، فقط خودش گرفتار آن است و حداقل گریبان فرزندانش را نگرفته است؛ اما حالا می‌دانست که اعتیاد پدرم، سایه‌اش را بر زندگی ما هم انداخته است؛ درگیری‌ها بیشتر شد و مادرم به هر شکلی که بود، می‌خواست پدرم را نجات دهد. این ماجرا ادامه داشت و در تمام این مدت، من بیشتر از خانواده فاصله می‌گرفتم. هر روز و هر لحظه بیشتر در لاک تنهایی خودم فرو می‌رفتم، دیگر علاقه‌ای به حضور در جمع خانواده، دوستان، آشنایان و فامیل نداشتم، ترجیح می‌دادم در دنیای تنهایی خودم بمانم و با کسی ارتباطی نداشته باشم؛ انگار دیواری که برای محافظت از خودم ساخته بودم، روزبه‌روز بلندتر می‌شد. هرچه زمان می‌گذشت، فاصله من با خانواده نیز بیشتر و بیشتر می‌شد. آن روزها نمی‌دانستم روزی همین خانواده، دوباره دلیل آرامش من خواهد شد.

4 سال بعد، پدر و مادرم توسط یکی از دوستان پدرم با کنگره۶۰ آشنا شدند. آن شخص از قضا هم‌بساطی پدرم نیز بود و مسیر جدیدی را به ما نشان داد. در طول سفر پدر و مادرم، اطلاعات زیادی از کنگره۶۰ نداشتم؛ اما هنگام نوشتن سی‌دی‌ها، کم‌کم به مطالب و آموزش‌های کنگره علاقه‌مند شدم، دوست داشتم آقای مهندس را بیشتر بشناسم و حتی از نزدیک ایشان را ملاقات کنم. آرام‌آرام چیزی درون من تغییر می‌کرد و نگاه من به کنگره متفاوت می‌شد، دیگر کنگره برایم فقط جایی برای درمان اعتیاد پدرم نبود، احساس می‌کردم اتفاقی در این مسیر در حال شکل گرفتن است؛ اتفاقی که شاید قرار بود زندگی من و خانواده‌ام را تغییر دهد. چهار سال بعد از آن روزهای سخت، امید آرام‌آرام وارد زندگی ما شد. من هنوز نمی‌دانستم این امید قرار است چه هدیه بزرگی برای من داشته باشد؛ اما خداوند قدم‌به‌قدم ما را به سمت آرامش هدایت می‌کرد.

روز رهایی مسافرم، فقط به شوق دیدن آقای مهندس همراه خانواده راهی تهران شدم، وقتی ایشان را دیدم از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم؛ اما این حس خوب با گرفتن گل رهایی از دستان پرمهر و محبت ایشان تمام نشد، اوج این حس زیبا را زمانی احساس کردم که چند روزی در تهران ماندگار شدیم. آن روزها برای من فقط چند روز اقامت در یک شهر نبود؛ من در آن چند روز، چیزی را تجربه کردم که سال‌ها از آن محروم بودم، چیزی که شاید نامش را تا آن زمان نمی‌دانستم؛ حس واقعی خانواده بودن. باور نمی‌کردم کنار هم بودن بتواند این‌قدر شیرین و آرامش‌بخش باشد. احساس می‌کردم خداوند بعد از سال‌ها درد، هدیه‌ای زیبا به من داده است، هدیه‌ای که شاید تمام آن سال‌های سخت، مقدمه رسیدن به آن بوده است، آن چند روز، خاطره‌ای شد که هیچ‌وقت از ذهن و قلبم پاک نمی‌شود، خاطره‌ای که هنوز هم با یادآوری آن، قلبم پر از حس خوب می‌شود.

نویسنده: همسفر نرگس رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دهم)
رابط خبری: همسفر طیبه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دهم)
ویرایش و ارسال: همسفر رخساره رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تخت‌‌جمشید شیراز

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .