اولین سال رهایی مرزبان محترم نمایندگی رضا مسافر جعفر

سلام دوستان محمود هستم یک مسافر خیلی خوشحالم این تولد را به فال نیک میگیرم انشالله ین اتفاق خوب بیفتد هرتولدی یک پیام دارد هرکس تولد میگیرد فکر کنم دستور جلسه مال همان فرد، است بچه ها مشارکت کردند ولی جلال برادر جعفر که گفت:جعفر به درستی وادی هفت را کابردی کرد در مسیر درمان و مسیر زندگی سختی ها را به جان خرید به حقیقت داستان و حقیقت آرامش و آسایش دست یابد واقعا از صمیم قلب تبریک میگویم من یادم هست که جعفر درسفر اول ازجایی که تغییرات اساسی را شروعکرد درست شد یک سری افراد که نور بالا میزنند ازیک جایی درسفر معلوم است جعفر جزء کسانی بود که همیشه مشارکت و اعلام سفر میکرد ، جزء کسانیبود که اگر لژیون خدمت داشت امکان نداشت جعفر خدمت نکند و مجموع آنچه که در کنگره جزء بایدها بود جعفر انجامش میداد.
به حقیقت داستان رسید در ادامه فهمید برای اینکه حالش همیشه خوب باشد، باید بماند و خدمت کند .ما گاهی دنبال حال خوب موقت هستیم رو میآوریم به قرص و الکل یک دفعه هم دنبال حال خوب دائمی باشیم تایمش کوتاه نباشد و بعد آن سردرد بگیریم و بعدش خماری باشد اگردنبال این هستید که درکنگره 60 بمانید خدمت کنید،هرنوع خدمتی ، خدمت فقط مزربانی و یا راهنمایی و یا مسوولیتی در بخش های مختلف باشد نیست ، خدمت کسی که جلوی درب ایستاده و مسئول پذیرایی است و کسیکه جلوی درب بیرون نگهبان است و نگهبان نظم همه اینها برای جعفر اتفاق افتاد یادم است دنبال کسی بودم که برای یکسری مسوولیتی های جدید که تعریف شده بود برای صدور کارت جعفر را انتخاب کردم یک جلسه توضیح دادم و یکجلسه هم رفت تهران و شرکتکرد و همان طور که محمد در مشارکتش گفت یادم همه کارهای عقب افتاده را ظرف مدت دوماه انجام داد و همهکارت های بچه هاصادرشد میخواست اینکار انجام شود و باتمام وجود خدمت و سختی های خدمت را پذیرفت میتوانم محکم بگویم که حالش خوب است انشالله همیشه این حالبرقرار بماند در کنگره باشد و بتواند در همهجایگاهای خدمتی کنگره خدمت نماید وجایگاهای بالاتری راتجربهکند چونلایق و وشایسته هست و ادامه دار باشدخدمت هایش.
سلام دوستان، جعفر هستم یک مسافر. اول از همه از خداوند شاکر و سپاسگزارم که راه و مسیرِ کنگره را به من نشان داد تا به درمان برسم. از تمامی خدمتگزاران تشکر میکنم. همانطور که محمود آقا گفت، برای حالِ خوش، به نظر من بودن در مسیر اهمیت دارد؛ شاید خواستِ خدا بود که تولدی که میخواهم بگیرم، در وادی هفتم باشد. در مشارکتها هم محمود آقا گفت که دیدنِ حقیقت چیست؛ اگر بخواهم ربط بدهم به تولدِ خودم، میگویم پیدا کردنِ راهِ کنگره بود.
من روزی که آمدم کنگره، دو سال پیش بود. خیلی تصمیم داشتم که ترک کنم، اما اصلاً چیزی به عنوانِ «درمان» نمیدانستم و نمیدانستم کنگره ۶۰ جای درمان است. بارها و بارها سقوطِ آزاد کنار گذاشتم، ولی نتوانستم؛ تا اینکه با کنگره ۶۰ آشنا شدم. وقتی با کنگره ۶۰ آشنا شدم، نمیخواهم از NGOهای دیگر بد بگویم؛ من قبل از کنگره ۶۰ به NGOهای دیگر چند جلسهای رفتم، ولی کسانی که آنجا با سقوطِ آزاد ترک کرده بودند، با افرادی که در کنگره بودند فرق میکردند؛ تفاوت در نظم، طرزِ لباس پوشیدن و نوعِ برخورد بغل کردن بود.
خاطرهای از قبلِ ورودم به کنگره بگویم: رفتم کلاسِ NA؛ چند جلسه شرکت کردم. راهنما به من گفت: «شما یکی را به عنوان راهنما انتخاب کن.» وقتی آمدم بیرون که نگاه کنم و بگویم کی بشود راهنمای من، هرچه به آن فرد نگاه کردم، با خودم گفتم: «آیا من هم قرار است ده سالِ دیگر یا پنج سالِ دیگر مثلِ این آقا راهنما بشوم؟» از آن مکان که آمدم بیرون، کفشش پشتِ پایش خوابیده بود، یکجوری هم راه میرفت! در صحبتهایش هم حالا شاید آن شخص اینطوری بود، ولی من به خودم میگفتم: «آیا قرار است منِ جعفر، بعد از اینکه ترک کنم، خصوصیاتِ این آقا را بگیرم؟ من نمیخواهم اینطور باشم.»

یک روزی آمدم همین کنگره ۶۰؛ محلِ کارم خیلی نزدیک است. تا ۵ بشمارم، آمدم در کنگره ۴ سال بود که کنگره اینجا بود و من فقط میدیدم عزیزان اینجا هستند. با خودم میگفتم اینجا چیست؟ یعنی بعد از ۴ سال من فهمیدم اینجا برای درمانِ اعتیاد است. بعد از اینکه وارد شدم، راهنمای تازهواردین و مرزبانها یکجوری آمدند؛ با صورتهای نورانی، طرزِ لباس پوشیدن و نوعِ برخورد واقعاً من کیف کردم! گفتم جایی که خواسته بودم به درمان برسم، همینجاست. گفتم: «من هم دوست دارم مثلِ این آقا بشوم، دوست دارم لباس پوشیدنِ من اینطوری باشد، وقتی کسی من را نگاه میکند، صورتم نورانی باشد.» شکر خدا همین اتفاق هم افتاد.
از همینجا از خداوند میخواهم سفر اولیها به رهایی برسند و سفر دومیها خدمتگزار باشند تا این لذت را بچشند. سفرِ اول برای من سخت بود و هر سختی باعث میشود آدم صیقل داده شود. زمانی که من میخواستم سفر کنم، یا باید کار را انتخاب میکردم یا کنگره را؛ و من کنگره را انتخاب کردم. یک هفته، ده روزی هم محلِ کارم نرفتم. شاید بعضی عزیزان این تجربه را داشته باشند که در مسیرِ کنگره که میآیی، عزیزانی را داری که دارند مصرف میکنند ولی نمیتوانی به زور دستشان را بگیری و بیاوری کنگره. هر بار که مصرف میکنند نگاه میکنی؛ میبینی تو راه را پیدا کردی ولی نمیتوانی به زور دستِ کسی را بگیری. باید خودش خواستهاش را داشته باشد. خواستِ خداوند بود.
روزی که میخواستم اسمم را برای مرزبانی بنویسم، به راهنمای محترم، مهدی آقا، گفتم: «من چهکار باید بکنم؟ شما شرایطِ کاری من را میدانید؛ از یک طرف دوست دارم در کنگره خدمتگزار باشم، مرزبان بشوم و پلههای خدمت را یکییکی بالا بروم تا جایی که خدا بخواهد.» مهدی آقا گفت: «جعفر! تو اسمت را بنویس؛ کنگره اینقدر عظیم است که اگر یک روزی بخواهی از کنگره جدا شوی، کنگره خودش اسمت را خط میزند.» شکر خدا یکجوری شد؛ وقتی از تهران برگشتم برای مرزبانی، به این نتیجه رسیدم که همهچیز فقط به خواستِ دل است.
یکجوری شد که الان من در محلِ کارم راحتم، هیچ مشکلی هم نیست؛ یعنی از صبح مشغولِ کارِ اداری هستم. صبح ساعت ۵ از خواب بیدار میشوم، استخرم را میروم، ساعت ۷ میروم سرِ کارم و تا ساعت ۲ هم مشغولم و به هیچی فکر نمیکنم. زندگیِ من خلاصه شده در همان مثلثی که در کنگره یاد گرفتم: اول خانواده، بعد کار، بعد کنگره.
در پایان از خداوند میخواهم سفر اولیها به درمان برسند و سفر دومیها خدمتگزار باشند. از تمامی خدمتگزاران، ایجنتِ محترم، مهدی آقا راهنمای محترم و مرزبانهای محترم سپاسگزارم.»
از این که به صحبت های من گوش کردید متشکرم.
ارسال خبر:مسافراحمد لژیون چهارم
تایید خبر:مسافر محمد لژیون پنجم
مرزبان خبری :مسافر داوود
- تعداد بازدید از این مطلب :
81