چهاردهمین جلسه از دوره سیزدهم سری کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی رضا مشهد، به استادی ایجنت محترم مسافر محمود و نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر جلیل بادستورجلسه(وادی هفتم وتاثیر آن روی من) رو زسهشنبه مورخ 24 شهریور ماه 1405راس ساعت۱۷ آغار به کار کرد.

سخنان استاد:
«سلام دوستان، محمود هستم یک مسافر. بسیار خوشحالم که دوباره در این جایگاه قرار گرفتهام و فرصت خدمت به شما عزیزان نصیبم شده است. دستور جلسهی امروز دو بخش دارد: بخش اول، «وادی هفتم و تأثیر آن روی من» و بخش دوم، «اولین سال رهایی مرزبان محترم نمایندگی، مسافر جعفر عزیز». امیدوارم که با کمک یکدیگر، جلسهی پربار و جشن زیبایی را برگزار کنیم.
در مورد وادی هفتم، «رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است: یکی یافتنِ راه و دیگری آنچه برداشت مینماییم.» سؤالی که برای خودِ من پیش میآید این است: چه دلیلی دارد که من راهِ خود را گم میکنم؟ یا چرا سر از مصرفِ مواد درمیآورم و پس از آن، به دنبالِ راهی برای خلاصی از شرِ آن میگردم؟ یعنی چرا خودم با دستِ خودم، خودم را داخلِ چاه میاندازم و برای خروج از این چاه، متحملِ کلی بدبختی و سختی میشوم؟
وقتی کودکی در رحمِ مادر به وجود میآید، رشد میکند، متولد میشود و به سنِ بلوغ میرسد، به دلیلِ طبیعتی که خداوند در وجودش نهاده است، سیستمِ ترشحِ هورمونهایی که او را به دنبال یادگیری، شادابی و تلاش میبرد، فعال است. اما بعد از رسیدن به سن بلوغ و عبور از آن، ترشحِ آن هورمونها کم شده و سیستمِ شبهافیونیِ بدن کمکم رو به توقف میرود.
اتفاقاتی که برای منِ مصرفکننده افتاد، از همینجا شروع شد؛ در درونم احساسِ کمبود کردم و در نتیجه، به دنبالِ راهی برای بالابردنِ آن انرژی بودم تا دوباره مثلِ همان سالهای قبل، پرانرژی و پرتلاش باشم. اینجاست که اهمیتِ «راه»، خودش را نشان میدهد. همانطور که جناب مهندس فرمودهاند و در متنِ وادی هفتم نیز آمده است، بعضی از انسانها سر از مسلخ درآوردند، فقط به یک دلیل: چون راهشان را پیدا نکردند یا راهشان را گم کردند.
برای من هم این اتفاق افتاد؛ راهم را گم کردم و با کوچکترین تلنگر، سر از مسلخ درآوردم. یعنی من به دنبالِ انرژیِ اضافه، به دنبالِ حسِ خوب، و در جستوجوی عشق و حال بودم. یک پیشنهاد از سمتِ نیروهای منفی باعث شد به دنبالِ مصرفِ مشروب بروم؛ بعد آرامآرام مشروب دیگر برایم لذتی نداشت و به دنبالِ چیزِ دیگری میگشتم. یکباره به خودم آمدم و دیدم دوشاخهی مصرفِ مواد در دستم است. هنوز به دنبالِ انرژیِ بیشتر بودم؛ سیگار بهتدریج در زندگیام رخنه کرد و زمانی به خود آمدم که دیدم درگیرِ انواعِ موادِ مخدر شدهام. حالا به دنبالِ راهی برای خلاصی از شرِ موادی بودم که خودم با دستِ خودم برای خودم ایجاد کرده بودم.
متأسفانه هر راهِ پیشنهادی را بدونِ ذرهای تفکر میپذیرفتم. یادم هست که اولین بار با «سقوطِ آزاد» شروع کردم. گفتند کاری ندارد و چیزی نیست؛ سه روز سقوطِ آزاد میروی و قضیه تمام میشود. واقعاً هم طیِ سه روز «تمام شد»، اما دوباره همان آدمِ قبلی شدم و این بار اصلاً انرژی و حالِ خوش را نداشتم. به قولِ شاگردی که داشتم؛ کسی که تقریباً به انتهای خط رسیده بود و مصرفکنندهی سنگینِ کراک، شیشه بود میگفت:
آن موقع چیزی به اسم سه دودی در مصرف کراک و شیشه فشرده شده آمده بود و میگفت من حاضرم همه دنیا را بروم تا دوباره سه دودی را تجربه کنم چون خیلی نشئه شده بودم. من هم اولین باری که مواد زدم خیلی نشئه شدم و خیلی حال زیادی به من داد چرا؟ چون همان مواد به صورت طبیعی در بدن من ترشح میشد و من با مصرف مواد آن را دو یا سه برابر کردم ام.
حالا هرچه مواد مصرف میکنم، دیگر آن اتفاق دلخواه تکرار نمیشود؛ چون سیستمِ من از تعادل خارج شده است و به هر راهی میزدم، موفق نمیشدم. من با روشهای مختلفی ترک میکردم؛ مثلاً برای سه ماه، بیست روز، ده روز، یک ماه، یا حتی چهار سال؛ اما چون آن انرژی و حسِ خوبِ وجود نداشت، این راهها هم به من جواب نمیداد. هر راهی که رفتم، متأسفانه به مسلخ ختم میشد.
به خود که آمدم، دیدم واقعاً همه چیز به هم ریخته است ،من روزی که وارد کنگره شدم، ۵۹ کیلوگرم وزن داشتم با ۱۹۰ سانتیمتر قد؛ فکر میکنم این عدد گویای خیلی چیزها باشد؛ یعنی تمامِ آن راههایی که رفتم، اشتباه بود. من از یک سال مصرف به بعد، همواره به دنبال راهی بودم که مواد مصرف نکنم. خیلیها متأسفانه به دنبال همین راهها جانِ خود را از دست دادند و مردند؛ کنارِ خیابان تزریق کردند و مواد را تست کردند و جان باختند؛ خیلیها حتی کنگره را پیدا نکردند.
هنوز همان بنده خدا شاید بیش از دویست بار ترک کرده باشد؛ میگیرند و با کلی هزینه و بدبختی به کمپ میبرندش، اما اولین حرکتی که بعد از بیرون آمدن از کمپ میزند، این است که سراغِ خانهی ساقی میرود تا جنس بگیرد و مصرف کند. فکر میکنم در همین جمعِ خودمان خیلیها هستند که این را تجربه کرده باشند؛ اما خدا را شکر، به لطفِ خداوند و جناب مهندس، یا به قولِ بعضی از دوستان که همیشه میگفتند: «شاید یک لیوان آب سرد دستِ کسی دادهام یا یک لقمه نان گرمی به کسی دادهام که راهِ من به کنگره باز شد و کنگره را پیدا کردم.» خیلی وقتها داستان همین است؛ برمیگردم سرِ خانهی اول.
الان یکی از دغدغههای همهی راهنماها این است که وقتی تازهوارد سرِ لژیون مینشیند، راه را پیدا کرده، زحمت و تلاش هم کشیده است؛ با هزار بدبختی آمده و وارد کنگره شده، اما تا به او میگویند شربت را باید یک ماه اول آزاد تهیه کنی، میبینی از فردا دیگر نمیآید! یعنی فقط در حدِ همان پیدا کردنِ راه بوده و باز هم نتیجهای نمیگیرد.
من همیشه میگویم اگر میخواهید درمان بشوید، غیر از کنگره ۶۰ هیچ راهی نیست. همیشه هم میگویم، به قولِ قدیمیها: «گشتم نبود، نگرد نیست!» امتحان کنید؛ که احتمالا امتحانهم کردهاید. اگر تازهواردی امروز در جمعِ ما هست و فکر میکند چون شربت نمیدهند، برود، همان داستانِ قدیمی است؛ راه را پیدا کرده ولی تلاش نکرده است که به هدفش برسد. صرفِ پیدا کردنِ راه که جواب نمیدهد؛ من میدانم که راه تهران، مثلاً از جادهی شمال، فلانقدر راه است و از جادهی نیشابور، فلانقدر اما باید حرکت کرد.خب صرف دانستن به آدم کمکی نمیکند . میخواهم راهی تهران شوم . باید هماهنگ کنم و راه بیفتم ، آیا میخواهم با اتوبوس بروم ، پیاده بروم یا با دوچرخه بروم، باهر چیزی که بروم فرقی ندارد، اگر من فکر کردم که کنگره راه نجات من هست و تلاشی برایش نکردم، نتیجهای نخواهد داشت. رسیدن به تهران برداشت نهایی است درحالی که در طول سفر برداشت بسیاری داریم.
چطور برداشت کنیم؟کسی که از روز اول ورود به کنگره درست سفر کند از لحظههای که به شما گفتند چه چیز هایی انجام بدهید و آنها را انجام بدهید، حال قشنگ تر و حس بهتری دارید افکار منفی و حس های منفی از شما دور میشود آب در زیر پوست جمع میشود افکارش عوض میشود، گفتارش عوض میشود، کردارش عوض میشود اینها یعنی برداشت،جلوتر بروی آنچه گفته اندعمل کنی حال قشنگتری داری وحس بهتری داری. سختی داریم امکان ندارد دراین جهان خاکی کسی مشکل نداشته باشد همهی ما مشکل داریم سختی داریم ولی این دلیل نیست که حال من خراب بشود من حالم خوب است چون مسیر را درست طی کردهام چون وظایفم را بطور کا مل انجام دادهام حالا نوبت برداشت است اگر امروز از درب کنگره وارد شدی حالت خوب بود یعنی برداشت خوب بوده است اگر شب پس از اتمام لژیون به سمت خانه رفتی و حالت خوب بود برداشتت خوب بوده است.
در مورد دستور جلسه نمیخواهم بیشتر صحبت کنم و بخش دوم که تولد جعفر عزیز مرزبان محترم نمایندگی است صبحت های کسانی که با جعفر بودهاند و راهنمای محترم ایشان و دوستانی که با جعفرآفا خاطره دارند.
به قول آقای مهندس هرچه میخواهد دل تنگت درمورد جعفر عزیز میتوانید بگویید. از اینکه به صحبت های من گوش کردیدمتشکرم.

در ادامه انتخابات نگهبان روزهای سهشنبه در حضور ایجنت و گروه مرزبانی برگزار گردید و مسافر جواد به عنوان نگهبان روزهای سه شنبه معرفی گردید:





در پایان اعلام رهایی از بند مواد مسافر علی و صمد توسط راهنمای محترم مسافر مهدی و رهایی از بند نیکوتین توسط راهنمای محترم مسافر مهدی:

تایپ:مسافر سعید لژیون یکم
تایپ:مسافر مجید لژیون پنجم
ارسال خبر:مسافراحمد لژیون چهارم
تایید خبر:مسافر محمد لژیون پنجم
مرزبان خبری :مسافر داوود
- تعداد بازدید از این مطلب :
73