جلسه سوم از دوره سوم سری کارگاههای آموزشی کنگره۶۰، ویژه مسافران و همسفران نمایندگی سمفونی کنگره ۶۰، با استادی دیدهبان محترم جهانبینی، موسیقی، درختکاری و اردو دکتر امین دژاکام، نگهبانی راهنما مسافر رامین و دبیری راهنما همسفر ژیلا، با دستور جلسه «جشن هفته دیدهبان» در روز یکشنبه ۰۱ شهریورماه ۱۴۰۵، راس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان من امین هستم یک مسافر
از همه عزیزان سپاسگزارم و خداوند را شاکرم که در این مراسم حضور داریم. امیدوارم تمام کسانی که در حوزه موسیقی فعالیت میکنند، دستاوردی داشته باشند، این آموزشها برایشان مفید واقع شود و در زندگیشان اثرات سازندهای بر جای بگذارد؛ چراکه اگر چنین شود، ما به نتیجه مطلوب دست یافتهایم.
هفته دیدهبان را به همه اعضای کنگره، جناب آقای مهندس، خانوادهام و همکاران دیدهبان تبریک میگویم و امیدوارم در انجام امور خود موفق باشند و همچنان به تلاشهایشان ادامه دهند. این هفته دیدهبان در واقع حرکتی است که تمام دیدهبانها بایستی وارد سفر شوند، به شهرهای مختلف بروند، از نمایندگیها بازدید کنند و نظارت داشته باشند. این نظارت به صورتی نامحسوس صورت میپذیرد؛ به این ترتیب که باید یک ساعت زودتر حضور یابند، از نحوه عملکرد نمایندگی مطلع شوند و قسمتها و بخشهای مختلف را بررسی کنند تا ببینند آیا ارکان مختلف درست کار میکنند یا خیر.
از آنجا که این افراد انسانهای پختهای هستند، هنگامی که بر روی موضوعی متمرکز شوند، میتوانند اشکالات را به خوبی پیدا کنند؛ زیرا پیدا کردن اشکال برای ما از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. اگر اشکال پیدا شود و برای آن چاره بیندیشیم، به نتایج بسیار خوبی میرسیم. بهطور طبیعی انسانها تمایل دارند کسی کاری به کارشان نداشته باشد؛ این یک روال عادی است و خوششان نمیآید کسی در امورشان دخالت کند؛ عصبانی میشوند، آزردهخاطر میگردند، به آنها برمیخورد و احساس میکنند در کارشان فضولی شده یا محدودشان میکند. اما هنگامی که فرد به پختگی لازم برسد، از این موضوع استقبال میکند که شخصی پیدا شده و اینقدر وقت، حوصله و انرژی گذاشته، از تجربه و دانش برخوردار بوده و اکنون علم خود را به کار بسته، متمرکز شده و اشکال ما را پیدا کرده است.
در حقیقت اگر از این زاویه نگاه کنیم، اینکه اشکال ما را پیدا کنند و به ما گوشزد نمایند، عین محبت است. بهطور کلی به عقیده من، بهترین معلمان و استادان در امر آموزش کسانی هستند که نقاط ضعف دانشجو و شاگرد را میبینند و آن نقطه ضعف را تقویت و اصلاح میکنند. این در واقع اساس تکامل است؛ زیرا انسان همواره از نقاط ضعف خویش آسیب میبیند. جالب اینجاست که با وجود آسیبرسان و نابودکننده بودن نقاط ضعف، انسان بهشدت از آنها محافظت میکند؛ یعنی گویی آن را پنهان و مخفی میسازد.
به عنوان مثال، فردی موظف بود سر ساعت دارو تحویل دهد اما سر ساعت این کار را انجام نمیداد. چند روز گذشته بود و داروها را سر وقت نمیداد و فراموش میکرد؛ در نتیجه برای بیمار مشکلی ایجاد میشد. ساعت دارو جابهجا میشد اما او توجیه میکرد و اشتباهش را گردن نمیگرفت. سرانجام وقتی روی او متمرکز شدیم، مشخص شد هر سخنی میگفت جز حقیقت؛ و حقیقت این بود که بلد نبود! از آنجا که بلد نبود ساعت را کوک کند، میگفت فلانی به من نگفت یا دیگری نگفت، و بیجهت فضایی نادرست ایجاد کرده بود. در نهایت وقتی بررسی کردیم به این ناتوانی رسیدیم که گفت: «من بلد نیستم ساعت را کوک کنم.» به او گفته شد: «خب بگو بلد نیستم تا به تو یاد بدهم!» رسیدن به این نقطه، دستاورد بزرگی برای یک انسان است. هیچ انسانی بدون نقطه ضعف نیست؛ اصلاً اگر نقطه ضعفی وجود نداشت، او را به زمین نمیفرستادند.
بنابراین وقتی پای به زمین گذاشته و به این سیاره و جهان خاکی آمده است، پر از ایرادها، مسائل و مشکلات است. اگر بیاموزد و مطمئن شود که برای برطرف کردن همین ایرادها و ارتقای نقاط ضعف آمده، آن وقت همه چیز دگرگون خواهد شد. سالهای سال انسانها تلاش میکنند تا نقاط ضعفشان بهخوبی پنهان بماند و کسی متوجه آن نشود. هنگامی که نقاط ضعف را بهدقت پنهان میکنند، جالب اینجاست که در ادامه دیگر خودشان نیز نمیتوانند آن را پیدا کنند! درست مانند کلاغهایی که دانهها و گردوها را میدزدند و زیر خاک پنهان میکنند تا بعداً بخورند؛ خیلی از گردوها که سبز میشوند به دلیل این است که کلاغها کاشتهاند و بعد فراموش کردهاند کجا گذاشتهاند و گردو رشد میکند. انسان نیز همینگونه است؛ ایرادهای خود را پنهان میکند و سپس دیگر پیدا نمیکند. در ابتدا میدانست چه ایرادی دارد، اما وقتی در این مسیر حرکت میکند دیگر آن ایراد را پیدا نمیکند؛ یعنی یک گام به عقب بازگشته است. چراکه انسان ابتدا ایراد و میکروب را کشف میکند و سپس برای آن واکسن، دارو و درمان مییابد؛ یعنی نیمی از مسیر، پیدا کردن نقطه ضعف است. اکنون کسی که آن را پنهان میکند، همان نیمه را نیز خودش خراب و محو میسازد.
این دقیقاً مانند فردی است که دو لحافِ جفت داشت؛ دزد یکی از آنها را برد و او از شدت ناراحتی دیگری را خودش آتش زد! همان کاری که ما با نقاط ضعف خود انجام میدهیم؛ پنهانشان میکنیم و همان نیمی از آگاهی را هم آتش میزنیم. اما انسانی که این موضوع را درک کرده، اکنون در جهت رفع آن حرکت میکند. چگونه؟ با کمک معلم، راهنما و استاد؛ چراکه رسالت این افراد این است که به انسان کمک کنند تا نقاط ضعفش را برطرف نماید. من خود همواره نقاط ضعف خویش را پیدا کرده بودم، اما میخواستم بهتنهایی آن را حل کنم؛ هیچوقت هم حل نشد. هر چه زمان گذشت وخیمتر شد؛ زخمی بود که تبدیل به عفونت شد، عفونت تبدیل به سیاهی و سیاهزخم گردید و ناگهان دیدم زندگی مرا به تباهی و نابودی کشاند.
در حوزه موسیقی آمدهایم و در حال آموزش هستیم؛ من تصور میکنم این گام بسیار بزرگی است و خوشبختانه اکنون موسیقی به این جایگاه رسیده که عنوان آن را «نمایندگی سمفونی» گذاشتهاند. این بسیار ارزشمند است که ما به این نقطه رسیدهایم و حاصل تلاش همه اعضا اعم از مرزبانها، راهنماها و اعضای لژیونها بوده است. اکنون به شکرانه خداوند بستر مناسبی مهیا شده، لژیونها برقرار است و آموزش میبینیم؛ حفظ و مراقبت از آن و بهرهبرداری شایسته از این فضا بسیار ارزشمند است.
اعتقاد من بر این است که هنر و امثال آن، در حقیقت درمان هستند. وقتی دل انسان میگیرد، با نواختن سازی دلش گشایش مییابد یا با خواندن شعری آرام میشود. چرا مولانا، حافظ یا سعدی میخوانیم؟ برای اینکه حالمان خوب شود. نمیخوانیم تا در جایی حفظ کنیم و با آن فخرفروشی نماییم یا بگوییم ما سعدی خواندهایم؛ خیر، میخوانیم تا حالمان خوش باشد. موسیقی نیز با همین هدف است. به تعبیر آن آهنگساز بزرگ و برجسته، موزارت: «با نوا، بینوایان عقلی را نوا بخشد.» این جمله همواره در ذهن من ماندگار بوده است؛ مقصود از آن چیست؟ یعنی با اصوات موسیقی، یادگیری، نواختن و خواندن آواز، به کسانی که از نظر عقلی آسیب دیدهاند و تفکر و عقلشان صدمه خورده است یاری برسانیم؛ خواه بر اثر اعتیاد بوده، یا همسفرانی که در انزوا و مشکلات ناشی از اعتیاد خانواده دچار صدمه شدهاند. این پیام میگوید اگر از این هنر استفاده کنید و نواختن و موسیقی را بیاموزید، میتوانید به درمان، آرامش و شفا دست یابید. پس اساس این کار، رسیدن به درمان، آرامش و شفاست.
چقدر سعادتمند است انسانی که هنر، ورزش یا مهارتی را بلد است. وقتی نگاه میکنم، بیشتر انسانها از دو ناحیه ضربه میخورند: یا مهارتی بلد نیستند، یا آنچه آموختهاند برایشان تبدیل به حجاب شده است؛ خارج از این دو حالت نیست. گروهی هیچ کاری بلد نیستند، افرادی دستوپاچلفتی که از پس کاری برنمیآیند؛ ظرف شستن بلد نیستند، اگر آشپزی کنند غذایی درست میکنند که سگ هم نمیتواند بخورد! میگویند خانهداری کن، اما طوری خانهداری میکند که همه باید باخبر شوند؛ ساعت ۱۲ شب شروع به شستن میکند، در حالی که این رفتار اصلاً درست نیست.
من دقت کردهام برخی افراد هنگام انجام امور خانه بسیار سر و صدا به پا میکنند؛ بعدها دریافتم علت چیست؛ میخواهند نشان دهند کار بسیار مهمی انجام میدهند. برای مثال، خانمهایی که میخواهند اهمیت کارشان را نشان دهند، ناگهان ظروف را با سر و صدا در سینک رها میکنند تا دیگران متوجه شوند چقدر زحمت میکشند و قدر غذایشان را بدانند! از بستگان کسی به منزل ما آمده بود و قصد داشت آشپزی کند؛ گویی ایست بازرسی برقرار کرده بود که کسی از فلان خط عبور نکند! من متوجه نمیشدم مگر اینجا نیروگاه هستهای یا میدان مین است که با عبور افراد منفجر شود؟! همه را متوقف کرده بود که: «اگر دست بزنید یا از کنار غذا رد شوید، من دیگر دست به کار نمیزنم!» به او گفتم بهتر است آشپزخانه را ترک کنی. در نهایت مقصود این است که بگوید من چقدر مهم هستم و کاری که انجام میدهم بسیار باارزش است و کار بقیه اهمیتی ندارد. این رفتارها همگی بیهوده و حجاب است.
در صورتی که مهندس نقل میکنند استادی به جایگاهی رسید و شاگردی به دنبال او رفت تا پیدایش کند. گفتند در جنگل است؛ به جنگل رفت و دید استاد در حال شکستن هیزم است. پرسید: «شما فلانی هستید؟» پاسخ داد: «بله.» پرسید: «مشغول چه کاری هستید؟» گفت: «هیزمشکنی.» پرسید: «سی سال پیش چه میکردید؟» گفت: «سی سال پیش هم هیزم میشکستم.» پرسید: «خب چه فرقی کرده است؟ شما اکنون به استادی رسیدهاید و معروف شدهاید، باز هم هیزم میشکنید؟» استاد فرمود: «آن زمان هیزم میشکستم و اعصاب خود و همه را خرد میکردم و پوستم کنده میشد؛ اما اکنون هیزم میشکنم بدون اینکه فشاری احساس کنم، اذیت شوم یا برای دیگران مزاحمتی درست کنم.»
مفهوم استاد بودن یعنی همین؛ رسیدن به نقطهای که کاری را انجام میدهید بدون آنکه برای دیگران مزاحمت ایجاد کنید، بدون آنکه کار را بیش از حد بزرگ جلوه دهید؛ کاری را که بر عهده دارید انجام میدهید بدون آنکه فشار مضاعفی به شما وارد شود. یعنی از کاری که انجام میدهید احساس لذت میکنید. این هنر ماست؛ باید به نقطهای برسیم که کارهایی که در زندگی انجام میدهیم آرامآرام به ما لذت و انرژی ببخشند.
در ابتدا کارها عذابآور به نظر میرسند؛ مثلاً برای ریختن یک چای فشار زیادی را متحمل میشویم، یا باید سه روز تمرکز و مراقبه کنیم تا بتوانیم یک قورمهسبزی بپزیم! یعنی باید تمام انرژیها را جمع کنیم، نماز شب بخوانیم، دعا کنیم و با استاد معنوی سخن بگوییم تا نیروها جمع شوند که صرفاً یک قورمهسبزی آماده کنیم! اما باید به این نقطه برسیم که کارهای متعددی را به انجام برسانیم و در عین حال از آنها انرژی دریافت کنیم. پس هنر ما این است که در زندگی به جایی برسیم که کارها را با لذت انجام دهیم؛ و وقتی کارها با لذت انجام شوند، بهمراتب باکیفیتتر خواهند شد.
بانویی در منزل به ما در آشپزی کمک میکرد؛ از او پرسیدم: «هنگام پختن غذا حواست کجا بود؟» گفت: «حواسم جای دیگری بود و به مشکلات فکر میکردم.» به او گفتم: «هنگامی که پای دیگ و مشغول آشپزی بودی، اصلاً حضوری در آنجا نداشتی و در افکار و ذهنت بودی؛ طبیعی است که غذا مزهای نداشته باشد!» چراکه هنگام آشپزی، روحتان جای دیگری مشغول کار دیگری بوده و هیچ احساسی نسبت به آن کار نداشتید؛ بنابراین طعم کاه و مزه گِل میدهد. خوراک لوبیایی درست کرده بود که گویی گِل بود، در دهان میگذاشتی مزه گِل میداد! آقای مهندس آن را چشیدند و گفتند: «چرا اینگونه است؟» و ظرف را کنار گذاشتند. با وجود اینکه بهترین لوبیا، بهترین متریال و بهترین روغن حیوانی در اختیارش قرار داشت، از درون آن گِل درآورد! اما نوبت بعد که روی غذا تمرکز کرد و فکر و حسش در همانجا حاضر بود، غذا بسیار خوشطعم و مزهدار شد. غذا یا خوشمزه میشود، یا بدمزه و یا بیمزه. هنگامی که حواستان حاضر نباشد، حسّی در غذا جاری نمیشود و حس شما همان جایی میماند که ذهنتان در آن بوده است؛ در نتیجه غذایتان مزهای نخواهد داشت. اما وقتی تمرکز کرد، غذایش بسیار خوشمزه شد.
همچنین وقتی حس انسان منفی باشد؛ مثلاً فردی با حرص و عصبانیت آشپزی میکند، مهمان دعوت کرده ولی از آنها متنفر و بیزار است، در حال طبخ غذا مدام ناسزا میگوید و ناراحت است؛ در این صورت غذا بدمزه میشود و حتی ممکن است طرف مقابل نتواند آن غذا را هضم کند! این حس تا این اندازه تأثیرگذار است. این همان نقطهای است که ما باید به آن دست یابیم؛ هر کاری انجام میدهیم باید در تعادل باشد و تمرکزمان روی همان کار قرار گیرد، در آن صورت کار به نحو احسن انجام میشود و خودمان نیز از آن انرژی میگیریم. امیدوارم این آموزشها وسیله و کمکی باشند تا بتوانیم به این حقایق نزدیکتر شویم. فردی که ساز مینوازد، با نواختن ساز، تمرکز و حواسش ارتقا مییابد و اگر مشکلی برایش پیش بیاید هوشیارتر عمل میکند؛ این موارد قابلیتهای ما را افزایش میدهد.
امیدوارم موسیقی نیز در مسیر خود موفق باشد، به رشد خویش ادامه دهد، برای تکتک اعضا مفید واقع شود و حالشان را بهتر کند تا به نتایج مطلوب دست یابیم. بیش از این صحبت نمیکنم تا عزیزان مشارکت نمایند.
درباره مشارکتها نیز ما هم مشارکت کلامی داریم و هم مشارکت در قالب ساز و آواز. من برای شما سورپرایزی دارم؛ لژیونی تشکیل دادهایم به نام لژیون مطربی. این لژیون مطربی تازهتأسیس است و هنوز اجرایی نداشته، اما امروز انشاءالله اجرا خواهد کرد. برخی گفتند چون بچهها هنوز کاملاً آماده نشدهاند و در حال تمرین هستند اجرایی نداشته باشیم، اما من گفتم این فرصت بسیار مناسبی است تا یکی دو قطعه را اجرا کنیم و شاید بسیار خوب باشد. ما ارکستر بزرگ داریم که شبیه هواپیمای مسافربری است؛ قشون مطربی نیز شبیه هواپیمای تکملخه یا دوملخهای است که افراد سوار میشوند، در آسمان دوری میزنند و با چتر به پایین میپرند. ما روی این بخش مطربی نیز کار میکنیم؛ قطعاتی آزمایشی داریم و در مرحله آزمون و خطا هستیم، هنوز قطعی نیست که ادامه پیدا کند یا خیر، اما روی آن تمرین میکنیم تا در برخی مناسبتها مورد استفاده قرار گیرد. در همه مناسبتها امکان حضور ارکستر ۶۰ نفره کنگره فراهم نیست، اما در مناسبتهای خاص میتوانیم این گروه شش هفت نفره را دعوت کنیم تا برنامه اجرا کنند و قطعاتی مردمی و آشنا انتخاب نماییم. این موضوع را نیز لازم دانستم خدمتتان توضیح دهم.
امروز هم مشارکت کلامی داریم و هم مشارکت ساز و آواز. زمان را به شکلی تقسیم میکنم که بچههای قدیمیتر بیشتر مشارکت ساز و آواز داشته باشند، و اعضای جدید، مهمانان و دوستانی که از نمایندگیهای دیگر تشریف آوردهاند و قدمشان بر روی چشم ماست، مشارکت کلامی داشته باشند. لطفاً تلاش کنید مشارکتها را کوتاه، در حدود یک یا دو دقیقه برگزار کنید تا تعداد بیشتری از دوستان فرصت مشارکت داشته باشند.
از اینکه به صحبتهای من گوش فرا دادید سپاسگزارم.












تایپیست: همسفر زهرا از لژیون نهم
عکاس: همسفر مینا از لژیون جهارم و مسافر ابوالفضل از لژیون فلوت ریکوردر
ویرایش و ارسال: مرزبان خبری مسافر میثم از لژیون فلوت ریکوردر
- تعداد بازدید از این مطلب :
99