دوازدهمین جلسه از دوره ششم سری جلسات سردار کنگره ۶۰ نمایندگی بنیان مشهد، به نگهبانی مسافر رامین، استادی راهنما نور مسافر سلمان، دبیری مسافر جواد و خزانهداری مسافر رضا، با دستور جلسه «وادی هفتم و تأثیر آن روی من»، روز یکشنبه مورخ 22 شهریورماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ آغاز شد.
خلاصه سخنان استاد:
خدا را شکر میکنم که فرصت خدمت و حضور در کنگره ۶۰ به من داده شد. قدردانِ خدا هستم و همیشه سعی میکنم بابت این قدردانی، حداقل یک خدمت کوچک هم به خودم بکنم.
دستور جلسهٔ امروز وادی هفتم است: رمز و راز کشفِ حقیقت. صحبتکردن دربارهٔ چنین موضوعی کار سختی است. فقط چند نکته را که فکر میکنم خودم فهمیدهام میگویم، انشاءالله به کارتان بیاید.
از آقای مهندس یک سیدی گوش میکردم که میگفتند: کل وادی ۱ تا ۶ را در شش ماه نوشتهاند، اما وادی ۷ تا ۱۴ را در چهارده سال. از همانجا مسیر قصه فرق میکند از آن به بعد، بعضیها کنگره را یکجور فهمیدهاند و بعضیها جور دیگر؛ برداشتها با هم فرق دارند.
هرکس حقیقت را همانطور که خودش فکر میکند میفهمد و برداشتش هم بهاندازهٔ ظرفیت خودش است.
هرکس یک برداشت دارد، و بیشتر از آن هم حتی بهزور بخواهی، نمیشود؛ چون انفجار حس به دنبال دارد.

کشف حقیقت به کاشف نیاز دارد؛ کاشف کسی است که به نظر من میتواند اینهمه آدمِ مصرفکننده را دور هم جمع کند تا پول بدهند، مجانی خدمت کنند، به همنوعان خودشان کمک کنند و آخرش هم هیچ چشمداشتی نداشته باشند.
یعنی خدمتگزار باید اول با حضورش نشان بدهد که واقعاً خدمتگزار است، بعدازاین حضور است که شاید توفیق خدمت هم به ما داده بشود.
دربارهٔ حقیقت، جملهای از امیرالمؤمنین (ع) هست که فکر میکنم آنقدر بزرگ است که میشود برایش کلی حرف زد؛ میفرمایند: «جهان هر کس بهاندازه تفکر اوست.» یعنی نمیتوانید حقانیت را به کسی ثابت کنید که تفکرش را همان درست میداند، حتی اگر کار نادرست انجام بدهد؛ جهانش همینقدر است، همینقدر فهمیده، و نهایتِ اتصالی که میتواند برقرار کند همینقدر است.
یک عده فقط با عقل به موضوعات نگاه میکنند، اما عقلِ تنها به تشخیص حقیقت نمیرسد. یک عده خیلی با عشق نگاه میکنند و یک عده هم خیلی با ایمانِ کامل نگاه میکنند که ایمانِ بدون تعقل هم متعصبانه و خشک میشود. آقای مهندس که کاشف حقیقت است، میگوید عقل و عشق و ایمان باید با هم جمع بشوند. یک خطوط نامرئی هم هست به اسم خطوط خمر که اگر همهٔ اینها با هم در تعادل باشند، شاید به حقیقت برسیم.
معمولاً کسی که میخواهد دربارهٔ حقیقت حرف بزند، از دیدِ خودش میگوید و طوری صحبت میکند که حق را به سمت خودش بکشد.
در لوحهای سردار هم آمده: «حقیقت در ادامه و اعمال، نقاب از رخ برمیگیرد.» یعنی هرچقدر هم ادای کسی را دربیاوری، بالاخره در ادامه، اعمالت نقاب را از صورتت برمیدارد؛ این را اول به خودم میگویم.
میخواهم در مورد موضوع دیگری هم صحبت کنم که همین جنسِ حقیقت است. دوستان در مشارکت خودشان هم بگویند که چه چیزی را فکر میکردند حقیقت است که بعد دیدند اینطور نیست. مثل درمان اعتیاد که میگفتند اعتیاد درمان ندارد؛ ما هم فکر میکردیم حقیقت همین است، اما الان فهمیدیم که نیست و واقعیت چیز دیگری است؛ واقعیت با حقیقت فرق دارد.
شما برداشتِ خودتان را خودتان رقم میزنید؛ یعنی وقتی رمز و راز کشف حقیقت را فهمیدید (که همان صراط مستقیم است)، از آن به بعد برداشت شما با تفکر خودتان شکل میگیرد؛ اینکه چه فهمیدید یا چه فکر میکنید، حتی اینکه آیا چیزی که فکر میکنید درست است هم با همین تفکر شماست؛ مثلاً میآیید با قاطعیت دربارهٔ موضوعی حرف میزنید، با عقل خودتان هم جور درمیآید، اما در قبالش لطمات و صدمات گستردهای به بار میآورید؛ این درست است یا نه؟ یا فقط آمدهاید کاری کنید که خودتان را نشان بدهید؟
حقیقت بعدی که در کنگره برایم روشن شد، و اگر غلو نکنم برایم محرز هم شد، این است: یک سری آدم قائم به غیرند، یک سری قائم به ذات. آدمهایی که قائم به غیرند، در کارهایی که میخواهند بکنند و در حقیقتی که فهمیدهاند، خیلی درگیرِ عدد و درگیرِ دیدهشدناند: دیدهبان چه گفت؟ اگر دیدهبان چیز اشتباهی بفهمد، کار خراب میشود؛ یعنی شما اصلاً موضوع را نفهمیدید، کلاً دارید اشتباه میروید، قضیه را برعکس فهمیدید. یعنی قائم به ذات نیستید؛ یعنی یک شرکِ پنهانی دارید که فکر میکنید خدا نمیبیند. بعد آن عددی که قرار است در یک سیستمی برایتان ثبت بشود، فکر میکنید همینها هستند که مهماند؛ درحالیکه آنها فقط عدد هستند و پشتشان جریانِ شر است. حقیقت این است که بفهمید خدا میبیند.

حرف حسابم دو کلمه است: حقیقت این است که کار را برای خدا بکنید و مطمئن باشید که او میبیند. اگر نه میروید سراغ عدد. اگر نه میروید سراغ کاغذ. اگر نه فکر میکنید اگر این کار را کردید، به گمانِ خودتان درست است یا غلط، درحالیکه همانجا دارید اشتباه میکنید. این درست و غلطی که امروز میخواهید با کاغذ تشخیص بدهید، با عقل من جور درنمیآید که چطور فهمیدید، چطور برایتان اثبات شده که درست است. شرکِ خفی دارید، میخواهید بندگان ببینندتان؛ و در آخر شعبدهٔ خدا این است که همان کسانی هم که تمام تلاششان را میکنند تا بندگان ببینندشان، بندگانِ خدا چون در فطرت و سرشتشان قائم به ذاتاند، خودبهخود از آن آدم بدشان میآید. این حقیقت است.
محال است کسی شرکِ خفی داشته باشد و پنهان بماند؛ چون همانطور که گفتیم، حقیقت در ادامه و اعمال، نقاب از رخ برمیگیرد. انسانهای بربادرفته و در خاکستر نشسته مثل گنج، به صاحبان اصلیشان برمیگردند، مشروط بر اینکه خودشان را طلب کنند. این همان حقیقتی است که در کنگره برایم گفته شد، و اصلیترینش این است: «الله ولی آنانی است که ایمانی پس از ایمانی آورند.» یعنی میآیید به کنگره، ایمان میآورید، پیراهن سفید میپوشید؛ بعد از آن ایمان، خدا خودش ولیِ شما میشود. وقتی ولیِ شما خدا شد، دیگر هیچ ترسی ندارید؛ دیگر درگیر عدد نمیشوید، درگیر انسان میشوید.
آخرش هم این است: حقیقتِ محرزِ فعلی برای من این است که کار خوب را خدا درست میکند؛ چیزی که فکر میکنیم درست است، حقیقت است؛ انجامش بدهیم و از آن نترسیم. انجامش بدهیم با ایمانی بعد از ایمان، چون آنجاست که «اللهُ وَلِیُّکُم» میشود؛ خدا هم میبیند، از دلتان خبر دارد و میداند که شما کار درستی میخواستید بکنید. این درست بودن و غلطبودن حقیقت هم در ادامه، واقعاً با همین جمله معلوم میشود. مثلاً اعتیاد من، پانزده سال پیش؛ اگر میگفتند یک روز بابتش شکرگزاری میکنی، شاید همانجا حتماً فحشش میدادم. اگر آن موقع کسی میگفت این واقعیت است؛ اما حقیقت چیز دیگری است، عقلم نمیرسید. پس عقلگراییِ تنها، حتی بعد از مطالعهٔ فراوان هم به جایی نمیرسد.
پس صحبتم را در این جلسهٔ سردار با همان کلامِ امیرالمؤمنین تمام میکنم که: «جهانِ هر کس بهاندازهٔ تفکر اوست.»
ممنون که با سکوتتان به صحبتهایم گوش دادید.
نگارش: مسافر علی لژیون یازدهم
تهییه و ارسال حبر: مرزبان خبری مسافر هوتن
- تعداد بازدید از این مطلب :
47