هفتمین جلسه از دوره ششم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی غزالی مشهد با استادی راهنمامسافررسول، نگهبانی مسافر جمال و دبیری مسافر جمال با دستور جلسه « از فرمانبرداری تا فرماندهی » روز پنج شنبه مورخ ۱۹ شهریور ماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، رسول هستم، یک مسافر. خدا را شکر میکنم که در این جایگاه قرار گرفتهام. دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است. امروز دو بخش داریم: تولد مهدی و دستور جلسه. درباره تولد مهدی در وقت خودش صحبت میکنم.
اما درباره دستور جلسه، اگر کوتاه بگویم، اول باید ببینیم چرا قرار است فرمانده باشیم. به نظر من باید بررسی کنیم فرمان یعنی چه، فرمان دادن چه فوایدی دارد و فرمانده لایق کیست. در راه که با همسفرم میآمدم، گفت تو هیچ مطلبی برای امروز مطالعه نکردی.
گفتم مدتها بعد از ورود به سفر دوم، وقتی استاد جلسه می نشستم، متن خیلی طولانی آماده می کردم، اما هیچکدام را نتوانستم بگویم؛ گفتم دفعه بعد این کار را میکنم و دفعه بعد هم موفق نشدم.
از آن زمان سعی میکنم فقط درباره مطالبی صحبت کنم که با حس وارد جلسه میشوم. به نظرم رسید فرمان خودش یک «فر» دارد. فکر میکنم قرار است بگوید ما در یک اولویت بمانیم؛ یعنی فردی که ما را ماندگار میکند. باید چنین معنی و ریشهای داشته باشد.
دنبالش گشتم ببینم چه کار کنم که به آن سطح و درجه بالا برسم تا بتوانم فرمان صادر کنم. دیدم در همین وادی ششم میگوید آن چیزی که فرّ ایزدی دارد، عقل است.
یعنی من باید فرمانهایم آنقدر به عقل نزدیک شود که بتوانم فرمان درست صادر کنم. چرا باید فرمان درست صادر کنم؟ چون در هر لحظه چارهای نداریم جز اینکه فرمان صادر کنیم. بنابراین در لحظه باید بتوانی فرمان بدهی. چطور میتوانی فرمان درست صادر کنی؟ وقتی از جای درست فرمان را یاد گرفته باشی.
یعنی آموزش گرفته باشی و آنقدر مسلط شده باشی که در لحظه تصمیم درست بگیری. پس اگر قرار است ماندگار باشی و اثر ماندگاری در این دنیای خاکی بگذاری، باید فرمانده خوبی باشی.
فرمانده خوب میتواند در لحظه تصمیمگیری کند. بعد فکر کردم ما هر جلسه مینشینیم و من میگویم میخواهم فرمانبردار باشم. تا فرمانده لایقی برای شهر وجودی خودم باشم.
حالا این شهر وجودی من چه شهری است؟
یک شهر ویرانه، لمیزرع و بدون آدم، فرمانروای لایق نمیخواهد. هر کسی باشد، مارمولکها، حشرات هر طور باشد زندگی خودشان را میچرخانند. نیازی به فرمانده ندارند.
آیا من تصمیم گرفتم شهر وجودی خودم را بسازم؟ آیا در مسیر فرمانبرداری به فرماندهی تلاش کردم؟
اعضای تشکیلدهنده این شهر وجودی را شناسایی کردم؟
جلسه پیش در لژیون به بچهها گفتم یکی از نشانههای مدیر توانمند این است که پرسنلش را بشناسد. یعنی از هر نیرویی سر جای خودش استفاده کند.
آیا من نیروهای وجودی خودم را شناختم؟ فهمیدم وقتی میگوید تمام مطالب در درون و برون ماست یعنی چه؟باید دنبال اینها بگردم. تجربهای که قرار بود امروز در اختیار شما بگذارم همین بود.
تلاش کردم انرژیهای درونی و نیروهای درونی خودم را بشناسم. مطلبی که درباره فرمان گفتم، اولین بار بود که میگفتم. به ذهنم رسید که این فرد که میگوید، قطعاً همان «فر» است که تو را ماندگار میکند. نمیدانم چقدر درست باشد؛ امیدوارم نزدیک باشد.
اگر قرار است ماندگار باشم، باید این کار را انجام دهم. آنقدر باید تمرین کنم و در دستور جلسه فرمانبرداری تا فرماندهی بنشینم که بتوانم فرمان درست را صادر کنم.
البته ناخودآگاه نمیشود؛ در لحظه باید بتوانم فرمان درست را صادر کنم. قرار نیست بایستیم.
برای بچهها همیشه مثال رینگ بوکس را میزنم. در رینگ بوکس قرار نیست حریف به تو بگوید: «خب، آمادهای؟ الان میخواهم هوک چپ بزنم، تو باید چه کار کنی؟» باید با دست راستت دفاع کنی. هر وقت حاضری بگو بزنم؛ اصلاً قرار نیست این اتفاق بیفتد.
تو باید آنقدر تمرین کرده باشی و آنقدر این مشتها را در تمرینها خورده باشی که در لحظه روبهرو شدن با رقیب، سریع واکنش نشان دهی.
آنها نمیایستند تا ما تصمیم بگیریم.
همان لحظه اگر بتوانی تصمیم درست بگیری، موفق میشوی. کاری که من کردم این بود که هر روز تمرین کردم، هر روز سیدی گوش کردم.
مطالبم را بهروز کردم و در مسیر قرار گرفتم تا بتوانم در لحظه فرمان درست را صادر کنم. پس اهمیت فرماندهی این است.
و اما بخش دوم جلسه امروز تولد یک سال رهایی مهدی هست، فکر میکنم وقتی وارد لژیون شد، غیر از آن دو سه هفته اول که طبیعی است و همه متوجه مطالب نمیشوند.
خیلی تلاش میکردیم استایلش، تفکراتش و سبک صحبت کردنش را کمی عوض کنیم.
بعد از آن واقعاً از او راضیام. الان که فکر میکنم، به تکتک چیزهایی که به او گفتیم گوش کرد و موفق شد. امیدوارم در ادامه جلسه و در مورد تولدش بچههایی که از او خاطره دارند بگویند. از اینکه به صحبتهای من گوش کردید ممنونم.
(1)(3)(3).jpg)

در ادامه جلسه برگزاری جشن تولد یک سال رهایی مسافر مهدی به راهنمایی مسافر رسول لژیون یکم غزالی
.png)
اعلام سفر مسافر مهدی
سلام دوستان مهدی هستم یک مسافر، با هفده سال تخریب وارد کنگره شدم
مدت ده ماه و یازده روز سفر کردم به روش DST، داروی درمان اوتی
به راهنمایی مسافر رسول، لژیون یکم غزالی
ورزش در کنگره، والیبال، دارت
رهایی از بند مواد یک سال و بیست و هفت روز، رهایی از بند نیکوتین به راهنمایی مسافر امین، لژیون یکم ویلیام وایت پارک نیلوفر آبی، هشت ماه و شانزده روز

دعای مسافر مهدی
از خداوند میخواهم هر کسی که در دام اعتیاد گرفتار شده در مسیر کنگره قرار گیرد

سخنان راهنمای مسافر
سلام دوستان رسول هستم، یک مسافر؛ خیلی خوشحالم که این جایگاه را تجربه میکنم. اول که آمدم به مهدی گفتم اصلاً فکر نکرده بودم درباره او چه بگویم؛ در جلسه هم بحث کمی پرت شد. اما درباره فرماندهی و فرمانبرداری، خیلیها گفتند ما چشم میگوییم ولی نمیتوانیم انجام دهیم. این طبیعی است که نشود؛ مهم این است که وقتی چشم میگویی و انجام نمیدهی، تمرین کنی تا بتوانی. این موضوع در دو حالت است: یکی تمرین کردن، یکی ادا درآوردن. کسی که ادا چشم را درمیآورد به جایی نمیرسد؛ اما کسی که تلاش میکند، کمکم به فرمان حق نزدیک میشود.
اگر همه قرار بود فقط بگویند «چشم» و سریع انجام دهند، همهچیز گل و بلبل میشد. ولی ما باید تمرین کنیم تا چشم، حرف و عملمان یکی شود. من خودم هم جاهای زیادی «چشم» میگویم ولی نمیتوانم انجام دهم؛ به قول یکی از همسفران، گاهی از درون فرمان دیگری صادر میشود. با احترام به مذهبیها، هرچه رده مذهبی بالاتر میرود، گاهی دلیل راحتتری برای کار اشتباه پیدا میشود. در کنگره هم با دانش بیشتر ممکن است بعضی چیزها را راحتتر بپیچانیم. تلاش من همیشه این بوده که «چشم»م واقعی باشد و آنچه میشنوم انجام دهم؛ اگر نشد، ناراحت و نگران نشوید.
مهدی این را زود متوجه شد و از اینکه خیلی کارها را نمیتوانست انجام دهد ناراحت بود. به او گفتم طبیعی است؛ ما دستبهدست هم میدهیم و تلاش میکنیم به فرمان عقل نزدیک شویم. اگر نشد، دلزده نشو و خودت را وارد بازیهای اذیتکننده نکن؛ شل بگیر و سخت نگیر. مهدی این کار را خوب انجام داد. خدا را شکر، همسفرش را هم آورد؛ از یک جایی خیالم راحت شد. خانواده همسرش واقعاً مثل کوه پشتش بودند؛ عباس آقا که قدیم میشناسمش خیلی کمک کرد.
خوشحالم که وارد کنگره شدم و این خانواده را شناختم. خدمتگزار با حس خوب تمام تلاشش را کرد؛ شاید جاهایی ظاهراً تلاش میکرد و درونش چیز دیگری میگذشت. اما آنقدر تلاش کرد تا به آن خدمت و حال خوب رسید. به نظرم جایگاهش بالاتر از این حرفهاست. امروز برایشان آرزو میکنم و میگویم: مسئولیت به گردنتان است. باید شال بگیرید و خدمتگزار شوید؛ در این شال و خدمتگزاری، مأیوس نشوید.
مهدی سرش شلوغ نیست و میتواند مدیریت کند؛ امیدوارم ادامه دهد. کسی که سرش شلوغ است همسفرش است؛ هر گلایهای کرده گفتم حق با شماست و عذرخواهی کردم. شبیه خود من است: ظاهر خوب و مهربان، ولی درون خانواده مسائل دیگری هست؛ ما داریم تلاش میکنیم درست شویم. از مهدی راضیام؛ این را خوب انجام میدهد. نشانهاش انتقال به حسین و اینکه با اینکه سفر دوماند، خدمت را برای خودشان الزام میدانند. امیدوارم از من یاد گرفته باشند که یا در کنگره خدمت کنی یا خدمتی بلد باشی؛ یعنی بیرون از کنگره هم بتوانی خدمت کنی.
برای همسفرهای کوچکش بهترینها را میخواهم و از صمیم قلب دوستشان دارم. از همسفرش که کنارش بوده تشکر میکنم و برای کموکاستیها عذرخواهی میکنم. قول میدهم تلاش میکند بهتر شود؛ تماسها و دغدغههایش نشان میدهد به سمت خوبی حرکت میکند. امیدوارم بهترینها برایشان اتفاق بیفتد و شالشان را قطعاً بگیرند. ممنون که به صحبتهایم گوش دادید.

سخنان راهنمای همسفر
سلام دوستان، سودابه هستم همسفر مجید، خدا را شاکر و سپاسگزارم. بار دیگر این جایگاه را به واسطه سمانه عزیزم تجربه میکنم. این تولد باشکوه را به جناب مهندس، خانواده محترمشان و همه شما عزیزان تبریک میگویم. خدا قوت ویژه به راهنمای توانمند، ممنونم بابت لطفی که بنده داشتند، تبریک به آقا مهدی عزیز، سمانه عزیزم، نازنین جان، علی و امین.
خدا را شکر که هستیم و این روزها را میبینیم. تولدها برگزار میشود تا به تازهواردها، سفراولیها و کسانی که هنوز به درمانشان ایمان ندارند، این ندا داده شود که ممکن است. وقتی برای یک همسفر و مسافر این اتفاق افتاده، برای همه میشود؛ فقط باید خواسته داشته باشی. جالبه که در این دستور جلسه، تولد این دو عزیز اتفاق افتاده. من سمانه را خوب میشناسم، اما از مسافرش زیاد نمیدانستم. با مشارکت مسافران فهمیدم این دو عزیز هر دو فرمانبردارند.
همانطور که آقا مهدی گفت، وقتی وارد کنگره شدند و تسلیم راهنما شدند، یعنی فرمانبردار بودند. یعنی سر سپردن به راهنما، کنگره و آموزشها؛ راهی که من هم میخواهم ادامده دهم و در صراط مسقتقیم به حال خوش برسم. این یعنی ایمان واقعی، اعتماد و امیدواری به آینده. یعنی من هم میتوانم، اگر بخواهم؛ و آنها با یک سال رهایی این را نشان دادند و جشن میگیرند. انرژیها خیلی بالاست؛ از مشارکت عزیزان لذت بردم و به من و سمانه لطف داشتند. این نشان میدهد کنگره کارش را خوب انجام میدهد.
در سیدی ملک لامکان، اگر اشتباه نکنم، مهندس آماری از رهاییها میداد؛ فکر میکنم از پانصد هزار نفر هم گذشتهایم. یعنی کنگره راهش را درست انجام میدهد؛ من باشم یا نباشم، کنگره به راهش ادامه میدهد. اما اگر باشم، کارم را درست انجام دهم و خدمت کنم، حالم خوش میشود؛ یک نفس را درمان کنم، یعنی هزاران نفس را درمان کردهام. من اینجا هستم و وظیفهام کمک به یک همسفر است؛ چون بودند کسانی که به من کمک کردند به این درجه و حال خوش برسم. تا بتوانم زندگیام را سر و سامان دهم؛ اول خودم، دوم خودم، سوم خودم و بعد زندگیام، بچههایم، جامعه و خانوادهام.
از سمانه به نحو احسن راضیام؛ او از اول با نفس قوی در لژیون حاضر شد. وقتی نیستم، لژیون را به سمانه میسپارم و مطمئنم در آینده سکاندار خوبی خواهد بود. با وجود سه فرزند، نازنین دیگر دختر بزرگی است، اما مسئولیت مادر همچنان هست و این مسئولیت را خوب انجام داده. نمی دانم آقا مهدی با سمانه چه کرده؛ چون سمانه اهل غر زدن نیست و همیشه از زندگیاش راضی بوده. از این بابت خدا را شکر میکنم که اینقدر سپاسگزار مسافرش، فرزندانش، پدر و مادرش است. خانم زهرای عزیز، من به وجود و سلامت شما افتخار میکنم.
خوشحالم که کنار بچهها هستید و با عشق از نوههایتان نگهداری میکنید و خدمتشان میکنید. امیدوارم مستدام و پایدار باشید و همیشه حالتان خوب باشد. از ایجنت محترم و مرزبانان گرامی ممنونم؛ دوباره این تولد و رهایی را به همه تبریک میگویم. ممنون که به صحبتهایم گوش دادید.

سخنان مسافر مهدی
سلام دوستان، مهدی هستم؛ یک مسافرِ تشکر میکنم از آقای مهندس، از خانواده محترمشان، از آقا رسول راهنمای عزیزم و از راهنمای همسفرم، خانم سودابه، ایشان خیلی در این مسیر به همسفرم کمک کردند. از همسفرم تشکر میکنم، از خانواده محترمش، از مهمانهایی که قبول زحمت کردند و آمدند. از آقا ابوالفضل، راهنمای تازهواردین و آقا امین راهنمای درمان نکوتین هم خیلی تشکر میکنم و همیشه قدردان این عزیزان هستم.
اولین کسی که در ابتدای مسیر راه را به ما نشان میدهد، راهنمای تازهواردین است. وقتی وارد کنگره میشویم هیچ اطلاعاتی از اینجا نداریم و در آن سه جلسه اول به ما نشان میدهند چه کارهایی باید انجام دهیم. منتها خودم یکیدو سه هفته اول کمی با این قضیه مشکل داشتم. اما از یک جایی به بعد متوجه شدم علت اصلی آمدنم به اینجا چه چیزی است. از همان اول سعی کردم راه درمانم را پیش بگیرم و در این مسیر تسلیم باشم؛ سر فرود آوردم همین سر فرود آوردن باعث میشود در ادامه مسیر، وقتی رهایی میگیرم و وارد سفر دوم میشوم، به من احترام گذاشته شود.
چه از نظر خانواده، چه جامعه و محل کار و مخصوصاً خود کنگره، متوجه این قضیه شدم که باید به کنگره وصل باشم کنگره با آغوش باز از من پذیرایی کرد؛ کاری که هیچ جای دیگری برای من انجام ندادند. منتها اینجا یک مسئله خیلی مهم وجود دارد، بحث خدمت. اگر در شعبه خدمت داشته باشیم، این خودش باعث این اتصال و قویتر شدن آن میشود. من تولدهای زیادی در زندگیام تجربه کردهام؛ نصف عمرم را با مصرف مواد گذراندم. چهل و دو سال سن دارم و بیست سالش را در تاریکی و مصرف مواد بودم.
روزبهروز اوضاع خرابتر شد تا جایی که به مو رسید. اما خدا را شکر میکنم که این مو پاره نشد و مسیر کنگره را پیدا کردم. فرق این تولد امروز را هم بگویم؛ تولد خودم بیستوسه شهریور است، چند روز دیگر. دو هفته پیش زحمت کشیدند و من را غافلگیر و سورپرایز کردند؛ ازشان ممنونم. این تولد با آن تولدهای دیگر فقط یک فرق دارد: آن موقع ما به ظاهر شاد بودیم و به ظاهر خنده بر لب داشتیم، اما در داخل خراب بودیم. این حال خوش الان، آن موقع وجود نداشت. فرقش این است که الان با حال خوش اینجا نشستهایم و از این تولد لذت میبریم.
امیدوارم شاهد خیلی از این تولدها در کنگره باشیم. و همین بحث تسلیم بودن؛ من از همان اول تسلیم کنگره و راهنما بودم زیرا درستش همین است؛ نمیخواهم اغراق کنم، ولی درستش همین است. اگر قرار است در این مسیر موفق باشیم و به جای خوبی برسیم، باید حتماً فرمانبردار راهنما باشیم.
از همسفرم خیلی تشکر میکنم؛ در این مدت خیلی اذیتش کردم. آن شبهایی که دیر میآمدم و به خاطر دیر آمدنم رویم نمیشد وارد خانه شوم، تا صبح داخل ماشین بودم و میخوابیدم. الان که نگاه میکنم، زندگیام صد و هشتاد درجه تغییر کرده.
منتها نقصهایی هم وجود دارد که امیدوارم در این مسیری که ادامه میدهیم، آنها را برطرف کنیم. یکباره اتفاق نمیافتد؛ هفده سال تخریب یکشبه درست نمیشود. و یک چیزی را میخواهم مخصوصاً به آنهایی که سفر اول میآیند، به عنوان تجربه خودم بگویم. من روز اولی که وارد کنگره شدم، آن وسط نشسته بودم. فکر میکردم کسانی که ردیفهای اول مینشینند، آنهایی هستند که قدیمیاند، سابقه دارند یا اشخاص خاصی هستند. بعد از مدتی متوجه شدم نه؛ همهچیز در همین ردیف اول اتفاق میافتد. هر چیزی که باید یاد بگیرم و در ادامه مسیر به من کمک میکند، در همین صندلی اول است. همین جاهایی که ردیف اول، دوم و سوم است؛ وقتی مینشینی، همهچیز اینجا اتفاق میافتد. زیرا انتها وقتی مینشینی در سفر اول اتفاقی که میافتد این است که استاد جلسه را نمیبینی و خیلی از آموزشها را نمیتوانی ببینی. این جلو نشستن انرژی خیلی خاصی به من داد و باعث شد در این مسیر و در بحث درمانم موفق باشم. از اینکه به صحبتهایم گوش دادید، ممنونم.

سخنان همسفر سمانه
سلام دوستان، سمانه هستم، همسفر مهدی. این تولد را به جناب مهندس، خانواده محترمشان، خانواده بزرگ کنگره شصت و خانواده غزالی تبریک میگویم. میخواهم فلشبکی بزنم به نوزده سال پیش، شب خواستگاری با هم صحبت کردیم و حتماً مهدی یادش هست، چون بارها این موضوع را به او گفتم. به او گفتم از مال دنیا چیزی نمیخواهم؛ پدر و مادرم مرا طوری بزرگ کردند که بنده مادیات نباشم. با نداشتنش میسازم، اما اگر مصرف مواد داشته باشد و با رفیق بگردد، حتی با داشتن یک بچه یا ده بچه از او جدا میشوم. گفتم چون در تاریکی بزرگ شدم، نمیخواهم زندگیام در تاریکی ادامه پیدا کند. او گفت از مواد بدش میآید و رفیقی هم ندارد؛ اما از همان سال تخریبش شروع شد.
با ماشین رفیقش آمده بود خواستگاری، و از همان اول صداقتش را نشان داد. تخریب زیادی داشتیم؛ چند سال برای ترک جنگیدیم ولی نشد. دخترم فکر میکنم پنجشش سالش بود که چند ماه از هم جدا شدیم؛ چهار، پنج ماه یا بیشتر. چون خودش و دخترم را دوست داشتم و نمیخواستم بیشتر اذیت شوند، برگشتم و گفتم از صفر شروع کنیم. دوباره شروع کردیم، اما تخریبهایمان بیشتر شد. نمیگویم آن جدایی خوب بود؛ نه، بدتر هم کرد. ولی دیگر صدام در نیامد، صبر کردم و ماندم. نازنین هم خیلی اذیت شد و به پای ما سوخت. ماحصل این صبر و اذیت شدن، باز شدن مسیر کنگره برایمان بود.
خدا را شکر میکنم؛ این رهایی را مدیون مهندس، متد DST و راهنماهای عزیزم هستم. آقا رسول مثل یک پدر کنار مهدی و بچههایم بود و مثل یک برادر برای من. از خانوم سودابه جانم ممنونم؛ آنچه کنگره شصت از راهنما میخواهد مهر مادری، جذبه پدری، عشق و محبت واقعاً خانوم سودابه نثار من کرد. منی که با خودم قهر بودم، مرا با خودم آشتی داد و بعد با مسافرم. تا عمر دارم مدیونشان هستم. امیدوارم لحظهبهلحظه زندگیشان پر از عشق، محبت و نور خدا باشد.
از هم لژیونی هام، همسفران عزیزی که مشارکت کردند تشکر میکنم؛ از حس و حال قشنگشان خیلی لذت بردم و حرفشان را دریافت کردم. از خانم آرزو عزیزم ممنونم که همیشه با مهربانی و لبخندش به من انرژی میدهد. حتی وقتی حال نداشت، سعی میکرد انرژیاش را به من منتقل کند. امیدوارم همیشه تنش سالم باشد. خانوم سودابه عزیزم، امیدوارم همیشه در پناه حق باشید. امیدوارم این راه کنگره برای همه عزیزانی که در تاریکی هستند باز شود و حال خوشی را که من و بچههایم امروز داریم تجربه کنند.
ممنون از همه که در تولد ما شرکت کردید و از مسافران و همسفران عزیز که با مشارکتشان تبریک گفتند. امیدوارم زندگیتان پر از خیر و برکت باشد. ممنون که به مشارکت من گوش دادید.

سخنان همسفر نازنین
سلام دوستان، نازنین هستم، همسفر مهدی. امروز خیلی خوشحالم که اینجا نشستم و میتونم تولد یک سال رهایی پدرم رو جشن بگیرم. فکر میکنم یکی از قشنگترین اتفاقاتی که برای خانوادمون و زندگیمون میتونست رخ بده، همین مسیری بود که پدرم انتخاب کرد. امروز که یک سال میگذره و به تغییرات پدر و مادرم نگاه میکنم، خیلی خوشحالم و بهشون افتخار میکنم. از همین جا از راهنمای عزیزشون آقا رسول و خانم سودابه که در تمام طول مسیر کنارشون بودن و همراهیشون کردن، خیلی تشکر میکنم.

باتشکر فراوان از همه عزیزانی که در این جشن کنار ما بودند
مرزبان خبری: مسافر مهدی
تصاویر: مسافر مرتضی لژیون یکم، ویرایش و ارسال خبر مسافر مهدی لژیون یکم
سایت نمایندگی غزالی
- تعداد بازدید از این مطلب :
27