English Version
This Site Is Available In English

گزارش کارگاه آموزشی کنگره ۶۰: از فرمان‌برداری تا فرماندهی با استادی همسفر مهدی

گزارش کارگاه آموزشی کنگره ۶۰: از فرمان‌برداری تا فرماندهی با استادی همسفر مهدی

پنجمین جلسه از دوره پنجاه و ششم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه همسفران آقای نمایندگی آکادمی با استادی مرزبان محترم همسفر مهدی، نگهبانی همسفر محمدیوسف و دبیری همسفر علیرضا با دستور جلسه «از فرمان‌برداری تا فرماندهی»، پنجشنبه نوزدهم شهریورماه ۱۴۰۵ راس ساعت چهارده آغاز به کار نمود.

بسیار خوش‌حالم که امروز در اینجا در خدمت شما هستم و از محمد آقا و ایجنت محترم، آقا هادی، تشکر می‌کنم که به من اجازه دادند. تقریباً دو سال و نیم می‌شود که من به کنگره می‌آیم. دیگر این دستورجلسه را اگر بخواهم برای خودم نگاه کنم، دقیقاً مصداق خود من بود؛ من «چشم» زیاد می‌گفتم، ولی فرمان‌برداری نمی‌کردم. من سفر سیگار کردم؛ آقا ماجد، ببخشید؛ سفر سیگار کردم پیش آقا فرشاد و آقای مهدی پارسا، بسیار هم هر دوی آن‌ها را دوست داشتم. ولی به خاطر این‌که آقا ماجد در اینجا، همسفر اینجا، راهنمای ویلیام بودند، بسیار می‌خواستم احترام ایشان را حفظ کنم و [با خودم می‌گفتم] «نه آقا نمی‌خواهم» و از این قبیل مسائل. خلاصه این آرم نشان ویلیام را روی سینه‌ام نمی‌زدم و فکر می‌کردم کار بسیار درستی هم دارم انجام می‌دهم. تقریباً بیست و هفتِ پنجِ (مرداد) سال گذشته رها شدم؛ یک بار هم من اعلام سفر نکردم. آقا محمد که الان در جلسه حضور دارند و بسیار دوستشان دارم، به من گفتند که نشان ویلیامت را وصل کن؛ ولی من وصل نکردم. گفتم: «آقا ماجد ببیند زشت است.» و خلاصه از این فکرهایی که می‌کردم، تا این‌که آقا هادی فائق شدند و من نشان ویلیام را زدم و هیچ اتفاقی نیفتاد. و حالا بحث فرمان برای منِ مهدیِ امروز؛ این دومین مورد را هم بگویم و بعد اندکی از جلسه بگویم و آن را تمام کنم.

امروز که می‌خواستم استاد جلسه بنشینم، من اصلاً واقعیت را به همه‌ی شما بگویم، همه‌ی شما را دوست دارم، اصلاً دوست نداشتم هیچ‌موقع استاد جلسه بنشینم. ولی خوش‌حالم که از این صخره عبور کردم. فرمان و اطاعت کردن، انجام دادنش سخت است؛ چون فرمان از یک جایی می‌رسد. من خودم را می‌گویم؛ آن جنِ درونِ من از صبح تا شب بابت کوچک‌ترین چیزی -ما نفس را شناختیم همه‌مان دیگر- خواسته دارد. من که در نفس اماره قرار دارم، خواسته‌ها بسیار پررنگ است و این دستورجلسه، به نظر من، چیزی که برای من دارد این است که من بتوانم با فرمان‌برداری، [و] اطاعت کردن از فرمانِ آن کسی که برای من قرار داده‌اند، بتوانم بر نفسم فائق شوم. نفسی که... امروز من باید به پارک لاله می‌رفتم، شبِ آن هم بسیار کار داشتم و دیروقت خوابیده بودم؛ شبِ قبلش هم تا صبح نخوابیده بودم. ساعت پنج و سی و یک دقیقه بیدار شدم. آقا هادی هم گفته بودند حتماً باید به پارک لاله بیایی. [نفس] به من گفته: «نه بابا، بگیر بخواب، حالا تو نمی‌خواهد بروی، تو مرزبانی، چیزی نمی‌شود که.» ولی بلند شدم و آمدم. حالا این کوچک‌ترین چیزِ آن است؛ بسیاری از جاها این [نفس] گلوی من را می‌گیرد. و در واقع اگر من این دستورجلسه را بتوانم ملکه‌ی ذهنم بکنم، برای منِ مهدی بس است؛ یعنی همه‌ی این دو سال و اندی که آمدم و رفتم و همه‌ی دورانِ دیگری که بخواهم بیایم و بروم، اصلاً همه‌ی کنگره‌ی ۶۰ برای من در اینجا خلاصه می‌شود که بتوانم نفسم را کنترل کنم دیگر.

الان، امروز که اینجا نشسته‌ام، زندگی شخصی‌ام را که نگاه می‌کنم، هرکجا که گیر و گره دارم به خاطر این است که فکر می‌کردم خودم می‌دانم. فکر می‌کردم فرمانده من هستم. هیچ‌موقع فکر نمی‌کردم که کس دیگری از من بهتر می‌داند. خب، به اینجا آمدم و به من راهنما دادند. اصلاً سه چهار ماهِ اول که آمده بودم، رفتم خانه و گفتم: «راهنما چه می‌گوید؟!» اصلاً بعضی مواقع می‌گفتم: «اصلاً این آقا اصلاً چه می‌داند که به من این‌گونه می‌گوید که بلند شو دو ماه پشت سر هم برو پارک لاله؟» یادم است، حالا مدام تجربه و خاطره به یاد می‌آید؛ آقا ماجد زحمت کشیدند و من را پیش دکتر امین بردند. اصلاً پیش دکتر امین که رفته بودم، می‌گفتم: «برای چه پیش ایشان آمده‌ام؟» گفتند: «چرا لباس سفید به تن نکرده‌ای؟» خلاصه رفتم و آن دو ماه را رفتم. دقیقاً هجدهم تیرماه شروع کردم و هجدهم شهریورماه هم آن را تمام کردم؛ یک روز هم اضافه‌تر نرفتم. دو ماه گفته بودند، بعد به روی خودم نمی‌آوردم در سر جلسه؛ آقا ماجد فرمایش کردند: «پارک لاله می‌روی؟» گفتم: «نه!» گفتند: «چرا؟» گفتم: «خب دو ماه گفتید، من هم دو ماه رفتم دیگر!» ولی همان دو ماه به پارک لاله رفتن، بسیار برای من خوب بود؛ یعنی واقعاً این خواب من را تنظیم کرد. به جایی رسیده بودم که نه‌ونیم، دهِ شب می‌خوابیدم. الان هم که خوابم به هم می‌ریزد، باز هم به پارک لاله می‌روم. ممنونم که به صحبت‌های من گوش کردید.

تایپ و بارگذاری: همسفر مهدی 
ویراستاری: همسفر شنتیا

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .